اسفند ۸م, ۱۳۸۸ در ۱۴:۳۷
(دستهبندی نشده)
یادتونه گفته بودم عجب آدم ترسویی شدم؟ خوب تا دیشب دیگه ترسو نبود! یعنی این در و دیوار خودشون رو می کشتن و هی صداهای عجیب غریب در می آوردن، من عمرا” حتی فکر می کردم الانه که من رو درسته بخورن! حتی موفقیتم تا جایی رسیده بود که یکبار وقتی سوار آسانسور شدم خودم دکمه مربوط به زیر زمین رو زدم که بفهمم هنوز از زیر زمین می ترسم یا نه! :دی
اما به لطف یکی از دوستان از دیشب تا حالا، کافیه یکی تو راهرو رفت و آمد کنه! من اینجا به تدارک مراسم ترحیمم فکر می کنم!
یعنی من نمی فهمم این چه فیلم هایی هست که می ذارید برای معرفی! فکر نمی کنید یه وقتی یه آدم بی جنبه ای که از قضا عاشق فیلم ترسناک هم هست رد میشه و هوس می کنه یه دیدی به فیلم پیشنهادیتون بزنه! من اصلا” با شما نیستم بانو جان!:دی شما راحت باش! با همکارتونم!:دی
دیروز توی وبلاگ یکی از دوستان با فیلم ِ”Number 23″ برخورد کردم! منم که کلا” کافیه حس کنم یه فیلمی حتی یه صحنه ترسناک داره! مگه می تونم ازش بگذرم! دانلود کردم و …
حالا شانس آوردم اولا” نصفه فیلم رو دیدم و دوما” با زیرنویس فارسی اش رو نگاه نکردم و آلمانیش رو دیدم و به واسطه زبان پرفکتم!! جریان ِ همون نصف فیلم رو هم، کامل نفهمیدم چی به چی بود! واِلا معلوم نبود الان چه وضعی داشتم! یعنی دیشب تا خود صبح یا داشتم شماره هایی که به من مربوطه رو جمع می زدم که ببینم بیست و سه میشه یا نه که خدا رو شکر یکیش هم نشد! یا همه حواسم به این بود که یه وقتی نزنم آقای هیس رو بکشم!
بعد از صبح تا حالا هم همش به این فک می کنم که بگردم فیلم رو با زیرنویس پیدا کنم و تا آخرش رو بینم! یعنی من خودم همینطور حیرون موندم از پررویی خودم!
۱۳ نظر
اسفند ۴م, ۱۳۸۸ در ۱۴:۵۲
(دستهبندی نشده)
من هی بگم این خارجی ها ما رو چیزی در حد صد درجه زیر افغانستان فرض کردند هی شما بیاید بگید من دچار توهم شدم!
یعنی حیف این همه وقت و انرژی که صرف شناسوندن ایران به این بی استعدادها می کنم! این همه خودم رو دارم خفه می کنم توی کلاس که اینها بفهمن ایران اون چیزی که اینا فکر می کنن نیست! باز اینا حرف ِ خودشون رو می زنن! از این لجم می گیره اومدن خونه من، فیلم عروسی من رو دیدن! بعد دیدن آخرِ مراسم وقتی ملت میان خونه پدر محترم، لخت و عور توی هم می لولن! بعد حالا برگشتن به من می گن:” تو ایران، همه زن ها از اینا می بندن؟” حالا از این ها هم منظورشون “پیچه” هست که چون نه من آلمانیش رو می دونستم نه اونا، با اشاره سر و دست بهم فهموندن منظورشون رو!
یعنی من موندم چرا اینقدر ایران شناسی ِ این ملت افتضاحه!!
من هیچوقت مخالف حجاب نبوده و نیستم. قبلا” هم گفتم مسائل دینی و اعتقادی هر شخص قابل احترام هست اما از این لجم می گیره که این جماعت کلا” همه چیز ایران رو ول کردن چسبیدن به پرسیدن ِ سوالاتی که نه جز فرهنگ ما هست نه دغدغه ما! موضوعی که خودمون هم داریم سعی می کنیم یه مسئله فردی بشه! و البته منکر این هم نیستم که، قشر بزرگی از مردم ما مردمی بسیار مذهبی هستند اما نه دیگه به این شکل!
