۴۹- همکار یا دوست!!؟
+ هیچ چیز نمی تونه از این لذت بخش تر باشه که به جای کلید توی قفل در چرخوندن، زنگ در رو بزنی!!
+ من از اون دسته از آدم ها هستم که گذشته دیگران برام مهم نیست و تنها مسائلی که به من و آینده ام مربوط میشه برام پررنگ هست!
یادمه همون روز اولی هم که با آقای هیس از نزدیک آشنا شدم بهش یادآور شدم:” گذشته من به خودم مربوطه و گذشته تو هم به خودت! اما از حالا به بعد به هر دومون!” گذشته من که به واسطه آشنایی طولانی مدت من و هیس قبل از ازدواج، همینطوری لخت و عور جلوی چشم آقای هیس بود! یعنی اگه الان از هیس بپرسید که :” فلان تاریخ جیغ توی کدوم مهمونی با کیا آشنا شده؟” بهتر از خود من می دونه! یعنی بدبختی من یه دونه موضوع هم ندارم که هیس ازش خبر نداشته باشه!
یعنی واقعیت اینه که من ابدا فکر نمی کردم یه روزی با هیس ازدواج می کنم والا لال می شدم و براش درد و دل نمی کردم که حالا حتی اندازه یه پر مگس هم راز نداشته باشم که از مخفی کردنش لذت ببرم!!
گذشته آقای هیس هم مثل مال من! البته با این تفاوت که از اون زمان که قرار بر ازدواج شد، هیس هم شروع کرد به گفتن گذشته اش! شما حساب کن شبی یه ماجرا رو هم گفته باشه دیگه تا حالا باید ته کشیده باشه دیگه! حالا در نظر بگیرید با این پیش زمینه که من و هیس همه چیز رو در مورد هم می دونیم و خانواده هیس پیش خودشون فکر می کنن احتمالا” گذشته هیس از من مخفی هست و من هم که حساس، نباید هیچی هم بفهمم، گفتگوی پایین پیش میاد!
افرد حاضر: کل اقوم درجه یک آقای هیس به علاوه یکی از دایی های آقای هیس به همراه همسرشون!
زمان: دقیق” وسط شام خوردن!
مکان: پذیرایی خونه ما!!
پدر ِ آقای هیس!: راستی هیس!! از نازگلی!! چه خبر؟
یهو همه ساکت شدن و اول زل زدن به بابا، بعد هم زل زدن به من! انگار منتظر یه عکس العمل عجیب غریب از من بودن !
یکی از خواهر شوهرها! در حالی که نگاهش به بشقاب غذاش بود نه نگاههای دیگران!: ناز گلی نه بابا! نازپری!! دوست دخترت هیس!!
یعنی این بنده های خدا یهو رنگشون پرید! پیش خودشون داشتن فاتحه هیس و زندگیمون رو با هم می خوندن!! هیس که فهمید الانه که اونا از ترس ِ دسته گلی که پدرشوهر محترم و خواهرشوهر محترم مشترکا” آب دادن!! پس بیفتن؛ با دستپاچگی بلافاصله گفت: دوست دخترم نبود که! همکارم بود!
پدر شوهر محترم که عجیب دوزاریه کجی دارن!: نه بابا! همکار چیه؟ دوست دخترت بود!!
یه خواهر شوهر دیگه با هول: همکارش بود!!
من با نیش باز: ای بابا! چرا هول میشید!؟ من هم از این همکارا زیاد داشتم!! :دی
+ چون عده زیادی از کسانی که می خواستم عکس های مراسم عروسی من و هیس رو ببینن، موفق نشدن، بدور از لوسبازی دوباره عکس ها رو می ذارم!!
سفره عقد سال قبل حذف شد!
سفره عقد امسال حذف شد!
من و هیس سال قبل حذف شد!
من و هیس امسال حذف شد!
dina گفت :
آبان ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۱۶:۱۶
سلام.
باریکلا عروس و داماد با هم :دی
گلابتون گفت :
آبان ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۱۶:۳۴
من عکسا رو دوباره دیدم ناناز خانوم :دی
ما هم هیچی نداریم از هم مخفی کنیم تقزیبا ! خوب نیس ؟! به نظرم خوبه .
