۹۷- هپروت!

مسافرت نرفتن یه دردسر و رفتن اش هزار تا! یعنی رسما” یه تیم پشتیبانی هم نمی تونه باعث بشه این بادی که پشت اینجانب خورده جمع و جور بشه!
در حال حاضر هنوز بنده در حال و هوای ایران سیر می کنم و حتی نزدیک بودن ِ زمان ِ امتحان زبان هم نمی تونه من رو از حال خوشی که درگیرش هستم، در بیاره! البته هوای عجیب بهاری اینجا هم بر علت مضاعف شده و این روزها یا من خواب تشریف دارم یا در هپروت!
فعلا” این موزیک را داشته باشید که عجیب جان ِ تازه ای به کمر من داد!!

این از وبلاگ سیلوئت

۹۶- سیزده بدر!

در کل از دید من سیزده بدر عذاب آورترین قسمت تعطیلات بهار هست که سه چهار سالی میشه با وجود آقای هیس برام تا حدی دلچسب شده و هیچ سعی ِ خاصی در راستای توی خونه موندن نمی کنم!
امسال هم مثل ِ این چند سال قبل سیزده، بدر شد اما با همراهی عجیب نیروهای ضد.شو.رش و امنیتی که من مونده بودم اگه با اسم نیروی امدادرسانی و این حرفا همه جا به چشم میومدن و همه جوره حواسشون جمع بود که امدادرسانی کنن!! پس این لباس.های زرهی چی بود که به تن داشتن!؟ در حالت خوشبینانه میشه به این نتیجه رسید که امدادرسانی اونقدر امر ِخطرناکی هست که باید تا این حد تجهیز شد!
به هر حال با حفظ امنیت کامل و امدادرسانی این برادرای محترم، ما سبزه مون رو گره زدیم دروغ سیزده رو هم که بارداری اینجانب بود رو با هماهنگی برادر بزرگ گفتیم و کلی هم تبریک تحویل گرفتیم!! برادرای محترم ِ امدادی هم احتمالا” قصد داشتن ما رو به جای سبزه گره بزنن! حالا تا چه حد موفق بشن بعدا” خبرش منتشر میشه!!

+ یعنی من موندم چرا یهویی همه وبلاگنویس ها تصمیم گرفتن توی سیزده بدر رازهای زندگیشون رو فاش کنن!! ما هم که کلا” هیچ اطلاعی در مورد دروغ سیزده نداریم و گیج!
وبگذر هم که انقدر دروغش بزرگه، هنوز خوندن خبر تموم نشده آدم می پره طرف آینه سر و وضعش مرتب باشه حالا که میخواد بره وبگردی!!
کلا” دارم فکر میکنم وبگردی توی سیزده بدر از طبیعت گردی توی سیزده بدر بیشتر به آدم خوش می گذره!!

۲۴ نظر

۹۵- سلام، بیست و هشت سالگی!!

نمی دونم چرا همیشه از دید من بیست و هشت سالگی عجیب ترین سال زندگی هر فرد هست!
این بیست و هشت سالگی از امشب ساعت یک ربع به هشت برای من آغاز میشه! و خودش خوب می دونه که چقدر منتظرش بودم! حتی بیشتر از بیست سالگی!
” سلام! بیست و هشت سالگی!!”

۱۹ نظر

۹۴- اینجا ایران است!

یعنی من موندم این موج سرما که توی کل زمستون به ایران نرسیده بود یهو الآنه از کجا سر در آورده که ما رو خونه نشین کرده! یعنی موقع بستن چمدون من انقده خوشبین بودم که دو تا پیراهن تابستونی هم برای آقای هیس توی چمدون چپوندم اما حالا!!! یعنی کم مونده تو خونه هم با کاپشن و پالتو بچرخیم!!این ها رو گفتم که بگم بنده به همراه آقای هیس الآنه در ایران تشریف داریم و از هوای سرد اینجا لذت می بریم!!

+ سال جدید با تمام بگیر و ببندهایی که من راه انداخته بودم، از راه رسید. در کنار سفره ای که برای اولین بار در خانه من و هیس پهن شد! هیچوقت حتی تصور نمی کردم داشتن یه سفره هفت سینِ دو نفره می تونه تا این حد هیجان انگیز باشه! اینها رو هم گفتم که بگم ” سال نو مبارک!”

+ و  + و +

۱۰ نظر

۹۳- سیزده بدر یا اول بدر؟!

توضیح دادن تمامی سنت های ما اون هم به همون زیبایی و روانی که توی زبان فارسی موجود هست، به زبانی دیگه که هنوز وقتی می خوای صحبت های روزمره ات رو باهاش انجام بدی علاوه بر لب و دهان و زبان، سعی می کنی از دست و پات هم برای تفهیم بهتر استفاده کنی، اونقدر وحشتناک هست که دچار استرس بشی!
چند روز هست به این فکر می کنم که جمعه صبح، چطور از پس تفهیم کردنِ سمبل ها و آیین های عید نوروز بر بیام! حالا کاری ندارم که احتمالا” سخت ترین قسمتش می تونه توجیه کردن ِ اون همکلاسی های کرد عراقی و سوریه ایم باشه که حتی نمی دونن سفره هفت سین چی هست! بعد حالا من باید وایسم اونجا در مورد این توضیح بدم که مثلا” عمو نوروز کیه و حاجی فیروز کدومه! و آخرش هم احتمالا” اینطور ادعا می کنن که همه این ها رو یه زمانی داشتن، اما وقتی ما از گرد راه رسیدیم و نوروز اونها رو به اسم خودمون تصاحب کردیم، چون جواد!! کامبیز!! و یا همون چیپ!! شده بود دیگه بی خیالش شدن و فکر کردن برای اینکه دست پیش بگیرن که پس نیفتن بهتره سیزده بدر رو بجای سیزدهمین روز سال جدید، روز اول عید بگیرن!! خوب این هم ابتکاریه درنوعِ خودش! که من رو همینطور به فکر فرو برده! مخصوصا” وقتی که همکلاس کرد عراقی من، اصرار عجیبی داشت به اینکه روز اول عیدشون سیزده بدر نامداره! بماند که من فکر می کنم کل قضیه از دید اون ها کل و کل بازی هست و از دید من حیثیتی!
اینها رو نگفتم که الآن شما هی خون خون ات رو بخوره و روی اعصاب خودت راه بری! اینا رو گفتم که بدونی من چی می کشم اینجا!!:دی

۹۲- سوغاتیِ فرنگی!