قبل از اینکه بهشون جواب بدم، اول یه پشت چشم براشون نازک کردم که از این به بعد هر چی دلشون خواست نگن! بعد هم گفتم:” نه! عرب ها و افغان ها از پیچه استفاده می کنن و البته چند کشور دیگه. من دقیق نمی دونم! ”
بعد این بحث پیش اومد که، اگه تو مسلمونی پس حجابت کوش؟
خوب من جوابی نداشتم بدم جز اینکه:” بی حجابی من ارتباطی با دین نداره!”
بعد به این گیر دادن که ما خانوم ها توی ایران چطور پوششی داریم!؟
خوب بهترین راه این بود که عملی نشونشون بدم! موهام رو باز کردم و از جلو بهشون حالت دادم و از پشت به امان ِ خدا رهاشون کردم! شال گردنم رو از عرض کوتاه کردم! بعد یه وجب شال رو انداختم رو سرم! بعد هم پاتوی یکی از بچه ها رو که به من حسابی تنگ بود به زور پوشیدم! یه قدم رویی توی کلاس رفتم و البته بهشون متذکر شدم که این آرایشی که من الان دارم ضربدر پنجاهش کنید!! – این مطلب قابل ذکر هست که، بنده اون روز به جز کرمِ مرطوب کننده هیچ آرایش دیگه ای نداشتم! البته اگر اون جز آرایش حساب میشه!-حدس می زنید اولین حرفی که از دهنشون در اومد چی بود!؟
” چقدر س.ک.سی!”
۱۳ نظر
بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸ در ۱۴:۳۵
(دستهبندی نشده)
دیروز اینجا روز سلامتی بود. گروهی به آموزشگاه زبان آمده بودند برای آموزش دادن یکسری راهکارهای بهداشتی در یک رابطه جن.سی.
بعد من موندم چرا خانم ها و آقایون رو از هم جدا کردند و جدا جدا به هر گروه آموزش دادند! اگر این اتفاق توی کشور ما بیفته جای تعجب نداره. که البته هنوز کلاس های تنظیم خانواده رو به یاد دارم که دختر و پسر جدا بودن؛ اما اینجا..!
خدا رو شکر هم که همه جای دنیا یه چیزهای خاصی رو آموزش می دن! یعنی اگه الآن پیش خودتون این فکر رو کردید که چیزی که دیروز برای ما شرح دادن چیزی فرای اون جزوه های تنظیم خانواده بود، مدیون ِ من و خودتونید! فقط نکته جالبش این بود که احتمالا” این کسانی که برای آموزش اومده بودند، پیش خودشون این خیال رو کرده بودند که ماها به واسطه خارجی بودنمون از یه جایی به اسمِ داغوزآبادِ آفریقا پاشدیم اومدیم اینجا! با اون قد و هیکلش وایساده به ما طرز استفاده از کا.ندوم رو یاد می ده!یعنی شانس آوردن زود سرو تهش رو جمع و جور کردند والا می خواستم پاشم همونجا زکاتِ اطلاعاتم رو ادا کنم!
+ کی گفته خارجی جماعت رو باید دعوت کرد وگرنه امکان نداره بی برنامه یهو پاشه بیاد خونه ات؟!
اون هفته آقای کاناداییِ همکلاسم که معرف حضورتون هستند!؟، تلفن زده که:” ما شب داریم می یام اونجا! خونه اید؟!”
من با چشمای گشاد:” بله! حتما”! برای شام بیاید!”
اون:” باشه! پس ساعت ۷ اونجاییم!”
حالا ساعت چند بود!؟ پنج بعدازظهر!:دی
۱۶ نظر
بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۱۹:۵۳
(دستهبندی نشده)
این روزها در آلمان تعطیلاتی گذرانده میشود که سر آغاز آن با جشنی با نام فاست ناخت- Fastnacht- همراه است. اینطور که به نظر می آید Fastnacht از کلمه ای به نام Fasten به معنی روزه داری گرفته شده است. چرا که به محض پایان دوره جشن های فاست ناخت، ایام چهل روزهء، روزه داری کاتولیک ها آغاز میشود. که عموم بر این عقیده اند که این پیوسته شدن ایام جشن و روزه داری به دلیل پرداختن کفاره دوران جشن فاست ناخت و نوشیدن و بی بند و باری این دوران است!
