۷۴- مهمون‌های خارجی!

در راستای رفتن به مجلس لهو و لعب و در عالم مستی ِ دیگران، یهو قرعه کشی کردن برای اینکه ملت خودشون رو خونه یکی بندازن، و با توجه به شانس گل وبلبل ِ من! قرعه به اسم خونه ما افتاده بود، بنده و آقای هیس دیروز برای صبحانه مهمان داشتیم!
پریروز از کله سحر من هی آیت الکرسی خوندم و فوت کردم به این گوشی تلفن که زنگ که می زنم به همکلاسی ها، از اومدن منصرف شده باشن! اما دریغ!! حوالی ساعت نه شب هم برای اینکه بهم ثابت بشه کلا خیلی خوش شانس هستم!! یکی از بچه هایی که شماره من رو نداشت و من هم شماره اش رو نداشتم، با روشی کاملا” ضربتی شماره من رو پیدا کرده بود و تماس گرفت که یادآور بشه :” حتما” میام!!”
در نظر بگیرید کله سحر از خواب بیدار بشی، تن درد هم داشته باشی، کلی هم کار داشته باشی، بعد حلیمی هم که درست کردی، هی بازی در بیاره و بخواد ته بگیره! بعد توی اون هیر و ویر، بوی گند تخم مرغ های آبپز پوست کنده هم با هیچ بوگیری از خونه خارج نشه! یعنی وعظی بودها!
اولین گروه که رسیدن، من انقدر آروم بودم که انگار شش ساعت کامل خوابم رو کرده بودم و صبح هم در حالی از خواب بیدار شده بودم که همه چیز آماده پذیرایی بوده!
گروه دوم که هی توی ایستگاههای مختلف اتوبوس به هم ملحق شده بودن در حالی پیداشون شد که آدرس ما رو گم کرده بودن! یعنی من موندم آدرس به این سرراستی دیگه گم کردن هم داره؟!
پالتو پوشیدم رفتم وایسادم دم در و هی براشون دست تکون دادم و سوت زدم و لنگ و لگد پرت کردم که بالاخره من رو دیدن!
حالا من هی بگم دچار آلزایمر موضعی شدم! هی شما بیاید دلداری بدید که، طبیعیه! درست میشه!
سوار آسانسور شدیم، طبقه دوم رو زدم. آسانسور که نگه داشت اصلا” نگاه نکردم ببینم کجا هستیم! دست ملت رو گرفتم از آسانسور کشیدمشون بیرون و بردمشون ته راهرو! حالا زنگ هم زدم، بعد یهو نگام افتاد به اسم پشت در، می بینم:” وا!! اسم ما کوش پس؟! تا دیشب که سر جاش بود!! یهو نگام افتاد به پادری، دیدم :” وا! پادری رو باز عوض کردن؟؟!”
یهو یادم افتاد که این صحنه ها تا حالا چند باری تکرار شده! طبق معمول اشتباه رفته بود!! حالا صاحب آپارتمان با چشمهای خواب آلود در رو باز کرده!! اصلا” شبیه هیس نبود!!:دی
یعنی من همون وسط از خنده ریسه می رفتم ها!!
دیدن ِ یه آپارتمان با دکوراسیون سنتی! براشون واقعا” جالب بود! یعنی مدیونید اگر آمار گردشگری ایران بالا رفت، فکر کنید دلیلش چیزی جز تلاش من و هیس برای معرفی فرهنگ ایرانی هست!!
خواستن فیلم عروسی ایران رو ببینن! گذاشتیم! یعنی یکی باید میومد این فک های اینها رو از رو زمین جمع می کرد! من نمی دونم اینها در مورد ایران چی فکر می کردن، اما احتمالا” چیزی در حد چند درجه زیر افغانستان توی ذهنشون بوده! هیس هم که کلا” پر حوصله، در مورد سفره عقد و عروسی ایرانی ها و چگونگی عقد و رقص های ایرانی و حتی تعداد امضاهای زمان ِ عقد هم توضیح داد!
حالا در نظر بگیرید، وسط فیلم ِ عروسی دیدن، من پاشدم رفتم تخمه آوردم!! یعنی وقتی تخمه رو آوردم یادم افتاد اینا چه می دونن تخمه چیه! حالا اون وسط دارم آموزش می دم چطوری تخمه رو با دندون هاشون بشکنن!! همه هم که با استعداد! یعنی من فکر نمی کنم، غیر از یکی از همکلاسی های عراقی که می دونست تخمه چیه، بقیه تونسته باشن حتی یه دونه مغزِ تخمه هم بخورن!!
بعد هم که رفتن سروقت ِ سازهای ِ آقای هیس و بعد هم با هیجان به صدای سازها گوش دادن! هیجانشون زمان گوش دادن به دف و تنبک واقعا” جالب بود!
مهمانی عجیبی بود و من حس عجیبی داشتم! حسی که این روزها با توجه به سرکوب های داخلی، واقعا” بهش احتیاج داشتم!

