فروردین ۱۱م, ۱۳۸۹ در ۱۵:۵۵
(دستهبندی نشده)
نمی دونم چرا همیشه از دید من بیست و هشت سالگی عجیب ترین سال زندگی هر فرد هست!
این بیست و هشت سالگی از امشب ساعت یک ربع به هشت برای من آغاز میشه! و خودش خوب می دونه که چقدر منتظرش بودم! حتی بیشتر از بیست سالگی!
” سلام! بیست و هشت سالگی!!”
۱۹ نظر
فروردین ۹م, ۱۳۸۹ در ۱۵:۵۵
(دستهبندی نشده)
یعنی من موندم این موج سرما که توی کل زمستون به ایران نرسیده بود یهو الآنه از کجا سر در آورده که ما رو خونه نشین کرده! یعنی موقع بستن چمدون من انقده خوشبین بودم که دو تا پیراهن تابستونی هم برای آقای هیس توی چمدون چپوندم اما حالا!!! یعنی کم مونده تو خونه هم با کاپشن و پالتو بچرخیم!!این ها رو گفتم که بگم بنده به همراه آقای هیس الآنه در ایران تشریف داریم و از هوای سرد اینجا لذت می بریم!!
+ سال جدید با تمام بگیر و ببندهایی که من راه انداخته بودم، از راه رسید. در کنار سفره ای که برای اولین بار در خانه من و هیس پهن شد! هیچوقت حتی تصور نمی کردم داشتن یه سفره هفت سینِ دو نفره می تونه تا این حد هیجان انگیز باشه! اینها رو هم گفتم که بگم ” سال نو مبارک!”
+ و + و +
۱۰ نظر