فاست ناخت- Fastnacht-رسمی بسیار قدیمی ست. در کاوش های باستان شناسی ماسک هایی با قدمت دوهزار ساله پیدا شده است که مطمئنا” مربوط به جشن های فاست ناخت بوده اند.
این رسم تنها متعلق به کاتولیک نشین های آلمان که اغلب در حاشیه رودخانه راین سکونت داشتن، است. این رسم در شهرها و روستاهای مختلف با نام های متفاوت و سنت های متفاوت اجرا می شود اما دو روز در بین تمامی شهرها و روستا مشترک است، دوشنبه با نام Rosenmontag که روز قبل از شام روزه داران است و چهارشنبه با نام Aschermittwoch که چهارشنبه بعد از روزه گیری و آغاز ایام روزه داری است.
در مورد سرآغاز این رسم عقاید بسیاری هست اما تمامی عقاید به اینجا منتهی می شوند که، فاست ناخت در دوره ای شکل گرفته است که مردم به حضور قدرت های ماوراء اعتقاد داشته اند.
مردم بر این باور بوده اند که در سردترین زمان از سال باید فصلی جدید را آغاز نمود به همین دلیل با زدن ماسک های ترسناک و حیوانات برای ترساندن سرما و قدرت های منفی تلاش می کردند. با این حساب مردم سال را نه چهار فصل بلکه پنج فصل می دانستند. بهار، تابستان، پاییز، زمستان و فاست ناخت!
میشود گفت این رسم قبل از شکل گیری کلیساها حاکم بوده است و بعد از شکل گیری کلیساها به جای مخالفت با مردم کلیسا سعی در همراهی مردم کرده است. اما دلیل اینکه استفاده از ماسک جادوگران بیشتر از بقیه ماسک ها بوده است می تواند این باشد که، در دوران حکومت کلیساها بر مردم، تمامی مخالفان با عنوان جادوگر بودن اعدام می شدند! – درست مثل محارب خود ِ ما!!- مردم برای به تمسخر گرفتن کلیساها در فاست ناخت به صورت گروهی از ماسک جادوگرها استفاده می کردند. – درست مثل استفاده ما از ماسک ندا به صورت گروهی!-
نکته جالب در این جشن حکومت هرج و مرج در این دوران هست و اینکه تمامی قوانین مورد تمسخر گرفته می شوند. میشود گفت در این دوران هر کس امپراتوری کوچکی بر مبنای جشن و شادی و نوشیدن و رقصیدن و حاکمیت Narr که در معنی، احمق یا دیوانه است، تشکیل می دهد!
افراد وقتی به هم می رسند به جای سلام از کلمه Ho Narro! – هُو ناقُو!- استفاده می کنند. این کلمه ترجمه مستقیمی نداره اما میشود این کلمه را اینطور ترجمه کرد :” سلام دیوانه!”
در شب دوم جشن رژه ای توسط بچه های کوچک و مربی هایشان و البته بچه های مدرسه ای!! انجام می شود که همگی لباس خوابهای بلند سفید و کلاه و البته دستمال قرمزی به گردن دارند. اینطور میشود حدس زد که این پوشش مربوط به زمانی بوده است که کودکان در مدرسه های شبانه روزی زیر نظر کلیساها تربیت می شدند و از هرگونه شادی و جشن منع می شدند. و دقیقا در چنین شبی همگی با لباس خواب از مدرسه می گریخته اند تا در جشن فاست ناخت شرکت کنند! جالب اینجاست که هر گروه از بچه ها گهواره ای را با خود حمل می کنند دقیقا” شبیه همان گهواره معروفی که ما در مراسم ِ عاشورایمان حمل می کنیم! این گهواره ها حامل پلاکاردهایی ست با مضمون ِ عملکرد ِ معلمان!
پایان این جشن با آتش زدن عروسک های فاست ناخت و گریه کسانی که دوران امپراتوریشان به پایان رسیده است و از فردا از باید روال عادی زندگی را طی کنند و به قوانین احترام بگذارند، تمام می شود.
البته در این شهر گروهی هستند که عروسکشان را آتش نمی زنند و در رودخانه می اندازند.
