شهریور ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۳۶
(دستهبندی نشده)
بعد از بیست و هشت سال زندگی با انگشتانی که تک تکشان را عاشقانه دوست می دارم مخصوصا انگشت اشاره دست چپ ام که به عقیده خودم بی نظیرترین انگشتم هست از حیث سک.سی بودن و فرم ناخن و کشیده بودنش، دکتری پیدا شده که می گوید انگشتانم مُنگول هستند!!
در اینکه دکترهای غیر ایرانی اینجا همگی جمیعا هیچ نمی فهمند نه شکی هست و نه جای بحثی! نشان به آن نشان که به دکتر داخلی ام می گویم” من تالاسمی مینور دارم” برگشته می گوید ” پس باید قرص آهن مصرف کنی!!” بعد هم رو کرده به من و می پرسد ” چه قرصی می خواهی برایت بنویسم!!” کاری ندارم که لبخندی زدم و بسی خوشحال شدم که قیافه ام به دکترها شبیه است و بعد هم به این فکر کردم که ” چه خوب که هنوز قرص هایی که متخصص های خونی که در ایران هر چند ماه یکبار به زور بابا برای دست بوس شان می رفتم، برایم تجویز کرده اند، ته نکشیده است!!”
ماجرای نشان دادن عشق من به آقای هیس و عروس خوب بودن به مادر شوهر محترمه را که می دانید؟! نمی دانید هم کاری نمی شود کرد چون وبلاگش را حذف کرده ام! همینقدر بدانید که آن سالهایی که داغ بودم و می خواستم جای خود را در دل مادرشوهر و آقای هیس تثبیت کنم، پلیوری برای هیس و شالی از نوع سه گوش برای مادر شوهر بافتم! نشان به آن نشان که زد و دست ما دخلش با همین چند تکه بافتنی در آمد و بعد هم عمل و حالا هم خوب که نشده هیچ، هر روز بدتر هم می شود!!
در همین راستا تشریفمان را برده ایم دکتر، نگاهی به دست من کرده و نه گذاشته و نه برداشته می گوید:” این انگشت حلقه شما باید به صورت نرمال بلندتر از انگشت اشاره باشد اما کوتاه تر است! مشکل مادرزادی ست!! ”
حالا این بزرگتر کوچکتری که این دکتر می گوید، چیزی در حد ِ نهایت دو میلیمتر هست که اگر ناخن هایم لاک داشت عمرا” می فهمید!!
به هر حال که کلی با خودم جنگیدم که باور کنم هر مشکلی هست از بدو تولد بوده و چه خوب خودم را با یک مشکل مادرزادی به هیس انداخته ام! اما باورم نشد که نشد، مخصوصا از همان روز که خیلی ها را دیده ام که انگشت حلقه شان از اشاره شان چند میلیمتر کوتاه تر است!!
دیدگاهها
شهریور ۸م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۴۰
(دستهبندی نشده)
زمانی که آدم بچه است، همیشه آرزوهایی داره که وقتی بزرگ میشه، داشتن اون آرزوها و به خاطر آوردنشون باعث خنده میشه. وقتی به آرزوهای کودکیم فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که وسط دختر موندن و پسر شدن گیر کرده بودم!
من عاشق زورخونه بودم!! فکر کن!! عاشق ِ این پهلوون های زورخونه ای. عاشق لباس هاشون!! عاشق رخست خواستن ِ مرشد و رخست دادنِ پهلوون! بعد می مُردم برای این دَم و دستگاهاشون! میل، کباده، تخته شنا… .بعد می دونید آرزوی من چی بود این وسط؟! این که یه روزی بتونم میل بندازم! انشاالله که همه می دونید میل چیه؟! میل اینه!
بعد مهترین قسمتِ آرزوم این بود که اگر یه روزی تونستم میل بندازم، این میل ها رو بندازم بالا بعد تو اون فاصله که میل ها رو هوان، من چند دور بچرخم دورِ خودم!!
بعد یادمه دلم می خواست مثل ِ پهلوون های زورخونه ای، بتونم با تخته شنا، شنا برم!! حتی شده یه دونه!!
عموی من یه دونه از این تخته شناها داشت، عصرها کار ِ من و پسر عموه بود اگر دعوا نکرده بودیم و مامانامون با هم قهر نبودن، نوبتی با اون تمرین کنیم!! البته این دوره تمرین ما به یکماه هم نرسید. چون من همیچوقت نمی تونستم بدنم رو صاف بکشم پایین و همین باعث می شد پسر عموه بهم بخنده و بعد کتکی نوش جون کنه و بعد هم باز مامانامون قهر کنن! بعد هم اصلا” نفهمیدیدم چی به سر ِ تخته شنای عمو اومد.
