۸۳- دوستان ِ ماندگار!

بعضی اوقات کسانی وارد زندگیِ آدم میشن و به طرز عجیبی توی زندگیِ شخصی ماندگار میشن که ابدا” انتظارش نمی ره! همیشه صمیمی ترین دوستان من کسانی بودن که در برخوردهای اول، شدیدا” در مقابلشون حالت تدافعی داشتم. به طوری که با همان دو سه تا برخورد اول مطمئن شدم که این طرف و من عمرا” بتونیم با هم آبی رو روانهء یه جوبِ مشترک کنیم! تنها دوستی که صمیمی ترین دوستِ من هست و از همون ابتدا هم باهاش راحت بودم و حس کاملا” مثبتی باهاش داشتم، ساقی هست که هم ماجرای متفاوتی دارد و هم نوعِ دوستی خاص!
یه دوستی داشتم که قرار بود با یه آقای آلمانی ازدواج کنه؟ – یعنی این حافظه شما من رو کشته! اینجا رو بخونید که یادتون بیاد!-
الآن دو ماهی میشه که اینجاست و یک ماهی هم میشه که ازدواج کردن و آخر این هفته میهمان من و هیس هستن. اینکه قرار است مهمانِ ما باشند را مخصوصا” گفتم! دیدم همه اقوام و دوست و آشنای آقای هیس به واسطه همسر محترم در جریان آمدن دوست من هستند، شما هم باشید بد نیست!!
القصه! دیروز داشتیم تلفنی صحبت می کردیم یهو برگشته می گه:” جیغ! کی باور می کرد که من و تو از یه کلاس زبان معمولی اونقدر با هم صمیمی بشیم که تا اینجا ادامه داشته باشه و حالا من با شوهرم پاشم بیام خونه تو و هیس و تازه شب هم پیش هم بمونیم؟!”
دقیقا” حرف دل من رو زد! یاد اولین روزهای آشناییمون افتادم و ناخودآگاه بلند بلند فکر کردم:” واقعا”!! تو با اون همه افاده! اه ! چه حس بدی به من منتقل می کردی بهانه! نمی دونی چقدر از اینکه باهات روبرو بشم حس بدی بهم دست می داد!”
دوست محترمه با حس انزجار عجیبی که تا به حال در هیچ کس ندیده بودم:” افاده من یا تو؟ یعنی من همش پیش خودم می گفتم، این دخترهء زشت با این همه اعتماد به نفس چرا فکر می کنه فقط خودش حالیشه؟؟!!”
من با چشمای گرد شده:” وا!! من کی طوری برخورد کردم که تو همچین حسی رو داشتی؟ بعد اینکه ، من واقعا” زشتم؟!!”
یعنی الآن که فکر می کنم به حرف هایی که دیروز رد و بدل کردیم، کلی به درک بالا و روحیه انتقاد پذیر جفتمون آفرین می گم که کار داشت به گیس و گیس کشی می کشید!:دی
اینکه دیگران بهت بگن در برخورد باهات درگیر چطور حسی میشن می تونه این کمک رو بهت بکنه که حداقل به این فکر کنی که :” شاید بتونم خودم رو اصلاح کنم! اما فقط شاید!!”

۱۱ نظر »

  1. نسرین گفت :

    بهمن ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۲۲:۰۷

    منم همین طورم! هر چی تو بگی من قبول دارم اصلا !

  2. میلاد گفت :

    بهمن ۲۱م, ۱۳۸۸ در ۰۷:۳۰

    این رو که گفتی برای من هم مصداق پیدا میکنه.
    و بدتر از اون اینکه وقتی فکر کردم با یکی خیلی تفاهم دارم یا میتونیم دوستای خوبی باشیم، همیشه اشتباه کردم.
    من هم خیلی فکر کردم که چرا اینجوریه

  3. دوشیزه (متولد اسفند) گفت :

    بهمن ۲۱م, ۱۳۸۸ در ۰۸:۲۴

    آخی… عاشق این جور دوستی هام

  4. غزلک گفت :

    بهمن ۲۱م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۲

    چه دوستی جالبی.یعنی منو بکشی به یکی که دفعه اول انرژی منفی بده بهم نزدیک شم.

  5. رامونا کوچولو گفت :

    بهمن ۲۱م, ۱۳۸۸ در ۱۴:۱۷

    :))
    عجب دوستایی هستین شماها :))
    ولی کلا به نظرم آدم باید اینجوری باشه که بذاره آدما تو زندگیشون بیان و برن … چوم از بین چند تا دوست بالاخره یه نامرد ژیدا میشه و از اونجایی که تو نمیدونی نامرد کدومشونه … بذار بیان و برن!

  6. ماه مون گفت :

    بهمن ۲۱م, ۱۳۸۸ در ۲۰:۳۹

    جیغ جونم یه چیزی بگم منم یکی از بهترین دوستام رو تو کلاس زبانی پیدا کردم که فقط یه ترم رفتم :D

  7. خانوم زیگزاگ گفت :

    بهمن ۲۲م, ۱۳۸۸ در ۰۸:۱۴

    روز اولی رو که باهات صحبت کردم قشنگ یادمه… البته یادم نیست چی گفتیم!!!! D: ولی یادمه من زنگ زدم و مدت مکالمه مون هم ۵ دقیقه بود. اما خیلی خوب و صمیمی بود از همون روز اول شروع کردیم به درد دل!!! ولی تو خونه نبودی…
    قبل از اون فکر میکردم دختر خیلی توداری هستی. از این مدلا که بکشیشون حرف نمیزنن اما کم کم فهمیدم مدلت مثل خودمه… تو از فضولی بدت میاد. باید هیچی ازت نپرسید و صبر کرد تا خودت تصمیم بگیری حرف بزنی. عین خودم!
    دلم برات خیلی تنگ شده نازنین… کارت گرفتم با هم صحبت کنیم فقط نمیدونم چه ساعتی تماس بگیرم واست بهتره؟

  8. Miss.MarY!! گفت :

    بهمن ۲۲م, ۱۳۸۸ در ۱۵:۳۱

    من به تو افتخار می کنم !! :*
    خوبــــی نازی ؟!

  9. سانی گفت :

    بهمن ۲۳م, ۱۳۸۸ در ۰۶:۰۲

    من همیشه موندگارترین دوستانم اونایی بون که یک بار باهاشون برخورد خشن داشتم :)

  10. هاD گفت :

    بهمن ۲۵م, ۱۳۸۸ در ۱۶:۰۸

    اینکه به آدم بگن چه حسی پیدا می‌کنن عالیه . ولی مشکل اینجاس که به خاطر خیلی ملاحظات و تعارف نمیگن و فکر می‌کنن دارن لطف می‌کنن .
    خانم ساقی همون خانمی نیست که می‌شناسیم ؟

  11. نگارینا گفت :

    بهمن ۲۶م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۱۹

    چه دوستیه خوبی . چقدر …. ( ای روزگار ، نمیشه گفت )

RSS نظرات این نوشته · آدرس دنبالک

ارسال نظر