۹۶- سیزده بدر!
در کل از دید من سیزده بدر عذاب آورترین قسمت تعطیلات بهار هست که سه چهار سالی میشه با وجود آقای هیس برام تا حدی دلچسب شده و هیچ سعی ِ خاصی در راستای توی خونه موندن نمی کنم!
امسال هم مثل ِ این چند سال قبل سیزده، بدر شد اما با همراهی عجیب نیروهای ضد.شو.رش و امنیتی که من مونده بودم اگه با اسم نیروی امدادرسانی و این حرفا همه جا به چشم میومدن و همه جوره حواسشون جمع بود که امدادرسانی کنن!! پس این لباس.های زرهی چی بود که به تن داشتن!؟ در حالت خوشبینانه میشه به این نتیجه رسید که امدادرسانی اونقدر امر ِخطرناکی هست که باید تا این حد تجهیز شد!
به هر حال با حفظ امنیت کامل و امدادرسانی این برادرای محترم، ما سبزه مون رو گره زدیم دروغ سیزده رو هم که بارداری اینجانب بود رو با هماهنگی برادر بزرگ گفتیم و کلی هم تبریک تحویل گرفتیم!! برادرای محترم ِ امدادی هم احتمالا” قصد داشتن ما رو به جای سبزه گره بزنن! حالا تا چه حد موفق بشن بعدا” خبرش منتشر میشه!!
+ یعنی من موندم چرا یهویی همه وبلاگنویس ها تصمیم گرفتن توی سیزده بدر رازهای زندگیشون رو فاش کنن!! ما هم که کلا” هیچ اطلاعی در مورد دروغ سیزده نداریم و گیج!
وبگذر هم که انقدر دروغش بزرگه، هنوز خوندن خبر تموم نشده آدم می پره طرف آینه سر و وضعش مرتب باشه حالا که میخواد بره وبگردی!!
کلا” دارم فکر میکنم وبگردی توی سیزده بدر از طبیعت گردی توی سیزده بدر بیشتر به آدم خوش می گذره!!
Maryam, Me & Myself گفت :
فروردین ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۱۶:۲۸
کدوم عکاسی عزیزم؟ عکس قدیمی من رو میگی؟ توی محوطه کاخ نیاوران گرفتم. البته میگن مال سعدآباد دکور ایناش قشنگتره.
گلابتون گفت :
فروردین ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۱۷:۰۲
هنوز ایرانی جیگرم ؟!!! ایول !
چه دروغ باحالی گفتین ها … ولی به شخصه من بودم باور نمیکردم ! تو ؟ !اینهمه زود باردار بشی ؟!!! عمرناااااش
غزلک گفت :
فروردین ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۰۲:۳۳
بالاخره برادران جان بر کف همیشه در صحنه هستند دیگه!
دروغ سیزده تون هم خیلی با حال بود
ماندالایز گفت :
فروردین ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۱۸
سیزده تون به در ایشالله .
یه فنجون چایی داغ گفت :
فروردین ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۴۶
هنوز ایرانی؟ عیدت مبارک مشتاق دیدار
یه فنجون چایی داغ گفت :
فروردین ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۴۸
عید شما مبارک
هنوز ایرانی؟
مشتاق دیدار
مریم گفت :
فروردین ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۱۵:۱۱
خوش اومدی نازنین. ایشالا بهت خوش بگذره
رضا گفت :
فروردین ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۰۸:۴۴
سلام
و از امروز فکر کنم به جمع کامنت نویسان برای وبلاگت پیوستم.
اول از همه ورودت به کشور پدری و مادری را تبریک می گم هر چند خودم خوشبختانه از اونجا دور هستم.
و بعد بهترین آرزوها را برایت در سال جدید ایرانی دارم.
امروز قولی که داده بودم تمام شد و بعد از این کامنت حتما ایمیل می کنم.
نوشته هات حرف ندارن و اشاره های خوب و به جایی می کنی.
برای تمام برادران جان بر کف که در لباس مقدس امداد گران خدمت می کنن از خداوند منان علو درجات زمینی و زیرزمینی همراه با حوریان هم نوعشان را آرزو می کنم و امیدوارم آنچنان بر زمین سرد و گرم بخورند که لباسی که امداد گرانی چون من کشتگان بم را با آن لباس و بر روی دستان خود حمل می کردیم پاره پاره شود تا دیگر فکر لباسی چون لباس امداد نکنند و به لباس خاکی خودشان قناعت کرده و دهان کثیفشان را ببندند.