باید بگردم یه تخته شنا پیدا کنم! یا یه جفت میل. نه اینکه به آرزوم جامعه عمل بپوشونم، نه!! برای دکور کردن ِ خونه بد نیست!:دی
۱۲ نظر
مرداد ۲۴م, ۱۳۸۹ در ۱۹:۰۷
(دستهبندی نشده)
در راستای اهمیت دادن به این جمله که : “قدیمی ها حتما” یه چیزی می دونستن!”
تصمیم گرفتم برای داشتن موهای هر چه پرپشت تر و براق تر که فرها هر چی بیشتر خودنمایی کنه، یکی از این تجویزهای مادربزرگی رو عملی کنم.
سه تا زرده تخمِ مرغ رو با نصف استکان روغن زیتون قاطی کردم و بستمشون به موهام! فکر نمی کنم لازم باشه بگم بعد از یه دوش آب ِ گرم، تخم ِ مرغ ها چه املتِ بدون گوجه فرنگی شده بودند روی موهام! البته هنوز هم با سه بار دوش گرفتن آثار ِ این املت لا به لای موهام خودنمایی می کنه!
۲۵ نظر
مرداد ۲۳م, ۱۳۸۹ در ۱۴:۱۶
(دستهبندی نشده)
تا اونجایی که به یاد دارم، از اون دسته از افرادی بودم که از ۱۷، ۱۸ سالگی تا همین حالا، همیشه خدا رژیم داشتم.
یعنی رژیمی نیست که من نگرفته باشم. از خرما و شیر و هندونه و گیاهخواری بگیر تا آب درمانی. دروغ چرا، با هر کدوم یک کیلو که نه اما دویست سیصد گرم از دست دادم. همه این روند ادامه داشت تا بیست و دو سالگی که تصمیم گرفتم برای خورد و خوراکم برنامه ریزی کنم و چون کلا” آدم بی جنبه ای هستم و همیشه خدا ویار همه چیز دارم، از همه خوراکی ها بخورم اما با برنامه. همین شد که در عرض ۱ سال همون وزنی شدم که باید می شدم. تا چند سالی هم وزنم ثابت بود. تا اینکه زد و قبل از عروسی چند تا اتفاق با هم افتاد و وضعیت عصبی من ریخت به هم و بعد هم قرار شد در عرض یکماه کارهای مربوط به عروسی رو من و مامان محترمه انجام بدیم.
کاری ندارم که توی اون یکماه که ما دنبال مرتب کردن کارها بودیم، دست ِ مامان محترمه تو گچ بود و دست خود ِ من تو آتل! از یه طرف هم ماه رمضون بود و … همین شد که یهو من سایز کم کردم عجیب و وزنم اون چیزی شد که هیچوقت تو خواب هم نمی دیدم! نه اینکه خوب شده بود، نه اتفاقا”. البته برای عروسی عالی بود. کی با آرایش و اون لباس می تونست بفهمه چه استخوونی شدم!! در عوض همه به به چه چه می کردن که ” چه باریک شدی!!” اما واقعیت این بود که اونقدر وضعیت بد بود از فردای عروسی من تا یک ماه با همه توانم سعی می کردم کالری به بدنم برسونم. بهترین دوران زندگیم همون یکماه بود که من مثل تراکتور می خوردم اونم با آرزوی چاق شدن!!
بعد از یکماه دوباره شدم همون جیغ قبلی با رژیم ِ همیشگی و روزی یکساعت رقص و ورزش. تا اینکه دری به تخته خورد و کارها جور شد و اومدم سر خونه زندگیم. یعنی ماههای اول عالی بود البته اگر از عروسی دوباره فاکتور بگیریم که برای سایز شدن ِ دوبارهء لباس عروس اونقدر نخوری کردم و ورزش کردم که شاید دوباره به حالت سال قبل برگردم، اما دریغ. بعدش هم که دیگه هر چی ما ورزش کردیم و نخوردیم که وزنمون ثابت بمونه، مگه موند.
مسئله استخوون ترکوندن و این حرفا مال صد سال پیش هست و الآن دیگه بعد از ازدواج رخ نمی ده!! پس این منتفی هست.یه عده می گن به خاطر کم تحرکیِ اینجا هست که بعید می دونم چون مقدار ورزش من بیشتر شده. یه عده می گن به خاطر غذاهای هورمونی اینجا هست که این یکی رو بعید نمی دونم!
چند روز پیش طی یک عملیات شخم زنی خاطرات! شروع به مقایسه خودِ پارسال و خودِ امسالم کردم. یعنی فشاری از من افتاد که بیا و ببین. باورم نمی شد من باشم! یه چیزی می گم یه چیزی می شنوید! چاق شدم ها!! بعد از همون چند روز پیش تا حالا افتادم به فعالیت برای گرفتنِ یه رژیم اساسی و ورزش کردن ِ اساسی تر.