تا حالا اصلا” به این موضوع دقت نکرده بودم که ما ایرانی ها هم از نظر هنری در سطح بالایی هستیم هم از نظر شکمی! یعنی اگر کسی غیر از این فکر می کنه، احتمالا” تا حالا درگیر خریدن سوغاتی نشده!
یعنی وقتی می خوای از ایران سوغاتی بخری، ماشاالله انقدر تنوع زیاده که می مونی چی بخری، تنها قسمت قضیه که یه کمی فکر رو مشغول می کنه این هست که از بین این همه کدوم بیشتر ایرانی هست و بیشتر مورد پسند! چه در حیطه خوراکی ها چه حیطه صنایع دستی!
حالا اینجا! دریغ از یه صنایع دستی ای چیزی یا تنوع در حیطه شکمی! یعنی دو روز من اینجا رو زیر پا گذاشتم که مثلا یه چیزی پیدا کنم که بشه گفت کار هنری اینجا هست و بشه اسم سوغاتی رو روش گذاشت! هیچی!! آخر سر هم مثل بچه آدم رفتم تنها چیزی که موجود بود رو گرفتم! البته این قسمت یه کمی سؤال برانگیز بود چون کلا” صنعت کاکائو و شکلات دو شاخه می شه! یکی مذهبی!! یکی غیر.مذهبی! که باز هم به لطف خدا چون قبلا” هرکس مذهبی یا غیرمذهبی بودنش رو گوشزد کرده بود که یه وقتی خدای ناکرده من اشتباهی توی خرید اقلام شکمی انجام ندم، مثلا” به جای غیرمذهبی، مذهبی نخرم! انتخاب زیاد سخت نبود!:ی

۹۱- استرسِ بهار!

یعنی من موندم وسط اینهمه کار چی کار کنم الانه! از یک طرف این امتحانِ کوفتی زبان! که دو هفته هست می خوان بگیرن و هی نمی گیرن که ما رو دق مرگ کنن! از یه طرف این خونه تکونی که گفته بودم یه کارهاییش رو کردم؟ بابا! دروغ چرا!؟ اونی که من انجام دادم به دردِ عمه محترمه ام هم نمی خورد! در نظر بگیرید من از اون دسته از آدم ها بودم که با مامانِ محترمه که به هم می افتادیم، حتی پیچ ها و میخ های توی دیوار رو هم در میاوردیم و توی سوراخِ روی دیوار رو یه دور دستمال کفی و نمدار و خشک می کشیدیم و دو مرتبه پیچ و میخ ها و سرِ جاش می ذاشتیم! حالا من اومدم چی کار کردم؟! هیچی اومدم کریستال های توی دکور رو تمیز کنم، یهو دستم خورد یکی از دکوری ها افتاد شکست! بعد من هم که خودم رو می شناسم در کل! کافیه شروع کنم به شکستن تا همه رو خرد و خاکه شیر نکنم ول کن نیستم، بی خیال کریستال ها شدم و همه رو برگردوندم سر جاشون! حالا این یه گوشه از خونه تکونی من بود! یعنی راه که می رم به این خونه زندگی نگاه می کنم، دلم می خواد همین وسط بشینم خودم رو بزنم! از یه طرف هم این هفت سین که فعلا” فقط ظرفهاش رو دارم و سبزه اش رو آماده کردم که اونم بگیر ببند داره برای خوب و بد شدن! و حس می کنم زیاد نباید به خوب شدنش دلم رو خوش کنم! بقیه سین ها هم خدا بزرگ هست بله! اما من از کجا در بیارمشون؟! حالا اینا به جهنم!
ده روز دیگه مسافرم خیر سرم! نه سوغاتی، چیزی خریدم! نه برای خودم و هیس خرید کردم و نه حتی می دونم برنامه ام چیه! از یه طرف تا روز آخر باید برم کلاس زبان از یه طرف تا روز آخر انقدر استرس همه کارها رو دارم که آخر هم می دونم نه سوغاتی می خرم نه لباسی، چیزی!
این رو گفتم که آب پاکی رو بریزم رو دست ِ کسانی که دلشون رو به سوغاتی ها خوش کردن نه اومدن من!:دی
برنامه ریزیِ قبل از شروع سال جدید و سروسامون دادن به کارهای نیمه تمومِ سال هشتاد و هشت، پیش کش!

