۹۵- سلام، بیست و هشت سالگی!!

نمی دونم چرا همیشه از دید من بیست و هشت سالگی عجیب ترین سال زندگی هر فرد هست!
این بیست و هشت سالگی از امشب ساعت یک ربع به هشت برای من آغاز میشه! و خودش خوب می دونه که چقدر منتظرش بودم! حتی بیشتر از بیست سالگی!
” سلام! بیست و هشت سالگی!!”

۱۹ نظر

۹۴- اینجا ایران است!

یعنی من موندم این موج سرما که توی کل زمستون به ایران نرسیده بود یهو الآنه از کجا سر در آورده که ما رو خونه نشین کرده! یعنی موقع بستن چمدون من انقده خوشبین بودم که دو تا پیراهن تابستونی هم برای آقای هیس توی چمدون چپوندم اما حالا!!! یعنی کم مونده تو خونه هم با کاپشن و پالتو بچرخیم!!این ها رو گفتم که بگم بنده به همراه آقای هیس الآنه در ایران تشریف داریم و از هوای سرد اینجا لذت می بریم!!

+ سال جدید با تمام بگیر و ببندهایی که من راه انداخته بودم، از راه رسید. در کنار سفره ای که برای اولین بار در خانه من و هیس پهن شد! هیچوقت حتی تصور نمی کردم داشتن یه سفره هفت سینِ دو نفره می تونه تا این حد هیجان انگیز باشه! اینها رو هم گفتم که بگم ” سال نو مبارک!”

+ و  + و +

۱۰ نظر

۹۳- سیزده بدر یا اول بدر؟!

توضیح دادن تمامی سنت های ما اون هم به همون زیبایی و روانی که توی زبان فارسی موجود هست، به زبانی دیگه که هنوز وقتی می خوای صحبت های روزمره ات رو باهاش انجام بدی علاوه بر لب و دهان و زبان، سعی می کنی از دست و پات هم برای تفهیم بهتر استفاده کنی، اونقدر وحشتناک هست که دچار استرس بشی!
چند روز هست به این فکر می کنم که جمعه صبح، چطور از پس تفهیم کردنِ سمبل ها و آیین های عید نوروز بر بیام! حالا کاری ندارم که احتمالا” سخت ترین قسمتش می تونه توجیه کردن ِ اون همکلاسی های کرد عراقی و سوریه ایم باشه که حتی نمی دونن سفره هفت سین چی هست! بعد حالا من باید وایسم اونجا در مورد این توضیح بدم که مثلا” عمو نوروز کیه و حاجی فیروز کدومه! و آخرش هم احتمالا” اینطور ادعا می کنن که همه این ها رو یه زمانی داشتن، اما وقتی ما از گرد راه رسیدیم و نوروز اونها رو به اسم خودمون تصاحب کردیم، چون جواد!! کامبیز!! و یا همون چیپ!! شده بود دیگه بی خیالش شدن و فکر کردن برای اینکه دست پیش بگیرن که پس نیفتن بهتره سیزده بدر رو بجای سیزدهمین روز سال جدید، روز اول عید بگیرن!! خوب این هم ابتکاریه درنوعِ خودش! که من رو همینطور به فکر فرو برده! مخصوصا” وقتی که همکلاس کرد عراقی من، اصرار عجیبی داشت به اینکه روز اول عیدشون سیزده بدر نامداره! بماند که من فکر می کنم کل قضیه از دید اون ها کل و کل بازی هست و از دید من حیثیتی!
اینها رو نگفتم که الآن شما هی خون خون ات رو بخوره و روی اعصاب خودت راه بری! اینا رو گفتم که بدونی من چی می کشم اینجا!!:دی

۹۲- سوغاتیِ فرنگی!

تا حالا اصلا” به این موضوع دقت نکرده بودم که ما ایرانی ها هم از نظر هنری در سطح بالایی هستیم هم از نظر شکمی! یعنی اگر کسی غیر از این فکر می کنه، احتمالا” تا حالا درگیر خریدن سوغاتی نشده!
یعنی وقتی می خوای از ایران سوغاتی بخری، ماشاالله انقدر تنوع زیاده که می مونی چی بخری، تنها قسمت قضیه که یه کمی فکر رو مشغول می کنه این هست که از بین این همه کدوم بیشتر ایرانی هست و بیشتر مورد پسند! چه در حیطه خوراکی ها چه حیطه صنایع دستی!
حالا اینجا! دریغ از یه صنایع دستی ای چیزی یا تنوع در حیطه شکمی! یعنی دو روز من اینجا رو زیر پا گذاشتم که مثلا یه چیزی پیدا کنم که بشه گفت کار هنری اینجا هست و بشه اسم سوغاتی رو روش گذاشت! هیچی!! آخر سر هم مثل بچه آدم رفتم تنها چیزی که موجود بود رو گرفتم! البته این قسمت یه کمی سؤال برانگیز بود چون کلا” صنعت کاکائو و شکلات دو شاخه می شه! یکی مذهبی!! یکی غیر.مذهبی! که باز هم به لطف خدا چون قبلا” هرکس مذهبی یا غیرمذهبی بودنش رو گوشزد کرده بود که یه وقتی خدای ناکرده من اشتباهی توی خرید اقلام شکمی انجام ندم، مثلا” به جای غیرمذهبی، مذهبی نخرم! انتخاب زیاد سخت نبود!:ی