میدونی … در مورد خودم میگم . یکی از دلایلی که باعث شد من و گلابی ازدواج کنیم همین بود که بدون اینکه حدس بزنیم قراره یه روزی زنت و شوهر بشیم همه چی به هم میگفتیم ! از سیر تا پیاز .
همین شد که طرفمون رو کامل شناختیم دیگه !
اُلیــــــــــــو! گفت :
آبان ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۱۶:۴۴
الهــــــــــــی که من قــربون تو بـرم که انقــده خوشگل و دوست داشتنــی هستی..موهــای فــر خیلیییییییییییییییییییی بیشتــر از صـاف بهت میــاد:* شـایدم چون من موی فـر دوست دارم اینجوری فکــر می کنم:دی
سفـره عقدتون هم خیلی خیلی شیک بـود..امیـدوارم همیشه خوشبخت و شـاد بــاشین:*
مـن و ملـوان هم چون همکلاسی بودیم و دوست معمولی بـودیم همه چیمون کف دست همدیگه بـود بعد یهو ملوان خون به مغـزش نرسید و از من خواستگـاری کـرد:دی
مواظب خودت بـاش عزیــز دلم:*
saeed(ziretigh) گفت :
آبان ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۱۶:۴۶
salam
khob baziha hasasan
rasti gheshm hasod kor shoma ba in ghad boland bish hiss kokhiki
hamsare ranayi dari :))
Mrs.ZigZag گفت :
آبان ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۱۷:۰۷
چه باحال جواب دادی! ((((:
ulduz گفت :
آبان ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۱۷:۳۷
afarin be shojaatet. baraye agaye his darde del kardy va hame chi ro gofti, ok. vali pishe hame familesh eteraf be dashtane hamkar az in no, jorat mikhad. bravo!
banoo گفت :
آبان ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۱۷:۵۶
نظرت در مورد پست آخرم واسم مهمه.منتظرم
ماه مون گفت :
آبان ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۱۹:۵۶
ای ولا
حامد گفت :
آبان ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۲۰:۰۸
خدا برای همدیگه نگهتون داره.
آقای هیس رو ندیده بودم تا حالا اما از چهرش معلومه که آقای خوب و مهربونیه.
بهترین آرزوها رو براتون دارم
امان از دست این همکارها که گاهی اوقات خیلی صمیمی میشن!:دی
نسرین گفت :
آبان ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۲۰:۵۸
باز صد رحمت یه یک همکار ! کرک و پر هر چی همکار بود ریختوندی با این جواب !
سفره ی عقدتون در عین سادگی زیباست . مثل خودتون که برازنده ی همید .
غزلک گفت :
آبان ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۲۱:۳۳
ایول بابا چه جوابی!حالا خواهرشوهر اولیه حواسش نبود یا عمدا گفته بود؟!(ایکون اینایی که دعوا میندازن)
خودمم گفت :
آبان ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۰۰:۱۲
تا باشه از این همکارا !!!
راستی اگه نخندین بهم ، یکی بگه این " دی " یعنی چی ؟
مرمر گفت :
آبان ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۰۶:۱۹
مرسی جیغ عزیزم. اصلاً من از اینکه لوس بازی در نمی یاری اینقدر ازت خوشم می یاد. بهرحال لطف کردی نزاشتی من بی نصیب بمونم.
مرمر گفت :
آبان ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۰۶:۱۹
مرسی جیغ عزیزم. اصلاً من از اینکه لوس بازی در نمی یاری اینقدر ازت خوشم می یاد. بهرحال لطف کردی نزاشتی من بی نصیب بمونم.
آزاده گفت :
آبان ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۰۹:۱۳
به چه عروس نازی خوشبخت بشی الهی
سلام عروس خانم قشنگ مرسی که عکساتونو دوباره گذاشتی منم ببینم امیدوارم همیشه خوشبخت بشین
مادام ماری گفت :
آبان ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۰۱
بَه چه توپّ جواب دادی!