۹۰- جلبک یا ته چین!؟

همیشه امتحان کردن ِ غذاهای کشورهای دیگه برای من نه تنها جذابیتی نداشته بلکه با ترس و لرز هم همراه بوده! مخصوصا” غذاهای مربوط به کشورهایی مثل چین، ژاپن، فیلیپین، ویتنام و… ! کلا” با غذاهای دریاییشون مشکل دارم! یعنی حالا بیان بگن این غذا مثلا” همون ماهی سفید خودمونه که خوب هم سرخ شده، اما من مگه می تونم لب بزنم! دست خودم هم نیست! حالا در نظر بگیرید تولد یکی از همکلاسی ها ویتنامی باشه، بعد دوست پسرش چند نوع غذای شیک ویتنامی هم درست کرده باشه و آورده باشه کلاس، بعد این همکلاس ویتنامی از بین همهء همکلاسی ها گیر بده به من که:” جیغ! اول تو باید امتحان کنی!!” یعنی من مونده بودم چی از چهره من خوند که ول کن قضیه نبود! یه نگاه تو ظرف ها کردم و به خیال خودم سعی کردم چیزی رو امتحان کنم که بیشتر به خوراکی های خودمون شبیه هست! یه چیزی بود شبیهِ قطاب!
با سلام و صلوات گاز اول رو زدم! یهو دیدم اون گاز پُف بوده و یه چیزِ خامی شبیه میگو نمایان شد و یه بوی ِ فجیع ماهی درست مثل بوهای ماهی فروش های لاله زار و کوچه برلن!! خورد به دماغم! یعنی کم مونده بود همون وسط بالا بیارم! حالا ملت هم منتظر عکس العمل من! یه لبخند شش دنگ حواله همه کردم و بعد هم رفتم طرف سس که مثلا” ملت دست از نگاه کردنِ من بردارن! بعد هم یه جوری که کسی متوجه نشه اونی که نمی دونم اسمش چی بود رو روانهء سطل زباله کردم! میزبان همین که دید من دستم خالی هست گیر داد بقیه خوراکی ها رو امتحان کنم! ازش خواهش کردم اونی که فقط با سبزیجات آماده شده رو بهم معرفی کنه! خوراکی های سبزیجاتیشون اگه از جلبک بودنشون بگذری زیاد بد نبود! هرچند که کلا” این چیزها با طبع و معده من سازگاری نداره ولی کاریش هم نمی شد کرد! پشت سر همه این ها یک چیزی شبیه چیپس خودمون اما با حجم بیشتر بهم تعارف شد که طعمش درست مثل پفک هندی های خودمون بود!
وقتی مهمونی تموم شد ازش در مورد خوراکی ها پرسیدم! اون اولی که شبیه قطاب بود خرچنگ بود و اون چیپس هم عروس دریایی! سبزیجات هم یک نوع جلبک دریایی!
یعنی از دیروز تا حالا معده دردی گرفتم که بیا و ببین! بعد ملت با چنان اشتهایی اون غذاها رو می خوردن که انگار ما داریم کباب قفقازی و ته چین حاتم می خوریم!

۸۹- بوی بهارِ آنجا!

بی حوصلگی این روزها هم با ربط است به نزدیک شدن بهار هم اینکه… پیش می آید خوب!
پراکندگی ذهن هم که دیگه شده عادت همیشگی که اگه یک روز درگیرش نباشم خودم متعجب می شم! این وسط فقط من موندم چرا مدام سعی می کنم به روی خودم نیارم اوضاعم رو به راه نیست! یعنی روبراه هست اما اون چیزی که باید باشه نیست!
به واسطه یکهو سخت شدنِ گراماتیک زبان ِ آلمانی، منی که هر هفته یکی دو روز رو سعی می کنم با دلیل یا بی دلیل سرکلاس حاضر نشم، حالا شدم پای ثابت کلاس! خانه تکانی و این حرفها هم… ای! یه کارهایی انجام دادم البته اگر بشه اسمش رو خانه تکانی گذاشت! سبزه هم سبز کردم! قربونش برم چه رسیدگی می خوادها!! یعنی یک ساعت یک بار باید سری بهش زد و احوالی ازش پرسید! نه که همه من رو ترسوندن که اینجا سبزه خوب در نمیاد!! شیرینی امسال عید هم گردن خودم هست! اینجا نه از شیرینی فروشی لادن خبری هست و نه گواهی و نه آق بانو که بری سفارش شیرینی تر و خشک عید رو بدی و خیالت از همه بابت راحت باشه! هفته آینده شروع می کنم به تراوش هنرشیرینی پزیم! ماهی سرخ هفت سین هم..! والا اینطور که بوش میاد امسال در جهت نخریدنش یک سری حرکت هایی شده! و البته محکمترین دلیلش هم ایرانی نبودنِ این دلیل ذکر شده! هنوز پیگیر حقیقت موضوع نشدم اما فعلا” تصمیم خاصی هم ندارم در مورد بودن یا نبودن اش! اما اگر سر سفره هفت سین امسال نداشته باشیمش، دلتنگِ شیطنت هاش می شم! همه اینها رو گفتم که بگم، اینجا بوی تنها چیزی که نمیاد بهار هست و من عجیب دلتنگ زنده بودن ِ این روزهای تهران هستم. دلم لک زده برای دیدنِ بساط های حراجی شب عیدِ بازار بزرگ! دلم لک زده برای تشت های بزرگ پر از ماهی سرخ هفت سین! دلم لک زده برای اینکه مثل هر سال من ماهی هفت سین رو بخرم و همه حواسم به این باشه که شیطون ترین ماهی رو بخرم! دلم لک زده برایِ دیدن حاجی فیروزی که هر سال زیربازارچه می رقصید و می خوند! دلم لک زده برای بوی بهار آنجا و نه سوز کشنده اینجا!

+ بعضی از آدم ها درگیر تربیت درونشون برای ” نه گفتن” هستند و بعضی دیگه درگیر هضم ” نه شنیدن”!
من مرحله اول رو مدت زیادی ست گذروندم اما اطرافیانم انگار هضم ” نه شنیدن” براشون خیلی سخت هست و این من رو اذیت می کنه! مخصوصا توی این شرایط که عجیب منطقی شدم و تحمل هیچ رفتار کودکانه ای رو ندارم!

+ روز زن رو به تمامی زنان و دخترکان ِ استوارِ سرزمینم تبریک می گم!

+ کامنت دونی رو می بندم تا هم خیال من راحت باشه هم شما!:دی اما اگر کار مهمی پیش آمد کامنتدونی پست قبل باز است!

۸۸- اندر حکایتِ نوروز و کَشکیِ ایرانی ها!