۹۱- استرسِ بهار!

یعنی من موندم وسط اینهمه کار چی کار کنم الانه! از یک طرف این امتحانِ کوفتی زبان! که دو هفته هست می خوان بگیرن و هی نمی گیرن که ما رو دق مرگ کنن! از یه طرف این خونه تکونی که گفته بودم یه کارهاییش رو کردم؟ بابا! دروغ چرا!؟ اونی که من انجام دادم به دردِ عمه محترمه ام هم نمی خورد! در نظر بگیرید من از اون دسته از آدم ها بودم که با مامانِ محترمه که به هم می افتادیم، حتی پیچ ها و میخ های توی دیوار رو هم در میاوردیم و توی سوراخِ روی دیوار رو یه دور دستمال کفی و نمدار و خشک می کشیدیم و دو مرتبه پیچ و میخ ها و سرِ جاش می ذاشتیم! حالا من اومدم چی کار کردم؟! هیچی اومدم کریستال های توی دکور رو تمیز کنم، یهو دستم خورد یکی از دکوری ها افتاد شکست! بعد من هم که خودم رو می شناسم در کل! کافیه شروع کنم به شکستن تا همه رو خرد و خاکه شیر نکنم ول کن نیستم، بی خیال کریستال ها شدم و همه رو برگردوندم سر جاشون! حالا این یه گوشه از خونه تکونی من بود! یعنی راه که می رم به این خونه زندگی نگاه می کنم، دلم می خواد همین وسط بشینم خودم رو بزنم! از یه طرف هم این هفت سین که فعلا” فقط ظرفهاش رو دارم و سبزه اش رو آماده کردم که اونم بگیر ببند داره برای خوب و بد شدن! و حس می کنم زیاد نباید به خوب شدنش دلم رو خوش کنم! بقیه سین ها هم خدا بزرگ هست بله! اما من از کجا در بیارمشون؟! حالا اینا به جهنم!
ده روز دیگه مسافرم خیر سرم! نه سوغاتی، چیزی خریدم! نه برای خودم و هیس خرید کردم و نه حتی می دونم برنامه ام چیه! از یه طرف تا روز آخر باید برم کلاس زبان از یه طرف تا روز آخر انقدر استرس همه کارها رو دارم که آخر هم می دونم نه سوغاتی می خرم نه لباسی، چیزی!
این رو گفتم که آب پاکی رو بریزم رو دست ِ کسانی که دلشون رو به سوغاتی ها خوش کردن نه اومدن من!:دی
برنامه ریزیِ قبل از شروع سال جدید و سروسامون دادن به کارهای نیمه تمومِ سال هشتاد و هشت، پیش کش!