این ها رو نگفتم که بیاید بگید “طبیعی هست” و اونهایی هم که عکس های قدیم و جدید ِ من رو دیدن، بگن:” نه بابا جیغ! همچین فرقی هم نکردی!” اینا رو گفتم که بگم، کسی می دونه یک لیوان ۲۵۰ میلی لیتری آب، چند کالری داره؟:دی
۱۲ نظر
مرداد ۲۲م, ۱۳۸۹ در ۱۵:۴۴
(دستهبندی نشده)
اینروزها دلم هوای بیدار شدن های دسته جمعی برای سحری خوردن رو کرده. دلم برای تهدیدهای مامان که “اگر همین الان بلند نشید سفره سحری رو جمع می کنم” تنگ شده. دلم برای عطر غذاهایی تنگ شده که باعث می شد نتونم هیچی بخورم.
برای ربناهای افطار و چایی های هول هولکی ریخته شده. برای اون سوپ های خوش عطر مامان که فقط مخصوص ِ خودش هست.
روزه گرفتن، تنها، اینجا، بدون صدای اذان ِ مسجد هیچ لطفی نداره.
۱۰ نظر
مرداد ۱۹م, ۱۳۸۹ در ۲۱:۱۳
(دستهبندی نشده)
امروز سالگرد شروع زندگی مشترک من و هیس زیر یه سقف هست. کلا” نه که من و هیس همه چیزمون غیر ِنرمال هست، دو تا شروع ِ زندگی داریم. یکی شروع زندگی و یکی دیگه شروع زندگی زیر ِ یک سقف! حالا اگه شما فهمیدی موضوع چیه و کی به کیه، یه لطفی کن برای بقیه هم توضیح بده!
پارسال در چنین روزی، قدوم مبارک من بر خاک ِ کشور ِ آلمان قرار گرفت. به همین مناسبت از یه ماه قبل من هی خودم رو خفه کردم و هی چپ رفتم و راست اومدم و هی آگهی بازرگانی شدم و مو به سر ِ هیس نذاشتم که ” سه شنبه دهم آگوست چه روزیه؟ ” هیس هم هی گفت: ” اومدن ِ تو!”
امروز هم برای اینکه به خودم ثابت کنم که امروز واقعا” روز مبارکی برای سرزمین آلمان بوده و البته هیس! ، تصمیم گرفتم کیکی درست کنم و دسری و شامی… نه اینکه من هیچ وقت این سه تا کار رو انجام نمی دم!
حالا کاری ندارم که امروز کلا” روز ِ من نبود و کیکی که با هزار دنگ و فنگ درست کرده بودم درست زمانی که می خواستم به ظرف موردِ نظر منتقلش کنم با همهء خامه و تزئینات، چپ شد و دسری که درست کردنش از صبح وقتم رو گرفته بود درست زمانی که آخرین لایه ژله روش قرار گرفت، زاویه اش به هم خورد و اون چیزی که باید می شد نشد.
با همه اینها، امروز این فکر لحظه ای از من دور نشد که:” یکسال متفاوت گذشت. نه زود و نه دیر!”
۱۵ نظر
مرداد ۱۷م, ۱۳۸۹ در ۱۴:۳۷
(دستهبندی نشده)
گاهی وقتا چقدر می تونه لذت بخش باشه جدایِ از فکر کردن به چروک شدن لباس و جک و جونور رفتن توی فر موها و پوست بدون ضد آفتاب، روی چمن ها دراز بکشی و اجازه بدی آفتاب تن ات رو لمس کنه.
گاهی وقتا چقدر می تونه لذت بخش باشه بعد از این هم آغوشی با آفتاب، سرما بخوری و به این فکر کنی که، اون موقع که روی چمن ها دراز به دراز افتاده بودی و هی علف ها رو می کندی و توی چشم و چال هیس می کردی و غش غش می خندیدی، چه خوب شد که حواست به چمن های خیس نبود، والا هیچ وقت تجربه خوابیدن توی آفتاب رو بدست نمیاوردی!
+ کل قضیهء هدفمند شدن رو ول کردید و فقط بچه رو دیدیدها!! در همین راستا باید بگم به دلیل بالا رفتن فشار خون ِ بابای بچه و دو شب توی بیمارستان سر کردن، اون هم فقط به دلیل تصمیم به بچه دار شدن!! و توصیه های ایمنی خاله بچه!! کلا” فاز دوم از هدفمند شدن ِ ما، کنسل شد!! همون فاز یک رو چسبیدیم فعلا”!!
۹ نظر
مرداد ۱۴م, ۱۳۸۹ در ۱۷:۴۱
(دستهبندی نشده)
خوب خدا رو شکر بعد از دو سال ازدواج و یکسال زندگی مشترک بالاخره تکلیف ِ زندگیمون روشن شد! نه اینکه تا حالا روشن نبوده، اما همیشه توی ذهن من جدای ِ از کارهای عادی زندگی مثل: درس خوندن، کار کردن، مسافرت رفتن، بچه دار شدن!! یه علامت سؤال بزرگ هست. یه هدف بزرگ. چیزی که تلاش های عادی و کوچیک رو سازماندهی کنه.