خوب خدا رو شکر من نمردم و فهمیدم که عید نوروز یه عدد عید بوده و هست که از اول متعلق به کردهای عراق و سوریه بوده و ما هم اینجا کشک! حالا کشکیه ما هیچی! من موندم زردشت این وسط چیکاره بوده اصلا” ؟! احتمالا” اون هم یه جورایی ربط پیدا می کرده به کردهای عراق و سوریه! کوروش و کیومرث و بقیه کسانی هم که بی ربط و با ربط به عنوان پایه گذار نوروز ازشون نامی برده شده، جمیعا” کشک! اونا هم احتمالا” ریشه ایرانی نداشتن و یه راست ربط داشتن به کردهای عراق و سوریه! حتی به کردهای خودمون هم ربط نداشتن!! فقط به کردهای سوریه و عراق ربط داشتن!
یعنی من موندم وقتی تاریخ نمی دونی، وقتی حتی نمی دونی امسال چندمین سال نوروزی هست، چرا بلند میشی داد سخن می دی؟ یعنی وقتی دو تا از همکلاسی های کرد عراقی و سوریه ایم یهو گفتن نوروز متعلق به اونهاست!! کم مونده بود بلندشم صحنه های رزمی که توی فیلم جکی جان دیده بودم، روشون پیاده کنم! یعنی چشمای من همچین گرد شد که استادمون هم فهمید من یه چیز غیرِ متعارف شنیدم!
بعد تمام ِ تلاش خودم رو کردم که بدون خشونت بهشون بفهمونم این عید اونقدر ایرانی هست که سازمان ملل به عنوان یک عید با ریشه ایرانی به ثبت رسوندتش! بعد جالب قضیه اینه که نمی پذیرن هم که اینطور هست و فکر می کنن ایران یه زمانی مستعمرهء عراق و سوریه بوده! بعد این مستعمره بودن هم دقیقا” از تولد ایران بوده تا همین یه چند سال قبل! یعنی من می دونستم توی کتابهای درسی تاریخ، تاریخ تحریف شده خوندیم اما فکر نمی کردم دیگه تا این حد!!! یعنی من موندم این کتابهای تاریخی که خارج از مدرسه مطالعه می کردم دیگه چرا!!؟ بازم خدا رو شکر که امروز کامل در مورد تاریخ کشورم روشن شدم! باز خدا رو شکر فهمیدم ما هر چی داریم از صدقه سرِ این عراق… و سوریه … داریم!
من همینطور داشتم هی بیشتر حرص می خوردم که یهو شنیدم که اون همکلاس کرد سوریه ایم در مورد مراسم عید نوروز میگه:” فقط رقص و شادی داره!”
بعد من موندم ما این هفت سین رو از کجامون در آوردیم!؟ بعد چهارشنبه سوری رو از اون یکی کجامون در آوردیم؟! بعد سیزده بدر رو چی!؟
خلاصه که بعد از کلاس استاد من رو کشید کنار و ازم خواست در مورد نوروز کامل هم برای اون توضیح بدم و هم با نوشتن یک متن آلمانی دیگران رو در جریانش بذارم!
حالا جمیعا” خدا رو شکر کنید که امروز من به اطلاعاتتون اضافه کردم و شما رو از اشتباه بزرگی در آوردم!
عید نوروز متعلق به کردهای عراق و سوریه است و ما هم جمیعا” کشک! صلوات!!
ایران همیشه مستعمرهء عراق و سوریه بوده! بازم صلوات!!

۱۹ نظر

۸۷- در راستای فیلمِ ترسناک دیدن!

یادتونه گفته بودم عجب آدم ترسویی شدم؟ خوب تا دیشب دیگه ترسو نبود! یعنی این در و دیوار خودشون رو می کشتن و هی صداهای عجیب غریب در می آوردن، من عمرا” حتی فکر می کردم الانه که من رو درسته بخورن! حتی موفقیتم تا جایی رسیده بود که یکبار وقتی سوار آسانسور شدم خودم دکمه مربوط به زیر زمین رو زدم که بفهمم هنوز از زیر زمین می ترسم یا نه! :دی
اما به لطف یکی از دوستان از دیشب تا حالا، کافیه یکی تو راهرو رفت و آمد کنه! من اینجا به تدارک مراسم ترحیمم فکر می کنم!
یعنی من نمی فهمم این چه فیلم هایی هست که می ذارید برای معرفی! فکر نمی کنید یه وقتی یه آدم بی جنبه ای که از قضا عاشق فیلم ترسناک هم هست رد میشه و هوس می کنه یه دیدی به فیلم پیشنهادیتون بزنه! من اصلا” با شما نیستم بانو جان!:دی شما راحت باش! با همکارتونم!:دی
دیروز توی وبلاگ یکی از دوستان با فیلم ِ”Number 23″ برخورد کردم! منم که کلا” کافیه حس کنم یه فیلمی حتی یه صحنه ترسناک داره! مگه می تونم ازش بگذرم! دانلود کردم و …
حالا شانس آوردم اولا” نصفه فیلم رو دیدم و دوما” با زیرنویس فارسی اش رو نگاه نکردم و آلمانیش رو دیدم و به واسطه زبان پرفکتم!! جریان ِ همون نصف فیلم رو هم، کامل نفهمیدم چی به چی بود! واِلا معلوم نبود الان چه وضعی داشتم! یعنی دیشب تا خود صبح یا داشتم شماره هایی که به من مربوطه رو جمع می زدم که ببینم بیست و سه میشه یا نه که خدا رو شکر یکیش هم نشد! یا همه حواسم به این بود که یه وقتی نزنم آقای هیس رو بکشم!
بعد از صبح تا حالا هم همش به این فک می کنم که بگردم فیلم رو با زیرنویس پیدا کنم و تا آخرش رو بینم! یعنی من خودم همینطور حیرون موندم از پررویی خودم!