۹۰- جلبک یا ته چین!؟

همیشه امتحان کردن ِ غذاهای کشورهای دیگه برای من نه تنها جذابیتی نداشته بلکه با ترس و لرز هم همراه بوده! مخصوصا” غذاهای مربوط به کشورهایی مثل چین، ژاپن، فیلیپین، ویتنام و… ! کلا” با غذاهای دریاییشون مشکل دارم! یعنی حالا بیان بگن این غذا مثلا” همون ماهی سفید خودمونه که خوب هم سرخ شده، اما من مگه می تونم لب بزنم! دست خودم هم نیست! حالا در نظر بگیرید تولد یکی از همکلاسی ها ویتنامی باشه، بعد دوست پسرش چند نوع غذای شیک ویتنامی هم درست کرده باشه و آورده باشه کلاس، بعد این همکلاس ویتنامی از بین همهء همکلاسی ها گیر بده به من که:” جیغ! اول تو باید امتحان کنی!!” یعنی من مونده بودم چی از چهره من خوند که ول کن قضیه نبود! یه نگاه تو ظرف ها کردم و به خیال خودم سعی کردم چیزی رو امتحان کنم که بیشتر به خوراکی های خودمون شبیه هست! یه چیزی بود شبیهِ قطاب!
با سلام و صلوات گاز اول رو زدم! یهو دیدم اون گاز پُف بوده و یه چیزِ خامی شبیه میگو نمایان شد و یه بوی ِ فجیع ماهی درست مثل بوهای ماهی فروش های لاله زار و کوچه برلن!! خورد به دماغم! یعنی کم مونده بود همون وسط بالا بیارم! حالا ملت هم منتظر عکس العمل من! یه لبخند شش دنگ حواله همه کردم و بعد هم رفتم طرف سس که مثلا” ملت دست از نگاه کردنِ من بردارن! بعد هم یه جوری که کسی متوجه نشه اونی که نمی دونم اسمش چی بود رو روانهء سطل زباله کردم! میزبان همین که دید من دستم خالی هست گیر داد بقیه خوراکی ها رو امتحان کنم! ازش خواهش کردم اونی که فقط با سبزیجات آماده شده رو بهم معرفی کنه! خوراکی های سبزیجاتیشون اگه از جلبک بودنشون بگذری زیاد بد نبود! هرچند که کلا” این چیزها با طبع و معده من سازگاری نداره ولی کاریش هم نمی شد کرد! پشت سر همه این ها یک چیزی شبیه چیپس خودمون اما با حجم بیشتر بهم تعارف شد که طعمش درست مثل پفک هندی های خودمون بود!
وقتی مهمونی تموم شد ازش در مورد خوراکی ها پرسیدم! اون اولی که شبیه قطاب بود خرچنگ بود و اون چیپس هم عروس دریایی! سبزیجات هم یک نوع جلبک دریایی!
یعنی از دیروز تا حالا معده دردی گرفتم که بیا و ببین! بعد ملت با چنان اشتهایی اون غذاها رو می خوردن که انگار ما داریم کباب قفقازی و ته چین حاتم می خوریم!

۸۹- بوی بهارِ آنجا!

بی حوصلگی این روزها هم با ربط است به نزدیک شدن بهار هم اینکه… پیش می آید خوب!
پراکندگی ذهن هم که دیگه شده عادت همیشگی که اگه یک روز درگیرش نباشم خودم متعجب می شم! این وسط فقط من موندم چرا مدام سعی می کنم به روی خودم نیارم اوضاعم رو به راه نیست! یعنی روبراه هست اما اون چیزی که باید باشه نیست!
به واسطه یکهو سخت شدنِ گراماتیک زبان ِ آلمانی، منی که هر هفته یکی دو روز رو سعی می کنم با دلیل یا بی دلیل سرکلاس حاضر نشم، حالا شدم پای ثابت کلاس! خانه تکانی و این حرفها هم… ای! یه کارهایی انجام دادم البته اگر بشه اسمش رو خانه تکانی گذاشت! سبزه هم سبز کردم! قربونش برم چه رسیدگی می خوادها!! یعنی یک ساعت یک بار باید سری بهش زد و احوالی ازش پرسید! نه که همه من رو ترسوندن که اینجا سبزه خوب در نمیاد!! شیرینی امسال عید هم گردن خودم هست! اینجا نه از شیرینی فروشی لادن خبری هست و نه گواهی و نه آق بانو که بری سفارش شیرینی تر و خشک عید رو بدی و خیالت از همه بابت راحت باشه! هفته آینده شروع می کنم به تراوش هنرشیرینی پزیم! ماهی سرخ هفت سین هم..! والا اینطور که بوش میاد امسال در جهت نخریدنش یک سری حرکت هایی شده! و البته محکمترین دلیلش هم ایرانی نبودنِ این دلیل ذکر شده! هنوز پیگیر حقیقت موضوع نشدم اما فعلا” تصمیم خاصی هم ندارم در مورد بودن یا نبودن اش! اما اگر سر سفره هفت سین امسال نداشته باشیمش، دلتنگِ شیطنت هاش می شم! همه اینها رو گفتم که بگم، اینجا بوی تنها چیزی که نمیاد بهار هست و من عجیب دلتنگ زنده بودن ِ این روزهای تهران هستم. دلم لک زده برای دیدنِ بساط های حراجی شب عیدِ بازار بزرگ! دلم لک زده برای تشت های بزرگ پر از ماهی سرخ هفت سین! دلم لک زده برای اینکه مثل هر سال من ماهی هفت سین رو بخرم و همه حواسم به این باشه که شیطون ترین ماهی رو بخرم! دلم لک زده برایِ دیدن حاجی فیروزی که هر سال زیربازارچه می رقصید و می خوند! دلم لک زده برای بوی بهار آنجا و نه سوز کشنده اینجا!