حالا اگر فکر کردید رسیدن به این برنامه ریزی و مشخص کردن هدف کار راحتی بوده باید بگم سخت در اشتباهید!
یعنی عین این چند سال هی من از هیس می پرسیدم:” برنامه ات برای آینده چی هست؟”
هیس یه نگاه مینداخت بهم و می گفت: ” حالا بهت می گم!!”
البته اگر فکر کردید اون حالایی که مدِنظر هیس بود بالاخره رسید، بازهم سخت در اشتباهید!
انقدر من ایده دادم که بالاخره هیس گفت: “آهان!! همین هم توی ذهن من بود!!”
به هر حال که این روزها در کنار هدفمند شدن ِ فعالیت هامون، من مدام به این فکر می کنم که :
” حالا این هدف بزرگ سر جای خودش!! این یکی هدف مون چی؟ حالا که زمان مشخص کردیم برای بچه دار شدنمون و این زمان زیاد هم دور نیست، مامان شدن و بابا شدن به قیافه من و هیس میاد یا نه!!؟”
خودم که خندم می گیره !!
شما هم زیاد جلوی خودت رو نگیر! می خوای بخندی راحت باش. بخند!
۸ نظر
تیر ۲۰م, ۱۳۸۹ در ۰۸:۲۹
(دستهبندی نشده)
قابل توجه اون دسته از افرادی که رفته بودن دنبال اسم برای من بگردن : “بیخود نگردید! چون تا تموم شدن ِ امتحانات اگه شما رنگ پازل ما رو دیدید من هم دیدم!! ” یعنی احساس می کنم اونقدرها هم که فکر می کردم خودم رو می شناسم، نمی شناسم.
حالا اینش اصلا” مهم نیست، مهم اینه که تمام حس و ذوق و شوقی که برای درست کردن پازل داشتم پریده و حالا من موندم و امتحانای تموم شده و دو تا پازل که احتمالا” باید خاک بخورن!
۱۳ نظر
خرداد ۳۱م, ۱۳۸۹ در ۱۸:۲۱
(دستهبندی نشده)
یعنی هر چی من از اون اول جلوی همکلاسی هام آبرو داری کرده بودم، امروز به باد رفت!
استاد جدیدمون در مورد ایران اونقدر اطلاعاتش بالا هست که آدم شک می کنه، نکنه طرف یه رگش ایرانی هست! یا چه می دونم شوهری، فک و فامیلی، چیزیش ایرانی هست! که البته انقدر این بهم فشار آورد که یه بار پرسیدم و خیال خودم رو راحت کردم! بنده خدا گفت، به فرهنگ و تمدن ایران علاقه مند هست و یکی از آرزوهاش این هست که سفری به ایران داشته باشه. سال قبل هم انگار می خواسته تصمیمش رو عملی کنه که همون مسائلی که همه می دونیم پیش اومده و بعد هم جرأتش رو نکرده!
داشتم می گفتم! یعنی این همه کلاسی که برای فرهنگ و تمدن ایران گذاشته بودم و جلوی همکلاسی هام از نقطه ضعف های ایران فاکتور گرفته بودم، امروز با بحث در مورد نحوه انتخابات توی هر کشور، به باد رفت!
استادمون توضیح داد که اینجا، انتخابات به صورت آزاد، برابر، همگانی، هر چی تو صندوق بندازی همون در میاد!! و رأی هر کس به خودش مربوطه!!، انجام میشه! یعنی در سایه دموکراسی کامل!
حرفاش که تموم شده نه گذاشته و نه برداشته، رو کرده به من و می پرسه:” توی کشور شما چطوره؟!”
منم کلا” حواسم به این نبود که واقعا” توی کشور ما چطوره! بیشتر به این حواسم بود که اسما” ما هم دموکراسی داریم!!
برگشتم با نیش باز می گم:” مثل اینجا!”
انتظار ندارید کسی که حتی می دونه قبل از ا.ن کی رئیس جمهور بوده و چه مدت بوده و الان چی کاره هست و چه جایگاهی داشته و حالا داره و خمینی کیه و چه کرده و اصلا” چی شد که یهو انقلاب شد و چی شد که یهو اینجوری شد و مفصل پیگیر اوضاع ایران هست و یک بار هم مفصل در مورد عقایدم در مورد اوضاع ایران صحبت کردیم و کامل می دونه چی فکر می کنم، حرفم رو باور کنه و برگرده بگه:” چه خوب! پس تو ایران هم دموکراسی هست!”
برگشته میگه:” شاید انتخابات در ایران دقیقا” مثل اینجا باشه اما نه قسمت ِهر چی تو صندوق بندازی همون در بیاد!”
دقیقا” حس آدمی رو داشتم که مثلا” بچه اش جلوی همسایه یه کار زشتی کرده باشه، بعد حالا همسایه داره موضوع رو جلوی بقیه همسایه ها بازگو می کنه!!