۱۳ نظر

۸۶- اندر دیدگاه خارجی ها در موردِ شبهِ حجابِ ما!

من هی بگم این خارجی ها ما رو چیزی در حد صد درجه زیر افغانستان فرض کردند هی شما بیاید بگید من دچار توهم شدم!
یعنی حیف این همه وقت و انرژی که صرف شناسوندن ایران به این بی استعدادها می کنم! این همه خودم رو دارم خفه می کنم توی کلاس که اینها بفهمن ایران اون چیزی که اینا فکر می کنن نیست! باز اینا حرف ِ خودشون رو می زنن! از این لجم می گیره اومدن خونه من، فیلم عروسی من رو دیدن! بعد دیدن آخرِ مراسم وقتی ملت میان خونه پدر محترم، لخت و عور توی هم می لولن! بعد حالا برگشتن به من می گن:” تو ایران، همه زن ها از اینا می بندن؟” حالا از این ها هم منظورشون “پیچه” هست که چون نه من آلمانیش رو می دونستم نه اونا، با اشاره سر و دست بهم فهموندن منظورشون رو!
یعنی من موندم چرا اینقدر ایران شناسی ِ این ملت افتضاحه!!
من هیچوقت مخالف حجاب نبوده و نیستم. قبلا” هم گفتم مسائل دینی و اعتقادی هر شخص قابل احترام هست اما از این لجم می گیره که این جماعت کلا” همه چیز ایران رو ول کردن چسبیدن به پرسیدن ِ سوالاتی که نه جز فرهنگ ما هست نه دغدغه ما! موضوعی که خودمون هم داریم سعی می کنیم یه مسئله فردی بشه! و البته منکر این هم نیستم که، قشر بزرگی از مردم ما مردمی بسیار مذهبی هستند اما نه دیگه به این شکل!
قبل از اینکه بهشون جواب بدم، اول یه پشت چشم براشون نازک کردم که از این به بعد هر چی دلشون خواست نگن! بعد هم گفتم:” نه! عرب ها و افغان ها از پیچه استفاده می کنن و البته چند کشور دیگه. من دقیق نمی دونم! ”
بعد این بحث پیش اومد که، اگه تو مسلمونی پس حجابت کوش؟
خوب من جوابی نداشتم بدم جز اینکه:” بی حجابی من ارتباطی با دین نداره!”
بعد به این گیر دادن که ما خانوم ها توی ایران چطور پوششی داریم!؟
خوب بهترین راه این بود که عملی نشونشون بدم! موهام رو باز کردم و از جلو بهشون حالت دادم و از پشت به امان ِ خدا رهاشون کردم! شال گردنم رو از عرض کوتاه کردم! بعد یه وجب شال رو انداختم رو سرم! بعد هم پاتوی یکی از بچه ها رو که به من حسابی تنگ بود به زور پوشیدم! یه قدم رویی توی کلاس رفتم و البته بهشون متذکر شدم که این آرایشی که من الان دارم ضربدر پنجاهش کنید!! – این مطلب قابل ذکر هست که، بنده اون روز به جز کرمِ مرطوب کننده هیچ آرایش دیگه ای نداشتم! البته اگر اون جز آرایش حساب میشه!-حدس می زنید اولین حرفی که از دهنشون در اومد چی بود!؟
” چقدر س.ک.سی!”

۱۳ نظر

۸۵- روز سلامت!

دیروز اینجا روز سلامتی بود. گروهی به آموزشگاه زبان آمده بودند برای آموزش دادن یکسری راهکارهای بهداشتی در یک رابطه جن.سی.
بعد من موندم چرا خانم ها و آقایون رو از هم جدا کردند و جدا جدا به هر گروه آموزش دادند! اگر این اتفاق توی کشور ما بیفته جای تعجب نداره. که البته هنوز کلاس های تنظیم خانواده رو به یاد دارم که دختر و پسر جدا بودن؛ اما اینجا..!
خدا رو شکر هم که همه جای دنیا یه چیزهای خاصی رو آموزش می دن! یعنی اگه الآن پیش خودتون این فکر رو کردید که چیزی که دیروز برای ما شرح دادن چیزی فرای اون جزوه های تنظیم خانواده بود، مدیون ِ من و خودتونید! فقط نکته جالبش این بود که احتمالا” این کسانی که برای آموزش اومده بودند، پیش خودشون این خیال رو کرده بودند که ماها به واسطه خارجی بودنمون از یه جایی به اسمِ داغوزآبادِ آفریقا پاشدیم اومدیم اینجا! با اون قد و هیکلش وایساده به ما طرز استفاده از کا.ندوم رو یاد می ده!یعنی شانس آوردن زود سرو تهش رو جمع و جور کردند والا می خواستم پاشم همونجا زکاتِ اطلاعاتم رو ادا کنم!

+ کی گفته خارجی جماعت رو باید دعوت کرد وگرنه امکان نداره بی برنامه یهو پاشه بیاد خونه ات؟!
اون هفته آقای کاناداییِ همکلاسم که معرف حضورتون هستند!؟، تلفن زده که:” ما شب داریم می یام اونجا! خونه اید؟!”
من با چشمای گشاد:” بله! حتما”! برای شام بیاید!”
اون:” باشه! پس ساعت ۷ اونجاییم!”
حالا ساعت چند بود!؟ پنج بعدازظهر!:دی