+ بعضی از آدم ها درگیر تربیت درونشون برای ” نه گفتن” هستند و بعضی دیگه درگیر هضم ” نه شنیدن”!
من مرحله اول رو مدت زیادی ست گذروندم اما اطرافیانم انگار هضم ” نه شنیدن” براشون خیلی سخت هست و این من رو اذیت می کنه! مخصوصا توی این شرایط که عجیب منطقی شدم و تحمل هیچ رفتار کودکانه ای رو ندارم!

+ روز زن رو به تمامی زنان و دخترکان ِ استوارِ سرزمینم تبریک می گم!

+ کامنت دونی رو می بندم تا هم خیال من راحت باشه هم شما!:دی اما اگر کار مهمی پیش آمد کامنتدونی پست قبل باز است!

۸۸- اندر حکایتِ نوروز و کَشکیِ ایرانی ها!

خوب خدا رو شکر من نمردم و فهمیدم که عید نوروز یه عدد عید بوده و هست که از اول متعلق به کردهای عراق و سوریه بوده و ما هم اینجا کشک! حالا کشکیه ما هیچی! من موندم زردشت این وسط چیکاره بوده اصلا” ؟! احتمالا” اون هم یه جورایی ربط پیدا می کرده به کردهای عراق و سوریه! کوروش و کیومرث و بقیه کسانی هم که بی ربط و با ربط به عنوان پایه گذار نوروز ازشون نامی برده شده، جمیعا” کشک! اونا هم احتمالا” ریشه ایرانی نداشتن و یه راست ربط داشتن به کردهای عراق و سوریه! حتی به کردهای خودمون هم ربط نداشتن!! فقط به کردهای سوریه و عراق ربط داشتن!
یعنی من موندم وقتی تاریخ نمی دونی، وقتی حتی نمی دونی امسال چندمین سال نوروزی هست، چرا بلند میشی داد سخن می دی؟ یعنی وقتی دو تا از همکلاسی های کرد عراقی و سوریه ایم یهو گفتن نوروز متعلق به اونهاست!! کم مونده بود بلندشم صحنه های رزمی که توی فیلم جکی جان دیده بودم، روشون پیاده کنم! یعنی چشمای من همچین گرد شد که استادمون هم فهمید من یه چیز غیرِ متعارف شنیدم!
بعد تمام ِ تلاش خودم رو کردم که بدون خشونت بهشون بفهمونم این عید اونقدر ایرانی هست که سازمان ملل به عنوان یک عید با ریشه ایرانی به ثبت رسوندتش! بعد جالب قضیه اینه که نمی پذیرن هم که اینطور هست و فکر می کنن ایران یه زمانی مستعمرهء عراق و سوریه بوده! بعد این مستعمره بودن هم دقیقا” از تولد ایران بوده تا همین یه چند سال قبل! یعنی من می دونستم توی کتابهای درسی تاریخ، تاریخ تحریف شده خوندیم اما فکر نمی کردم دیگه تا این حد!!! یعنی من موندم این کتابهای تاریخی که خارج از مدرسه مطالعه می کردم دیگه چرا!!؟ بازم خدا رو شکر که امروز کامل در مورد تاریخ کشورم روشن شدم! باز خدا رو شکر فهمیدم ما هر چی داریم از صدقه سرِ این عراق… و سوریه … داریم!
من همینطور داشتم هی بیشتر حرص می خوردم که یهو شنیدم که اون همکلاس کرد سوریه ایم در مورد مراسم عید نوروز میگه:” فقط رقص و شادی داره!”
بعد من موندم ما این هفت سین رو از کجامون در آوردیم!؟ بعد چهارشنبه سوری رو از اون یکی کجامون در آوردیم؟! بعد سیزده بدر رو چی!؟
خلاصه که بعد از کلاس استاد من رو کشید کنار و ازم خواست در مورد نوروز کامل هم برای اون توضیح بدم و هم با نوشتن یک متن آلمانی دیگران رو در جریانش بذارم!
حالا جمیعا” خدا رو شکر کنید که امروز من به اطلاعاتتون اضافه کردم و شما رو از اشتباه بزرگی در آوردم!
عید نوروز متعلق به کردهای عراق و سوریه است و ما هم جمیعا” کشک! صلوات!!
ایران همیشه مستعمرهء عراق و سوریه بوده! بازم صلوات!!

۱۹ نظر