نه می تونستم وایسم بگم دروغ می گه نه وایسم توجیه کنم!!
بدترش اینکه باید وایمیستادم و توضیح می دادم که به عقیده من الان توی ایران دموکراسی هست یا دیکتا.توری!!
خرداد ۳۰م, ۱۳۸۹ در ۱۸:۴۵
(دستهبندی نشده)
+ آقای هیس: یعنی مِن بعد، هیچ کس تو ایران لاک نمی زنه؟
من: چه ربطی داره؟! مثل این هست که بگی:” یعنی هیچ کس تو ایران ورود ممنوع نمی ره!؟”
+ اینروزها انقدر که به این صفحه وابسته شدم و به روح پدر مادرِ مدیرش صلوات می فرستم به هیچ سایت و وبلاگی وابسته نیستم!
۸ نظر
خرداد ۲۵م, ۱۳۸۹ در ۱۷:۵۱
(دستهبندی نشده)
یعنی از اون روزی که اومدم همین وسط وبلاگ نشستم و جیغ و داد کردم و بعد هم حسرت ِ آب طالبی و گرمای ایران رو خوردم، هوای اینجا خوب شده بود! یعنی اونقدر خوب شده بود که من مجبور شدم به هوای آلرژی پوستم که با بیست دقیقه زیر آفتاب موندن، شده بود مثل دو روز حموم آفتاب گرفتن، برم دکتر!
بعد در نظر بگیرید، من از ذوق این گرم شدن ِ هوا، اونقدر هول کرده بودم که روز اول به دوم نرسیده، بساط آبدوغ خیار!! راه انداخته بودم اینجا! یعنی خودتون ببینید چه کرده بود خدا!!
بعد حالا! دو روز هست که دوباره همون آش هست و همون کاسه! باز بارون و سرما و… !
تجربه بهم ثابت کرده هر وقت می یام اینجا بساط ِ خودزنی راه می ندازم، شرایط جوی- آب و هوایی تغییر می کنه؛ بر همین اساس فقط خواستم بگم…:” خدا جان! اگه الآن تگرگ هم از آسمونت بباری من دوباره بارونی به تن کن نیستم! حالا خود دانی!!”
۱۱ نظر
خرداد ۲۴م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۳۳
(دستهبندی نشده)
وسط هاگیر واگیر امتحان زبانِ من که ماه دیگه هست و قبول شدن و قبول نشدن در این امتحان که یه جورایی حیثیتی هست و رو کم کنی، من و هیس خوشحال و خرم رفتیم دو تا پازل هم خریدیم! یکی پونصد قطعه ای و یکی پنج هزارتایی که اون پونصد تایی ِ برای دست گرمی هست و اون پنج هزارتایی ِ برای اینکه ما هم توی خونه مون پازلِ پنج هزار قطعه ای داشته باشیم دیگه!!
بعد از طرفی من هم قابلیت عجیبی در پیداکردن هر نوع دلیل برای پیچوندن درس و این حرفا دارم! هیچی دیگه! اگه تا روز قبل از امتحان من این دو تا پازل رو تموم نکنم اسمم رو عوض می کنم! خودشناسیم دیگه به اون مرحله ای رسیده که بدونم می تونم جلوی خودم رو بگیرم و بشینم سر درسم یا نه!! که عمرا” بتونم!! به جای اینطوری نگاه کردن، برو بگرد یه اسم خوب برای من پیدا کن!!
جناب “ سعید آقای زیر تیغ ” من رو به یه بازی دعوت کردن که ترجیح می دم به جای نقد کردن که یا به قربون صدقه رفتن ختم میشه یا گیس و گیس کشی، طوره دیگه عمل کنم و به صورت یه معرف یا مبلغ عمل کنم که سؤالی رو هم عنوان می کنه و بلاگرها هم اگر شرایط جوی- آب و هوایی مناسب بود، بهش جواب می دن اگرم نه که، دلشون نخواسته جواب بدن و ما هم که آخر دموکراسی!!!
زیرتیغ:
هر بار بنده می خوام نگاهی به پست جدید بندازم یه چشمم رو می بندم یه گوشم رو هم می گیرم که حداقل یه چشم و گوشم باز نشه از بس که پست هاش ج.ن.س.ی هست! نه اینکه حالا پرنو باشه اما مثبت هیجده نباشه، مثبت شونزده هست دیگه!! جدیدا” هم داره پدر میشه که امیدوارم این پدر شدن یکم اصلاحش کنه! هر چند که این حرفا اصلا” به قیافه اش نمیاد!! بعد اینکه از دیدِ ایشون من ورژن دختر این آقای زیرتیغ هستم نمی دونم از کدوم نظر!! نه که کلا” من چند شخصیتی هستم الان این برام در ابهام هست که کدوم شخصیت من مدنظر هست؟!
