۹۱- استرسِ بهار!

یعنی من موندم وسط اینهمه کار چی کار کنم الانه! از یک طرف این امتحانِ کوفتی زبان! که دو هفته هست می خوان بگیرن و هی نمی گیرن که ما رو دق مرگ کنن! از یه طرف این خونه تکونی که گفته بودم یه کارهاییش رو کردم؟ بابا! دروغ چرا!؟ اونی که من انجام دادم به دردِ عمه محترمه ام هم نمی خورد! در نظر بگیرید من از اون دسته از آدم ها بودم که با مامانِ محترمه که به هم می افتادیم، حتی پیچ ها و میخ های توی دیوار رو هم در میاوردیم و توی سوراخِ روی دیوار رو یه دور دستمال کفی و نمدار و خشک می کشیدیم و دو مرتبه پیچ و میخ ها و سرِ جاش می ذاشتیم! حالا من اومدم چی کار کردم؟! هیچی اومدم کریستال های توی دکور رو تمیز کنم، یهو دستم خورد یکی از دکوری ها افتاد شکست! بعد من هم که خودم رو می شناسم در کل! کافیه شروع کنم به شکستن تا همه رو خرد و خاکه شیر نکنم ول کن نیستم، بی خیال کریستال ها شدم و همه رو برگردوندم سر جاشون! حالا این یه گوشه از خونه تکونی من بود! یعنی راه که می رم به این خونه زندگی نگاه می کنم، دلم می خواد همین وسط بشینم خودم رو بزنم! از یه طرف هم این هفت سین که فعلا” فقط ظرفهاش رو دارم و سبزه اش رو آماده کردم که اونم بگیر ببند داره برای خوب و بد شدن! و حس می کنم زیاد نباید به خوب شدنش دلم رو خوش کنم! بقیه سین ها هم خدا بزرگ هست بله! اما من از کجا در بیارمشون؟! حالا اینا به جهنم!
ده روز دیگه مسافرم خیر سرم! نه سوغاتی، چیزی خریدم! نه برای خودم و هیس خرید کردم و نه حتی می دونم برنامه ام چیه! از یه طرف تا روز آخر باید برم کلاس زبان از یه طرف تا روز آخر انقدر استرس همه کارها رو دارم که آخر هم می دونم نه سوغاتی می خرم نه لباسی، چیزی!
این رو گفتم که آب پاکی رو بریزم رو دست ِ کسانی که دلشون رو به سوغاتی ها خوش کردن نه اومدن من!:دی
برنامه ریزیِ قبل از شروع سال جدید و سروسامون دادن به کارهای نیمه تمومِ سال هشتاد و هشت، پیش کش!

نظرات بسته شده است.