۱۶ نظر

۸۴- Fasnacht یا Fastnacht !؟

این روزها در آلمان تعطیلاتی گذرانده میشود که سر آغاز آن با جشنی با نام فاست ناخت- Fastnacht- همراه است. اینطور که به نظر می آید Fastnacht از کلمه ای به نام Fasten به معنی روزه داری گرفته شده است. چرا که به محض پایان دوره جشن های فاست ناخت، ایام چهل روزهء، روزه داری کاتولیک ها آغاز میشود. که عموم بر این عقیده اند که این پیوسته شدن ایام جشن و روزه داری به دلیل پرداختن کفاره دوران جشن فاست ناخت و نوشیدن و بی بند و باری این دوران است!
فاست ناخت- Fastnacht-رسمی بسیار قدیمی ست. در کاوش های باستان شناسی ماسک هایی با قدمت دوهزار ساله پیدا شده است که مطمئنا” مربوط به جشن های فاست ناخت بوده اند.
این رسم تنها متعلق به کاتولیک نشین های آلمان که اغلب در حاشیه رودخانه راین سکونت داشتن، است. این رسم در شهرها و روستاهای مختلف با نام های متفاوت و سنت های متفاوت اجرا می شود اما دو روز در بین تمامی شهرها و روستا مشترک است، دوشنبه با نام Rosenmontag که روز قبل از شام روزه داران است و چهارشنبه با نام Aschermittwoch که چهارشنبه بعد از روزه گیری و آغاز ایام روزه داری است.
در مورد سرآغاز این رسم عقاید بسیاری هست اما تمامی عقاید به اینجا منتهی می شوند که، فاست ناخت در دوره ای شکل گرفته است که مردم به حضور قدرت های ماوراء اعتقاد داشته اند.
مردم بر این باور بوده اند که در سردترین زمان از سال باید فصلی جدید را آغاز نمود به همین دلیل با زدن ماسک های ترسناک و حیوانات برای ترساندن سرما و قدرت های منفی تلاش می کردند. با این حساب مردم سال را نه چهار فصل بلکه پنج فصل می دانستند. بهار، تابستان، پاییز، زمستان و فاست ناخت!
میشود گفت این رسم قبل از شکل گیری کلیساها حاکم بوده است و بعد از شکل گیری کلیساها به جای مخالفت با مردم کلیسا سعی در همراهی مردم کرده است. اما دلیل اینکه استفاده از ماسک جادوگران بیشتر از بقیه ماسک ها بوده است می تواند این باشد که، در دوران حکومت کلیساها بر مردم، تمامی مخالفان با عنوان جادوگر بودن اعدام می شدند! – درست مثل محارب خود ِ ما!!- مردم برای به تمسخر گرفتن کلیساها در فاست ناخت به صورت گروهی از ماسک جادوگرها استفاده می کردند. – درست مثل استفاده ما از ماسک ندا به صورت گروهی!-
نکته جالب در این جشن حکومت هرج و مرج در این دوران هست و اینکه تمامی قوانین مورد تمسخر گرفته می شوند. میشود گفت در این دوران هر کس امپراتوری کوچکی بر مبنای جشن و شادی و نوشیدن و رقصیدن و حاکمیت Narr که در معنی، احمق یا دیوانه است، تشکیل می دهد!
افراد وقتی به هم می رسند به جای سلام از کلمه Ho Narro! – هُو ناقُو!- استفاده می کنند. این کلمه ترجمه مستقیمی نداره اما میشود این کلمه را اینطور ترجمه کرد :” سلام دیوانه!”
در شب دوم جشن رژه ای توسط بچه های کوچک و مربی هایشان و البته بچه های مدرسه ای!! انجام می شود که همگی لباس خوابهای بلند سفید و کلاه و البته دستمال قرمزی به گردن دارند. اینطور میشود حدس زد که این پوشش مربوط به زمانی بوده است که کودکان در مدرسه های شبانه روزی زیر نظر کلیساها تربیت می شدند و از هرگونه شادی و جشن منع می شدند. و دقیقا در چنین شبی همگی با لباس خواب از مدرسه می گریخته اند تا در جشن فاست ناخت شرکت کنند! جالب اینجاست که هر گروه از بچه ها گهواره ای را با خود حمل می کنند دقیقا” شبیه همان گهواره معروفی که ما در مراسم ِ عاشورایمان حمل می کنیم! این گهواره ها حامل پلاکاردهایی ست با مضمون ِ عملکرد ِ معلمان!
پایان این جشن با آتش زدن عروسک های فاست ناخت و گریه کسانی که دوران امپراتوریشان به پایان رسیده است و از فردا از باید روال عادی زندگی را طی کنند و به قوانین احترام بگذارند، تمام می شود.
البته در این شهر گروهی هستند که عروسکشان را آتش نمی زنند و در رودخانه می اندازند.
می توانیم این موضوع را اینطور حلاجی کنیم که، در زمان حاکمیت کلیساها مخالفانِ زن را در کیسه می انداختند و در کیسه را هم می بستند و کیسه را در رودخانه می انداختند و بر این باور بودند که اگر جادوگر باشد می میرد و اگر نه زنده از رودخانه خارج می شود! – شاید هم بلعکس! – البته در اصل قضیه فرقی نمی کنه چون در هر صورت اون مخالف کشته می شده!- این گروه به تبعیت از عمل ِکلیساها، عروسک فاست ناخت خود را در رودخانه می اندازند!
مدت جشن در این شهر از دهم تا شانزدهم february هست.

+ من و هیس امسال با لباس های معمولی در این جشن شرکت کردیم و هر کی بهمون گفت :” Ho Narro!” ما هم بلند گفتیم :” Ho Narro!” اما سال دیگه احتمالا” همرنگ جماعت می شیم! چندتایی عکس و فیلم هم تهیه کردیم که در پست بعد حتما” اضافه می کنم!
فعلا” این را داشته باشید!

+ امروز به وبلاگ چغاله بادوم عزیزم سرزدم دیدم در مورد این جشن مطلبی درج کرده. توصیه می کنم مطالعه اش کنید!

۸ نظر

۸۳- دوستان ِ ماندگار!