سیاه + سپید + خاکستری :
یعنی من همش فکر می کنم این دختر یه روانشناس هست که جلوش خودسانسوری هم بکنی از دست خطتت می فهمه! بعد هنوز هم این فکرم رو مشغول کرده که اینا که توی عروسی هاشون آجیل هم سرو میشه، چطوری با اون هم آرایش و رژ لب تخمه می شکنن؟!
یادداشت های یک تارای بی پروا:
یعنی تا جایی که چشم می چرخه، بلاگر روانشناس داریم! حالا کاری ندارم که همه ما ایرانی ها، خودمون به تنهایی قابلیتِ یه پا روانشناس بودن هم دارم!! اما تارا و نسرین اورجینالش هستن!! من همین که میام به طنزِ تارا عادت کنم، یهو جدی میشه و یه بحث ِ روانشناسی راه میندازه! یعنی خوشم میاد که یه جا و در یه حالت بند نمیشه! بعد موضوع این بحث ها رو هم از لابلای روزمره ها در میاره! همیشه برام سؤال بوده که وقتی با کسی همصحبت میشه سعی می کنه با دید ِ یه روانشناس به طرف نگاه کنه یا یه آدم عادی!!
گـــــــــــــــره کـــــــــــــــور:
والا ما که گره مره ای ندیدیم! هر چی هم که هست پوست کنده و حاضر آماده ست! می تونید شما بگردید ببینید چیزی پیدا می کنید یا نه! بعد حالا این آقای هادی آقا!رو چه اساسی این اسم رو انتخاب کردن بعد هم شعبه دو رو ازش راه انداختن، چیزی هست که فکر رو مشغول می کنه.
زیگزاگ و زیپ:
جدای از اینکه الان هیچ جوره نمیشه تعریف و این حرفا کرد، چون دوستیم و این حرفا!! بعد کلا” چیزی که عیان هست یه حاجت به بیان هست و اینا! بعد کلا” وقتی همه چیز رو می دونم چی بپرسم و اینا..!! یه سؤال مهم دارم که چند وقتی هست فرصت نمیشه بپرسم!! اگه یه روزی توی این مملکت هیچ اتفاقی نیفته و توی خونه تون هم و آقای زیپ هم بهانه دستت نده و سی سی هم و هیچ بلاگ نویسی هم هیچ بازی راه نندازه و کلا” همه چیز خوش و خرم باشه، چی کار می کنی بدون موضوع!؟
والا اول که شروع کردم به نوشتن یه لیست بیست، سی تایی توی ذهنم بود!! اما حالا هیچی نیست! چه ایرادی داره اصلا” ما قانون گذار باشیم؟! مملکت که هر کی به هر کی شده! حالا اینجا هم هر کی به هر کی باشه! اصلا” پنچ تا سؤال می پرسم و بس!
۱۳ نظر
خرداد ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۱۳:۰۹
(دستهبندی نشده)
از وقتی که رفتم توی این سایت و درآمد سالیانه مون رو وارد کردم و درصد و رتبه مالی مون رو دیدم، یه حس عجیبِ مرفه بی دردی بهم دست داده که حد و حساب نداره!!:دی
۵ نظر
خرداد ۴م, ۱۳۸۹ در ۲۰:۴۴
(دستهبندی نشده)
دقت کردید که همه ما ایرانی ها به نوعی در عمیق ترین لایه های ذهنمون بر این باور هستیم که شروع تمام علوم و دانش ها ریشه در ایران داره؟!
دیشب وقتی فیلم ” Salami Aleikum ” رو می دیدم مطمئن شدم که همه ما ایرانی ها، جمیعا” مثل هم هستیم و این موضوع اونقدر در ما عمیق رخنه کرده که حتی به فیلم ها هم راه پیدا کرده!
بعد اونقدر توی این مورد اعتماد به نفس داریم که راست راست تو چشمای ملت هم نگاه می کنیم و این رو عنوان می کنیم! یعنی خدا این تمدن هفت هزار ساله رو از ما نگیره که اگه بگیره با چی می تونیم پُز بدیم!؟
حالا اینا به کنار، این لهجهء پدر محسن معده ای از ما ص.ا.ف کرد که بیا و ببین! یعنی آلمانی حرف می زد به سبک ترکی بعد فحش می داد به فارسی!! می گم فحش، یه چیزی می گم یه چیزی می شنوید!
حالا این هم به کنار!! من نمی فهمم با وجود این ایرانی هایی که دست اندر کار این فیلم بودن، چرا تا این حد فرهنگ ایران با عراق و هند و چند تا کشور دیگه قاطی شده!؟ یعنی بهتره بگم از فرهنگ ایرانی فقط فحش هاش و خود بزرگ بینی و قرمه سبزیش به نمایش در اومده!! :دی
این نکته جای بسی شگفتی و تأمل داره!