آمین
بابک گفت :
فروردین ۱۶م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۵۳
سلام
داشتم وبگردی می کردم که به وبلاگ قشنگتون رسیدم
برای بار اول بود که به اینجا میومدم
باحال بود
خوش بگذره
بهاره گفت :
فروردین ۱۷م, ۱۳۸۹ در ۱۷:۳۴
سلام.ببخشید شما می تونید بهم راهنمایی کنید که تو سایت http://www.toranj.de چه جوری وبلاگ بزنم؟خیلی ممنون میشم اگه راهنماییم کنید.
هاD گفت :
فروردین ۱۸م, ۱۳۸۹ در ۱۸:۲۹
خودمونیم . نکنه خبریه و کمکم دارین بهمون میگین که شوکه نشیم ؟ بارداری رو میگم . ( آیکون نه سر پیاز و نه ته پیاز ) :))
موسیو گلابی گفت :
فروردین ۲۰م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۳۹
من همینجا باید اعلام شرمندگی کنم از اینکه دیر اومدم تولدت رو تبریک بگم ولی بالاخره که اومدم! تولدت مبارک… ایشالا دویست و هشتاد سالگیت رو جشن بگیریم و شیرینی و کیک و رقصی هم وسط ماجرا باشه که آدم رغبت کنه تا اون موقع زنده بمونه!
روشنک گفت :
فروردین ۲۱م, ۱۳۸۹ در ۱۴:۰۵
به به خونه نو مبارکا باشه
یه بار اومدم اینجا کامنت دادم و کلی نوشتم آخرش حدس زدم سند نشد منم لج کردم تلاشی نکردم که دوباره سندش کنم نمیدونم حالا رسیده یا نه :دی همون موقع که کامنت خصوصیتو دیدم و اینکه حالمو پرسیده بودی بازم به معرفت تو
هنوزم ایرانی؟ کاش وقتی تهران بودم می فهمیدم ایرانی:(((((
من این سیزده بدرم اونقدر وحشتناک بود که بی حد و حصار. همش دلم میخواس دروغ سیزده باشه همه اش.
در کل غرض این بود که دلم تنگه اینجا و نوشته هات بود و مرکب در قلم مانند اب است و اینا
Miss.Sun & Mr.Moon گفت :
فروردین ۲۵م, ۱۳۸۹ در ۰۹:۰۵
شما هنوز ایرانی بانو جیغ؟؟؟؟ خوب به شدت دلتنگتان شده ایم. لوفا اپ بفرمایید
هونیا گفت :
فروردین ۲۶م, ۱۳۸۹ در ۰۷:۳۴
عیدت مبارک عزیز
من تازه وقت کردم بیام و تبریک بگم :دی
رختخواب دوشـــیزگی گفت :
اردیبهشت ۱م, ۱۳۸۹ در ۱۵:۰۵
ممنون عزیز جان. بچهها رسوندهبودن و عکسو سرجاش گذاشتم.
اما به خاطر لطفت ممنون.
بادبادک سوار گفت :
اردیبهشت ۱م, ۱۳۸۹ در ۱۸:۱۲
کو پست جدید؟
من پست جدید می خوام یالا
نسرین گفت :
اردیبهشت ۱م, ۱۳۸۹ در ۱۸:۲۴
آیا شما خوبید ؟ کجایید ؟ نکنه باز چشمت به کار افتاده بر علیه ت کار کرده !
M!M گفت :
اردیبهشت ۲م, ۱۳۸۹ در ۰۹:۳۵
حالا الان بچه حالش خوبه؟! رفتی سونو؟! جنسیتش کی مشخص میشه؟!!
سعید(زیر تیغ) گفت :
اردیبهشت ۴م, ۱۳۸۹ در ۱۷:۴۱
فصل سرد دلتنگ قدومتان است
و ما نیز هم
دوشیزه - متولد اسفند گفت :
اردیبهشت ۶م, ۱۳۸۹ در ۱۵:۳۳
کم مونده بود روز ۱۳ من هم جو گیر بشم و راز های سر به مهر زندگیم رو، رو کنم :O
Maryam, Me & Myself گفت :
اردیبهشت ۷م, ۱۳۸۹ در ۰۷:۴۹
به کمرت جان داد :دی
آرایه های ادبی رو بچسب یعنی!
غزلک گفت :
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۱۷:۲۶
امتحانتو ندادی؟پس کی میای؟
غزلک گفت :
اردیبهشت ۱۶م, ۱۳۸۹ در ۱۷:۴۸
امیدوارم امتحانتو خوب بدی بعدشم بیای دوباره وبلاگ بنویسی