بعضی اوقات کسانی وارد زندگیِ آدم میشن و به طرز عجیبی توی زندگیِ شخصی ماندگار میشن که ابدا” انتظارش نمی ره! همیشه صمیمی ترین دوستان من کسانی بودن که در برخوردهای اول، شدیدا” در مقابلشون حالت تدافعی داشتم. به طوری که با همان دو سه تا برخورد اول مطمئن شدم که این طرف و من عمرا” بتونیم با هم آبی رو روانهء یه جوبِ مشترک کنیم! تنها دوستی که صمیمی ترین دوستِ من هست و از همون ابتدا هم باهاش راحت بودم و حس کاملا” مثبتی باهاش داشتم، ساقی هست که هم ماجرای متفاوتی دارد و هم نوعِ دوستی خاص!
یه دوستی داشتم که قرار بود با یه آقای آلمانی ازدواج کنه؟ – یعنی این حافظه شما من رو کشته! اینجا رو بخونید که یادتون بیاد!-
الآن دو ماهی میشه که اینجاست و یک ماهی هم میشه که ازدواج کردن و آخر این هفته میهمان من و هیس هستن. اینکه قرار است مهمانِ ما باشند را مخصوصا” گفتم! دیدم همه اقوام و دوست و آشنای آقای هیس به واسطه همسر محترم در جریان آمدن دوست من هستند، شما هم باشید بد نیست!!
القصه! دیروز داشتیم تلفنی صحبت می کردیم یهو برگشته می گه:” جیغ! کی باور می کرد که من و تو از یه کلاس زبان معمولی اونقدر با هم صمیمی بشیم که تا اینجا ادامه داشته باشه و حالا من با شوهرم پاشم بیام خونه تو و هیس و تازه شب هم پیش هم بمونیم؟!”
دقیقا” حرف دل من رو زد! یاد اولین روزهای آشناییمون افتادم و ناخودآگاه بلند بلند فکر کردم:” واقعا”!! تو با اون همه افاده! اه ! چه حس بدی به من منتقل می کردی بهانه! نمی دونی چقدر از اینکه باهات روبرو بشم حس بدی بهم دست می داد!”
دوست محترمه با حس انزجار عجیبی که تا به حال در هیچ کس ندیده بودم:” افاده من یا تو؟ یعنی من همش پیش خودم می گفتم، این دخترهء زشت با این همه اعتماد به نفس چرا فکر می کنه فقط خودش حالیشه؟؟!!”
من با چشمای گرد شده:” وا!! من کی طوری برخورد کردم که تو همچین حسی رو داشتی؟ بعد اینکه ، من واقعا” زشتم؟!!”
یعنی الآن که فکر می کنم به حرف هایی که دیروز رد و بدل کردیم، کلی به درک بالا و روحیه انتقاد پذیر جفتمون آفرین می گم که کار داشت به گیس و گیس کشی می کشید!:دی
اینکه دیگران بهت بگن در برخورد باهات درگیر چطور حسی میشن می تونه این کمک رو بهت بکنه که حداقل به این فکر کنی که :” شاید بتونم خودم رو اصلاح کنم! اما فقط شاید!!”

۱۱ نظر

۸۲- شهروند اروپایی ِ شبه ِ ایرانی!

آقای هیس: پول ِ بازیافت زباله صد و چهل و شش یورو اومده!
من: همچین زباله ای براشون تولید کنم که ده برابر ِ این پول رو مجبور باشن هزینه کنن! از دل و دماغشون در میارم!
یعنی با گفتگوی بالا، من ثابت کردم یک عدد ایرانی تمام عیار هستم!

+ ایرانی های اینجا هم دارن یه تکون هایی به خودشون می دن! چند شب قبل مراسم یادبودی برای دو جوان ِ ا.عد.ام شده برگزار کردند. به دلیل مسائل امنیتی من عکسی از مراسم نگرفتم. اگر هم عکسی توی اینترنت پخش شد، اونی که یه بلوز بافتِ فانتزی سبز تنش هست، من نیستما!

۱۶ نظر

۸۱- مسافرت از نوعِ شِکمی!

بدترین قسمت زندگی این هست که یهو به این واقعیت برسی که دقیقا” مثل جناب خر در گِل که چیزی نیست، در باتلاق گیر کردی و هر چی هم سعی می کنی خودت رو بکشی بیرون وضع بدتر میشه! بد در نظر بگیرید توی این هیری ویری بخوای چهار پنچ تا هندونه ای رو هم که خریدی یهو با هم بلند هم بکنی!
خوب اون مثال بالا دقیقا” حال و روز این روزهای من هست! با این تفاوت که حس می کنم اون خر بیچاره چاره ای نداشته اما من دارم اما نمی دونم چیه!:دی
در راستای این وضعیت وخیم روحی- شخصیتی! نه که کلا” این مدت اصلا” هم استراحت نکردم من!! و کلا” آدم خوشحالی هم هستم و پایبند به این عقیده که بهترین کار برای تغییر روحیه مسافرت هست؛ تصمیم گرفتم وسط این باتلاق و بلند کردن این هندونه ها یه سفری هم برم! از طرفی چون تو خونه ما هر چی آقامون بگه، همونه!! هر چی هیس گفت :” من نمی تونم بیام سفر!” من کار خودم رو کردم و برای اون هم بلیط گرفتم! ما برای عید ایران هستیم!
بعد حالا در نظر بگیرید این مدت من همش دارم خوابهای مرتبط با ایران می بینم! اکثر خوابها هم فرهنگی-سیاسی هست! یعنی یا دارم میدان انقلاب کتاب می خرم یا توی میدان انقلاب به عنوان یک عدد اراذل و اوباش شعار میدم! ( نه که اون موقع که اونجا بودم خیلی از این کارها کردم!!)
بعد در نظر بگیرید یهو وسط این خوابها از دست آدم در میره و یهو آدم خواب شرم آور هم می بینه! یعنی من هیچ وقت فکر نمی کردم تا این حد شکمو و بی جنبه باشم! اولین شبی که تصمیم قطعی برای ایران رفتن گرفتم، تا خود صبح داشتم خواب ِ خورشت ِ قیمه بادنجان و ته چین و کشک و بادنجان رو می دیدم! نه که اینجا نباشه یا من درست نکرده باشم! خوابه دیگه!! دست خود ِ آدم که نیست!! بعد جالب اینه که آخر خوابم داشتم برمی گشتم اینجا! بعد قشنگ یادمه داشتم یه دونه از این کیسه های ۳۰ کیلویی خیاربوته ای با خودم میاوردم!! یعنی از خواب که پریدم تا چند دقیقه اول داشتم از خجالت می مُردم از دیدن ِ این خواب!!
بقیه اش رو نمی گم چون می ترسم دیگه روم نشه باهاتون کامنت به کامنت بشم!:دی