می توانیم این موضوع را اینطور حلاجی کنیم که، در زمان حاکمیت کلیساها مخالفانِ زن را در کیسه می انداختند و در کیسه را هم می بستند و کیسه را در رودخانه می انداختند و بر این باور بودند که اگر جادوگر باشد می میرد و اگر نه زنده از رودخانه خارج می شود! – شاید هم بلعکس! – البته در اصل قضیه فرقی نمی کنه چون در هر صورت اون مخالف کشته می شده!- این گروه به تبعیت از عمل ِکلیساها، عروسک فاست ناخت خود را در رودخانه می اندازند!
مدت جشن در این شهر از دهم تا شانزدهم february هست.
+ من و هیس امسال با لباس های معمولی در این جشن شرکت کردیم و هر کی بهمون گفت :” Ho Narro!” ما هم بلند گفتیم :” Ho Narro!” اما سال دیگه احتمالا” همرنگ جماعت می شیم! چندتایی عکس و فیلم هم تهیه کردیم که در پست بعد حتما” اضافه می کنم!
فعلا” این را داشته باشید!
+ امروز به وبلاگ چغاله بادوم عزیزم سرزدم دیدم در مورد این جشن مطلبی درج کرده. توصیه می کنم مطالعه اش کنید!
۸ نظر
بهمن ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۱۹:۵۲
(دستهبندی نشده)
بعضی اوقات کسانی وارد زندگیِ آدم میشن و به طرز عجیبی توی زندگیِ شخصی ماندگار میشن که ابدا” انتظارش نمی ره! همیشه صمیمی ترین دوستان من کسانی بودن که در برخوردهای اول، شدیدا” در مقابلشون حالت تدافعی داشتم. به طوری که با همان دو سه تا برخورد اول مطمئن شدم که این طرف و من عمرا” بتونیم با هم آبی رو روانهء یه جوبِ مشترک کنیم! تنها دوستی که صمیمی ترین دوستِ من هست و از همون ابتدا هم باهاش راحت بودم و حس کاملا” مثبتی باهاش داشتم، ساقی هست که هم ماجرای متفاوتی دارد و هم نوعِ دوستی خاص!
یه دوستی داشتم که قرار بود با یه آقای آلمانی ازدواج کنه؟ – یعنی این حافظه شما من رو کشته! اینجا رو بخونید که یادتون بیاد!-
الآن دو ماهی میشه که اینجاست و یک ماهی هم میشه که ازدواج کردن و آخر این هفته میهمان من و هیس هستن. اینکه قرار است مهمانِ ما باشند را مخصوصا” گفتم! دیدم همه اقوام و دوست و آشنای آقای هیس به واسطه همسر محترم در جریان آمدن دوست من هستند، شما هم باشید بد نیست!!
القصه! دیروز داشتیم تلفنی صحبت می کردیم یهو برگشته می گه:” جیغ! کی باور می کرد که من و تو از یه کلاس زبان معمولی اونقدر با هم صمیمی بشیم که تا اینجا ادامه داشته باشه و حالا من با شوهرم پاشم بیام خونه تو و هیس و تازه شب هم پیش هم بمونیم؟!”
دقیقا” حرف دل من رو زد! یاد اولین روزهای آشناییمون افتادم و ناخودآگاه بلند بلند فکر کردم:” واقعا”!! تو با اون همه افاده! اه ! چه حس بدی به من منتقل می کردی بهانه! نمی دونی چقدر از اینکه باهات روبرو بشم حس بدی بهم دست می داد!”
دوست محترمه با حس انزجار عجیبی که تا به حال در هیچ کس ندیده بودم:” افاده من یا تو؟ یعنی من همش پیش خودم می گفتم، این دخترهء زشت با این همه اعتماد به نفس چرا فکر می کنه فقط خودش حالیشه؟؟!!”
من با چشمای گرد شده:” وا!! من کی طوری برخورد کردم که تو همچین حسی رو داشتی؟ بعد اینکه ، من واقعا” زشتم؟!!”