اصلا” همه اینا رو فراموش کنید! ” شما خوبید؟” :دی
۱۲ نظر
اردیبهشت ۲۳م, ۱۳۸۹ در ۱۵:۵۲
(دستهبندی نشده)
یعنی اگر تا امروز به این موضوع شک داشتم که این کتاب های روانشناسی فقط به درد این می خورن که سطح زیر مبل ها رو باهاشون یه دست کنی یا نهایتا” بذاریشون کنار برای آتش چهارشنبه سوری، از امروز دیگه مطمئن شدم! البته منظورم از کتاب های روانشناسی اون دسته از کتاب های روانشناسی هست که هی میان می گن، آقایون اینطور فکر می کنن و خانم ها اونطور!
بدون استثناء هم تمامی کسانی که خواننده این دسته از کتاب ها هستند انقدر گیج و سر در گم می شن که خودشونم یادشون میره که چطور فکر می کردن و کی به کی هست و چی به چی!! یعنی میان راه رفتن کبک رو یاد بگیرن راه رفتن خودشون هم یادشون میره!
نه قصدم توهین هست و نه می خوام بحث کنم! ابدا” هم یادم نمی ره که خودم من هم تا بیست، بیست ویک سالگی تمامی این دسته از کتاب ها رو درسته با جلد و بدون جلد قورت می دادم!به هیچکدومشون هم رحم نمی کردم!
حالا بحث اینه که توی تمام این کتاب ها ذکر شده:” ” نه” خانم ها ” نه” واقعی نیست و در پس همان ” نه” که عمدتا با مکث گفته می شود، رضایت یا رغبت است! و ” نه” آقایان، ” نه” کامل و بی نقص و با صلابت است!!”
والا ما که چند روزی هست داریم چیز دیگه ای تجربه می کنیم! توی این قسمت که هیس با بقیه مردها فرقی نداره و من هم با بقیه زن ها، احتمالا” شکی نیست! فقط این وسط تعریف روانشناس ها می مونه که عجیب بو دار هست و تو کَتِ من یکی هیچ جوره نمی ره!
من:” هیس! من چهارشنبه امتحان دارم! خیلی هم مهمه. از طرفی سه شنبه از ساعت یک تا پنج آب آپارتمان قطع هست! می خوام تولدت رو دوشنبه جشن بگیرم. از نظر تو ایرادی نداره؟”
هیس در حالی که عمرا” بشه حدس زد چی توی ذهن اش میگذره:” عزیزم من تولد نمی خوام! چرا فکر می کنی حتما” باید برام جشن تولد بگیری؟!”
من در حالی که با تمام وجود با اون خر محترمی که جلوش تی تاپ می ندازن همزاد پنداری می کنم:” یعنی تو ناراحت نمی شی من تولد نگیرم؟”
هیس در حالی که چهره یه شوهر که با همه وجود داره درک می کنه رو به خودش گرفته:” نه عزیزم! تولد نمی خوام! من هر سال هم تولدم اینطور بود که شب بعد از شام خانواده دور هم جمع می شدن و کیک و چای می خوردن. همین!”
من در حالی که هنوز اون شیرینی ِ تی تاپ رو عمیقا حس می کنم:” می خوای دوشنبه همین کار رو بکنیم؟”
هیس:” من اصلا” خوشم نمیاد روز قبل از تولد، تولد رو جشن گرفت! سه شنبه همین کار رو بکن!! اصلا” سه شنبه جشن بگیر!”
یعنی الان من کامل مفهوم :” من تولد نمی خوام” رو با همه وجودم درک می کنم!
۱۷ نظر
اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۹ در ۱۹:۲۶
(دستهبندی نشده)
تا همین امروز تمامی وقت های پزشکی و غیر پزشکی من توسط آقای هیس گرفته می شد! نه اینکه خودم نتونم این کار رو انجام بدم، اما دروغ چرا! شما که غریبه نیستید! وحشت داشتم از اینکه مثلا” بخوام با مطب یه پزشک تماس بگیرم و برای خودم وقت بگیرم! حالا در نظر بگیرید که اونور خط یه منشی تشریف داره که تمام سعی خودش رو می کنه که با لهجه غلیظ آلمانی صحبت کنه! حالا اگر تو هم اینور خط نفهمیدی، خوب نفهمیدی! مشکل خودت هست!!
این رو هم خاطر نشان بشم که منشی این دکتر من اونقدر لهجه وحشتناکی داره که وقتی روبروش هم هستی چیزی از حرفاش نمی فهمی چه برسه به پشت تلفن که بالاخره آداب منشی گری روی مکالمه تلفنی هم اثر می ذاره!
امروز بعد از کلی من بمیرم، تو بمیری که من و هیس راه انداخته بودیم گوشی تلفن رو برداشتم و شماره مطب دکترم رو گرفتم تا یه وقت برای هفته آینده بگیرم! و البته برای عدم دخالت آقای هیس در حین صحبت من!! تشریفم رو بردم تو اتاق خواب که فقط من باشم و خانم منشی!
کاری ندارم که تا خانم منشی از اونور خط گفت:” سلام! مطب دکتر…!”