+ کامنت ها همشون به من می رسه اما قبل از نمایش من باید تأییدشون کنم. خیالتون راحت مشکلی نیست!

۱۴ نظر

۸۰- پایان ِ نقاهت!

دوران یأس از نوعِ جیغ! با یه اتفاق کاملا” ساده اما عمیق تموم شد! مهم ترین دستاورد این دوران! که ماشاالله حداقل ماهی یکباری درگیرش می شم! این بود که تکلیف خودم رو با یک سری از افکار خودآزاردهنده روشن کنم. بماند که باز دوباره اگه تغی!(تقی؟!) به توغی!(توقی!؟) بخوره باز همون آشه و همون کاسه! کلا” ما خانوم ها یک سری اخلاق خاص داریم که دقیقا توی یه زمان های خاصی ظهور می کنن و بعد هم فروکش می کنن! این وسط هم احتمالا” دیگران بی نصیب نمی مونن!

+ دیدید بعضی از آدم ها فرای زبان و جنسیت و نوع نگرش به موضوعات مختلف، چقدر با
دیگران متفاوتند!؟ چقدر خوب می تونن درک کنن و چقدر خوب می تونن یه حس خوب آنی رو به آدم تزریق کنن!؟
اینطور آدم ها ذاتا” می تونن با افکار و احساسات آدم ها ارتباط برقرار کنن و بدون اینکه توضیحی بدی همه چیز رو می دونن!
اینطور آدم ها همیشه برای منی که وقتی دچار یأس می شم لام تا کام حرف نمی زنم، نعمتی بودن!

۱۶ نظر

۷۹- یأس از نوع ِ جیغ!

من موندم که چرا دچار هر نوع یأسی، اعم از فلسفی، الهی!، شخصیتی!، زناشویی!، خودکم بینی! و خلاصه هر چیزی که ته دلم یه کم حس ِ خستگی مفرط و عدم اعتماد به نفس کاذبی که خدا رو شکر من یکی همیشه چند تا گونی اش رو دارم، به وجود بیاره، سر خودم خالی می کنم!
یعنی کافیه من یه فیلم ببینم و دچار نوستالژی بشم، از همون لحظه به این فکر میکنم که:” این منِ درون برای چی ِ من هست حالا؟! ”
بعد کلا” نه که من استعداد عجیبی دارم توی زایش ِ انواع یأس، بعضی وقتا خودم هم می مونم که مثلا” الان دچار کدوم نوعش شدم!
این روزها دچار یأسی از نوع خوددرگیری شدم! یعنی رسما” کم مونده وایسم خودم رو تنبیه بدنی هم بکنم! دیگه چیزی توی وجودم باقی نمونده که بهش گیر ندم! در پی این حالت، تلاش بی وقفه ای می کنم که یه وقت با خودم چشم تو چشم نشم که می ترسم برگردم یه چیزی به خودم بگم که یه عمر شرمنده خودم بشم!:دی

۷۸- شانس ِ سرماخورده!

یعنی من از خودم بی جنبه تر و بدشانس تر هیچ جا ندیدم! دیروز می خواستم برم کلاس، به جای پلیور تصمیم گرفتم یه لباس بهاره بپوشم که سر کلاس از گرمای همیشه خفه نشم! توی ایستگاه اتوبوس که بیست دقیقه!! معطل اتوبوس شدم. یعنی با سیستم اتوبوسرانی اینجا که برنامه زمانبدنیش هیچوقت به هم نمی خوره این موضوع واقعا” حیرت آور بود و البته می شد مستقیم و غیرمستقیم به حضور من ربطش داد! یعنی اون بیست دقیقه من انقدر بید بید لرزیدم که داشتم به برگشتن به خونه فکر میکردم دیگه! خلاصه اتوبوس اومد و سوار شدم رفتم کلاس، می بینم شوفاژ خراب شده و پنجره کلاس هم چارطاق!! بازه. همونجا بود که احساس کردم شانس من داره از یه جاهایی برام دست تکون می ده! درگیر فحش و فحش کاری با خودم و شانس ام بودم که یکی از ته کلاس فینی کرد که مو به تن ام سیخ شد و همزمان بغل دستیم هم شروع کرد یه کله پشت سر هم عطسه کردن! یعنی اگر فکر کردید من بعد همه این اتفاقات سُر و مور و گنده پای کامپیوتر نشستم و به جای زیر و رو کردنِ فرهنگ فحش ام دارم چای بابونه ام رو هورت!؟ می کشم، سخت در اشتباهید!
یکی نیست بگه، وقتی نه جنبه پوشیدن لباس بهاره رو داری نه شانسش رو، چرا می پوشی؟!

+ یکی از دوستان از ایران تماس گرفته :” اونجا هوا چطوره؟”
من:” خدا رو شکر امروز هوا خیلی عالیه! پنج درجه زیر صفره! صبح هم بعد از یکی دو هفته چند ساعتی آفتاب داشتیم!”
دوستم با حسرت:” بمیرم برات که منفی پنج رو می گی عالی!”

۲۰ نظر