یعنی الآن که فکر می کنم به حرف هایی که دیروز رد و بدل کردیم، کلی به درک بالا و روحیه انتقاد پذیر جفتمون آفرین می گم که کار داشت به گیس و گیس کشی می کشید!:دی
اینکه دیگران بهت بگن در برخورد باهات درگیر چطور حسی میشن می تونه این کمک رو بهت بکنه که حداقل به این فکر کنی که :” شاید بتونم خودم رو اصلاح کنم! اما فقط شاید!!”
۱۱ نظر
بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۰
(دستهبندی نشده)
آقای هیس: پول ِ بازیافت زباله صد و چهل و شش یورو اومده!
من: همچین زباله ای براشون تولید کنم که ده برابر ِ این پول رو مجبور باشن هزینه کنن! از دل و دماغشون در میارم!
یعنی با گفتگوی بالا، من ثابت کردم یک عدد ایرانی تمام عیار هستم!
+ ایرانی های اینجا هم دارن یه تکون هایی به خودشون می دن! چند شب قبل مراسم یادبودی برای دو جوان ِ ا.عد.ام شده برگزار کردند. به دلیل مسائل امنیتی من عکسی از مراسم نگرفتم. اگر هم عکسی توی اینترنت پخش شد، اونی که یه بلوز بافتِ فانتزی سبز تنش هست، من نیستما!
۱۶ نظر
بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ در ۱۳:۱۷
(دستهبندی نشده)
بدترین قسمت زندگی این هست که یهو به این واقعیت برسی که دقیقا” مثل جناب خر در گِل که چیزی نیست، در باتلاق گیر کردی و هر چی هم سعی می کنی خودت رو بکشی بیرون وضع بدتر میشه! بد در نظر بگیرید توی این هیری ویری بخوای چهار پنچ تا هندونه ای رو هم که خریدی یهو با هم بلند هم بکنی!
خوب اون مثال بالا دقیقا” حال و روز این روزهای من هست! با این تفاوت که حس می کنم اون خر بیچاره چاره ای نداشته اما من دارم اما نمی دونم چیه!:دی
در راستای این وضعیت وخیم روحی- شخصیتی! نه که کلا” این مدت اصلا” هم استراحت نکردم من!! و کلا” آدم خوشحالی هم هستم و پایبند به این عقیده که بهترین کار برای تغییر روحیه مسافرت هست؛ تصمیم گرفتم وسط این باتلاق و بلند کردن این هندونه ها یه سفری هم برم! از طرفی چون تو خونه ما هر چی آقامون بگه، همونه!! هر چی هیس گفت :” من نمی تونم بیام سفر!” من کار خودم رو کردم و برای اون هم بلیط گرفتم! ما برای عید ایران هستیم!
بعد حالا در نظر بگیرید این مدت من همش دارم خوابهای مرتبط با ایران می بینم! اکثر خوابها هم فرهنگی-سیاسی هست! یعنی یا دارم میدان انقلاب کتاب می خرم یا توی میدان انقلاب به عنوان یک عدد اراذل و اوباش شعار میدم! ( نه که اون موقع که اونجا بودم خیلی از این کارها کردم!!)
بعد در نظر بگیرید یهو وسط این خوابها از دست آدم در میره و یهو آدم خواب شرم آور هم می بینه! یعنی من هیچ وقت فکر نمی کردم تا این حد شکمو و بی جنبه باشم! اولین شبی که تصمیم قطعی برای ایران رفتن گرفتم، تا خود صبح داشتم خواب ِ خورشت ِ قیمه بادنجان و ته چین و کشک و بادنجان رو می دیدم! نه که اینجا نباشه یا من درست نکرده باشم! خوابه دیگه!! دست خود ِ آدم که نیست!! بعد جالب اینه که آخر خوابم داشتم برمی گشتم اینجا! بعد قشنگ یادمه داشتم یه دونه از این کیسه های ۳۰ کیلویی خیاربوته ای با خودم میاوردم!! یعنی از خواب که پریدم تا چند دقیقه اول داشتم از خجالت می مُردم از دیدن ِ این خواب!!
بقیه اش رو نمی گم چون می ترسم دیگه روم نشه باهاتون کامنت به کامنت بشم!:دی
+ کامنت ها همشون به من می رسه اما قبل از نمایش من باید تأییدشون کنم. خیالتون راحت مشکلی نیست!
۱۴ نظر