من هول شدم و به فارسی گفتم:” سلام! روزتون به خیر!!”
به این هم کار ندارم که موقع خداحافظی هم باز حواسم نبود و به فارسی گفتم:” روز خوش!”
به اینجاش کار دارم که…
با نیش باز از اتاق خارج شدم!!
هیس:” چی شد؟”
من:” هیچی! چهارشنبه هفته دیگه وقت گرفتم!”
هیس با ذوق:” همه حرف های هم رو فهمیدید؟”
من با همون نیش همچنان باز:” خوب آره! فقط یه دو تا جمله من از حرفای اون نفهمیدم! یه دو تا جمله هم اون از حرفهای من نفهمید! که البته زیاد هم مهم نبود!!”
هیس با چشمای گرد شده:” مگه در کل چند تا جمله حرف زدید؟”
من:” شش تا!”
هیس:” حالا مطمئنی که همین تاریخ وقت داد؟”
من با طلبکاری:” وا!! یعنی تو فکر می کنی دیگه چهار تا کلام آلمانی هم بلد نیستم من!؟” :دی
۱۲ نظر
اردیبهشت ۱۶م, ۱۳۸۹ در ۱۷:۵۱
(دستهبندی نشده)
یعنی من هی می خوام سرم تو کار خودم باشه و با این خارجی جماعت!! دهن به دهن نشم، مگه می ذارن! اصلا” انگار در کل این خارجی ها یه استعداد عجیبی دارن توی پیدا کردن یه موضوعی که از هر طرف که وایسی نگاش کنی به ایران ربط داشته باشه! بعد شما که انتظار ندارید وقتی وایمیسن راست راست توی چشمای من نگاه می کنن و اظهارنظر می کنن، من هم لبخند ملیح تحویلشون بدم و بگم:” بله! بله! حق با شماست! اصلا” کل فرهنگ و اون تمدن دو هزار و پانصد ساله ای که ما پُزش رو به عالم و آدم می دیم و البته خاک ِ ایران، مال شما بوده و از صدقه سر شما ما اینی هستیم که شما فکر می کنید نیستیم!!!”
یعنی نوه نتیجه من هم یه روزی اگه با این کشورهای عرب نشین همسایه ایران خوب بشن، خودم رسما” می زنم چپ و راستشون می کنم!
همکلاسی سوریه ایم که معرف حضورتون هستن؟! اگر هم نیست اصلا” خودتون رو ناراحت نکنید چون فرصت آشنایی با آدم خاصی رو از دست ندادید! دختره پررو توی چشم من همینطور راست راست نگاه می کنه و می گه:” اولا” دبی، یه کشور هست!! – اینش اصلا” به جهنم! دبی هر چی می خواد باشه به من ربطی نداره!!- دوما” دقیقا چسبیده به خلیج عربیه!” چسبیده بودن یا نبودنش هم به من ربط نداره اما اینکه خلیج فارس رو خلیج عربیه عنوان کرد دیگه مستقیم و غیرمستقیم با من ربط داره!!
بعد من کاملا منظوری که توی ادای این حرفش بود رو حس کردم چون خلیج عربیه رو به عربی گفت که فقط من بفهمم جریان چیه و بخواد کفر من رو در بیاره!! خیلی شانس آورد جلوی جمع این حرف رو زد والا معلوم نبود چه سرنوشتی در انتظارش بود! من هم دبی و جایی که چسبیده رو کامل ول کردم و نه گذاشتم و نه برداشتم گفتم:” خلیج عربیه نه و خلیج فارس! – به آلمانی هم گفتم که استاد بفهمه جریان چیه! – تو نمی دونی اسم اون خلیج چیه بعد داری در مورد شهرها و کشورهای اطرافش حرف می زنی!!؟”
همچین یهو از جاش پرید که من فکر کردم حواسم نبوده و زدم تو گوشش!! با عصبانیت گفت:” اون خلیج عریبه هست و مال ما عرب ها!” با این حرکتش اگه راه داشت چشم و چال نمی ذاشتم براش به جون خودم! حیف که خارجی بودن دست و پای ما رو بسته! فقط گفتم:” از کی ؟!”
یعنی شانس آورد استاد مداخله کرد و گفت :” تا جایی که من می دونم، خلیج فارس هست نه خلیج عربیه!” یعنی رسما استاد هم شانس آورد!!:دی
حالا کاری ندارم که از کلاس تا خونه دیگه رجال و سیاستمدار ایرانی نمونده بود که من فرهنگ فحش ام رو باهاش سازگار نکرده باشم! ربطش رو هم دیگه باید همه بدونید!
بعد حالا شما هی بیاید بگید:” به اعصابت مسلط باش!!” خوب نمی ذارن! یعنی گاهی پیش خودم فکر می کنم نکنه این پدرکشتگی عرب ها و فارس ها جدی هست و من از غافله عقب موندم!؟
۱۶ نظر