۸۱- مسافرت از نوعِ شِکمی!

بدترین قسمت زندگی این هست که یهو به این واقعیت برسی که دقیقا” مثل جناب خر در گِل که چیزی نیست، در باتلاق گیر کردی و هر چی هم سعی می کنی خودت رو بکشی بیرون وضع بدتر میشه! بد در نظر بگیرید توی این هیری ویری بخوای چهار پنچ تا هندونه ای رو هم که خریدی یهو با هم بلند هم بکنی!
خوب اون مثال بالا دقیقا” حال و روز این روزهای من هست! با این تفاوت که حس می کنم اون خر بیچاره چاره ای نداشته اما من دارم اما نمی دونم چیه!:دی
در راستای این وضعیت وخیم روحی- شخصیتی! نه که کلا” این مدت اصلا” هم استراحت نکردم من!! و کلا” آدم خوشحالی هم هستم و پایبند به این عقیده که بهترین کار برای تغییر روحیه مسافرت هست؛ تصمیم گرفتم وسط این باتلاق و بلند کردن این هندونه ها یه سفری هم برم! از طرفی چون تو خونه ما هر چی آقامون بگه، همونه!! هر چی هیس گفت :” من نمی تونم بیام سفر!” من کار خودم رو کردم و برای اون هم بلیط گرفتم! ما برای عید ایران هستیم!
بعد حالا در نظر بگیرید این مدت من همش دارم خوابهای مرتبط با ایران می بینم! اکثر خوابها هم فرهنگی-سیاسی هست! یعنی یا دارم میدان انقلاب کتاب می خرم یا توی میدان انقلاب به عنوان یک عدد اراذل و اوباش شعار میدم! ( نه که اون موقع که اونجا بودم خیلی از این کارها کردم!!)
بعد در نظر بگیرید یهو وسط این خوابها از دست آدم در میره و یهو آدم خواب شرم آور هم می بینه! یعنی من هیچ وقت فکر نمی کردم تا این حد شکمو و بی جنبه باشم! اولین شبی که تصمیم قطعی برای ایران رفتن گرفتم، تا خود صبح داشتم خواب ِ خورشت ِ قیمه بادنجان و ته چین و کشک و بادنجان رو می دیدم! نه که اینجا نباشه یا من درست نکرده باشم! خوابه دیگه!! دست خود ِ آدم که نیست!! بعد جالب اینه که آخر خوابم داشتم برمی گشتم اینجا! بعد قشنگ یادمه داشتم یه دونه از این کیسه های ۳۰ کیلویی خیاربوته ای با خودم میاوردم!! یعنی از خواب که پریدم تا چند دقیقه اول داشتم از خجالت می مُردم از دیدن ِ این خواب!!
بقیه اش رو نمی گم چون می ترسم دیگه روم نشه باهاتون کامنت به کامنت بشم!:دی

+ کامنت ها همشون به من می رسه اما قبل از نمایش من باید تأییدشون کنم. خیالتون راحت مشکلی نیست!

۱۴ نظر