۱۲ نظر »

  1. ماه مون گفت :

    دی ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۱۳:۱۶

    حیف خونتون دوره نمیشه اومد مهمونی
    ولی عجب مهمونی باحالی بود ها.
    میگم همسایتون چپ چپ نگات نکرد مثل ایرانی ها.
    فکر کنم بهت لب خند زده .
    خلاصه خوش بگذره حسابی

  2. پیردختر سبکسر گفت :

    دی ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۱۵:۱۵

    اینطور که معلومه، کلی براشون سنگ تموم گذاشته بودی. خوش به حالشون که به یه آدمی مثل تو و آقای هیس برخوردن. نمی دونم مهموناتون بیشتر اروپایی بودن یا نه. اما کلاٌ اروپایی ها کمتر کسی برای دیگری اینقدر مایه می گذاره. خوش باشی

  3. سعید(زیرتیغ) گفت :

    دی ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۱۷:۰۶

    سلام
    کلا همه چیز رو بهم ریختی رفته پی کارش دیگه
    گناه دارن تفلکی ها چرا اذیتشون می کنی

    شما که فراموش شدنی نیستی خانم جیغ ایمل هم نداشته باشم ازت پست می کنم خونتون

  4. نسرین گفت :

    دی ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۱۹:۰۴

    وای من عاشق اینم که یه مشت مهمون خارجی داشته باشم و هی پز بدم !!! اینقده باحاله !!!
    نگفتی اهل کجاهان این همکلاسی هات !

  5. دختر نارنج و ترنج گفت :

    دی ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۱۹:۲۲

    سلام عزیزم
    خوبی؟
    چه جالب…. پس حسابی به اون ها خوش گذشته به جای تو!
    فکر کنم سودانی ها هم تخمه می خورن… اگه اشتباه نکنم. شنیدم که می شناسن تخمه رو.

  6. خودمم گفت :

    دی ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۲۰:۱۱

    سلام
    لااقل یکی هست به این مستکبرین ِ جهانخوار بگه ما هم بعله :))
    دم شما گرم با این همه مهمان نوازی به سبک و سیاق ایرانی و با چاشنی آلزایمر موضعی .
    بابا نه جواب میدی نه بهمون می سری ، تکلیف لینکه چی شده .

  7. هستی گفت :

    دی ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۲۲:۰۵

    نازنین جان! دل من نیز هوایی شد بانو جان…
    دلم آن روز سرد زمستانی را خواست که با هم روی نیمکت نشستیم و حرف زدیم و سبک شدیم…
    چه حیف که دور شدی بانو…
    چه حیف ….

    ———
    واقعا که خوش سلیقه اید … ایرانی دوست داشتنی بودید :دی

  8. غزلک گفت :

    دی ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۲۳:۲۲

    پس حسابی اومدن خونه تو سر صبحی بهم ریختن رفتن!

  9. نگارینا گفت :

    دی ۲۱م, ۱۳۸۸ در ۰۸:۳۴

    چه مهمونی خوبی :)
    ما کی بیایم ؟ :)

  10. مادام ماری گفت :

    دی ۲۲م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۷

    وای من عاشق اینجور مهمونیام!
    خیلی جالب بود!

  11. هاD گفت :

    بهمن ۸م, ۱۳۸۸ در ۲۲:۰۸

    به مهمون خارجی حلیم دادین ؟ شکمشون تعجب نکرد ؟ :))

  12. Maryam, Me & Myself گفت :

    فروردین ۷م, ۱۳۸۹ در ۱۸:۱۸

    انقد دنبال کامنتدونی گشتم یادم رفت چی می خواستم بگم :دی

RSS نظرات این نوشته · آدرس دنبالک

ارسال نظر