روشنک گفت :
آبان ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۰۴
+ خیلی موافقم. همیشه با اینکه کلید دارم زنگ خونه رو میزنم مگر اینکه مجبور باشم دیگه از کلید استفاده کنم
+ هیس بلاگتو میخونه؟ یا اینم گفتی بهش :))
دارم قیافه اونارو وقتی گفتی از این همکارا زیاد داشتم تصور میکنم
سفره عقدت خیلی قشنگ بود تو هر دو سال. هر کدوم یه جور
عکسای عروسی هم قشنگ بود، قبلیه تو خوبتر افتادی تو عکس جدیده هیس خوب افتاده، فقط تو عکس امسالت انگار برقا قطع شده بود اینقد تاریک بود :))
خوشبخت بشین هزار سال نوری ایشالا با هم
مداد رنگی گفت :
آبان ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۲۲
منم بارها با این شرایط روبرو شدم. باید باهاش عاقلانه و درست روبرو بشی. مثل کاری که تو کردی :دی
هاD گفت :
آبان ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۱۸:۱۸
اپن میاند بودن برای همین روزها خوبه دیگه :))
مرسی بابت عکسها . عکس روتوش شدهتون خیلی قشنگه
hicran گفت :
آبان ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۲۱:۳۹
مثه شوشوی من که هر وقت بخواد یه چیزی از گذشته ی خودش بگه
بین همه تو جمع فرقی هم نمی کنه که کیا باشن
اولش می گه هجران هم مثه من!
اصن یکی از معیارهام که انتخابش کردم همینه که همه رنگ پسر دیده!!!!
حالا هی بهش بگو آبروی نداشته مون رو نبر!
کو گوش شنوا!
hicran گفت :
آبان ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۲۱:۴۰
عکس ها رو تو پست قبلی هم دیده بودم
اما هر کاری کردم نمی تونستم کامنت بدم!
بالاخره الان موفق شدم!
خیلی نازیـــــــــــــد
خیلی هم به می آین!
مبارکا…..
Anonymous گفت :
آبان ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۰۷:۱۵
وااااااااااااااااای
مرسی که دوباره عکس ها رو گذاشتی راستش منم ندیده بودم ولی روم نشد بیام بگم دوباره بزارید
چون اصولا نظر نمی زارم و خاموشم گفتم شاید به روی خودتون نیارید منم خودمو ضایع نکنم :دی
خیلییییییییییی خوشگلی جدی می گم
نوش جون هیس:دی
abmadani گفت :
آبان ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۰۷:۱۸
اااااااا کامنت من به عنوان ناشناس ثبت شد
ممممم
اب معدنی ام
http://www.abmadani3.blogfa.com
خیلی وقته میام اینجا از اون وبلاگ قبلیت یه مدتم پیدات نمی کردم نمی نوشتی تو اون وبلاگت تا اینکه یه روز اتفاقی تو وبلاگ خرس قهوه ای دیدم لینکتو
خلاصه که وبلاگتو دوست دارم
افشین گفت :
آبان ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۱۸
آقای هیس از پارسال تا امسال رو اومده آب زیر پوستش افتاده D:
پیر شین به پای هم همکاران دیروز همسران امروز D:
روزانه های یک دوشیزه گفت :
آبان ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۲۳:۴۶
یادش بخیر یه زمانی دلم غش می رفت برای سفره عقد و مدل لباس عروس و این جیزا….
حالا وقتی می بینم هورمون های بدنم انگار سم تولید می کنند و حالم بد میشه… استرس بدی پیدا می کنم و ترجیح میدم دیگه نبینم
جدا از همه ی اینها از دیدنت خیلی خوحشال شدم و البته تو خیلی خوشگلی باید آقای هیس هواتو خیلی داشته باشه و اینا…
Toranjbanoo گفت :
آبان ۲۲م, ۱۳۸۸ در ۱۵:۳۲
عجب پدرشوهر و خواهرشوهر باحالی!
البته من اگه بودم بسکه بدخیالم فکر می کردم دارن عمدا حال منو می گیرن اما تو خوب جوابی دادی…
عکسات خیلی نازن.. ماشالله. هم امسال خوشگل بودی و هم پارسال. هر دوتون ماشالله خوش قیافه هستید. انشالله به پای هم سال ها به خوشی زندگی کنید.
gilasii گفت :
آبان ۲۵م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۰۲
یه چیزی بگم!
بگم بگم؟!
تو چه نازی دختر ..
ولی پارسال خوشگلتر شده بودی هااا ..