پایان

باید ریشه دواند
جوانه زد
و لبخند زد به آفتاب.
فردا آغازی دوباره است.
با به انتها رسیدن سال ۱۳۸۹، ” عزیزم! گوشی رو بردار” هم به انتها می رسد.
بهار مبارک!

۱۳۳- فامیل در فامیل

ازدواج فامیلی در خانواده ما آمد ندارد! همیشه به جاهای باریک هم کشیده شده است اما درست در لحظه ای که همه چیز روی غلتک افتاده است و کم مانده است که روابط از فامیلی به فامیلی در فامیلی تغییر کند، درست همانند کِش تنبان، همه چیز ول می شود و برمی گردد سر جای اولش و روابط با در نظر گرفتن ِ شتر دیدی، ندیدی ادامه پیدا می کند.
ما ید طولانی داریم در عشق های به سرانجام نرسیده فامیلی! این “ما ” که می گویم از پدربزرگ و مادربزرگ ها شروع شده است تا همین نسل من و برادرهایم. یعنی تک تک افراد این خاندان می خواستند با آغوش ِ باز، دم به تله ازدواج فامیلی بدهند اما تنها موردی که تا بعد از عقد هم کش پیدا کرد، دلدادگی عمویم به دخترخاله اش بود که بعد از عقد، عمویم به کل پشیمان شد و جانش را برداشت و در رفت.
بعد از عمویم، همچنان این روند ادامه داشت و همه سعی می کردند شانس خودشان را امتحان کنند اما نتیجه همواره معلوم بود.
حالا این برادر وسطی با اینکه می داند ازدواج فامیلی در خانواده ما سرانجام ندارد، رستم وار رفته است به میدان تا این طلسم را بعد از سه چهار نسل بشکند، دست بردار هم نیست. نه خودش و نه کسی که این روزها دارد خودش را برای ورود به خانواده ما آماده می کند.
یادم که می افتد ملقب شده ام به نسبت ِ پر دبدبه و کبکبه ” خواهر شوهر” خنده ام می گیرد و دعا می کنم اینبار سرانجامی داشته باشد.

دیدگاه‌ها

۱۳۲- بی هدفی به ز هدف!

دقت کرده اید که هرگاه بعد از زمانی طولانی سر انسان به سنگ می خورد و تصمیم می گیرد پوسته بیندازد و از انسانی لاابالی به انسانی با اهداف ِ طلایی تبدیل شود، اتفاقی می افتد در حد کن فیکن شدن ِ تمامی ِ زندگی!؟
چند روزی از تزریق ِ زیر ِ جلدی ِ غیرت با دوزِ بالا در من نگذشته بود و تازه داشتم باور می کردم من هم می توانم به زودی ِ زود قیافه حق به جانب ِ انسانی سرشلوغ را به خود بگیرم که تبی پیش آمد و بعد هم لرزی و در همین مابین زمین با آقای هیس سر ِ ناسازگاری گذاشت و زیر گامهایش را خالی کرد و با خالی شدن زیر پای ِ آقای ِ هیس، روی ِ خوش زندگی هم به کل جای ِ خالی داد! در همین هاگیر واگیر بود که فهمیدم بهتر است بنشینم در خانه و آش ام را بپزم و پیاز داغ ام را حسابی طلایی کنم و تراکتور شدن را بگذارم برای فصلی دیگر که هوا کمی بهتر باشد و زندگی هم سازگارتر!

۱۳۱- همتِ مضاعف، کارِ مضاعف

وقتی دغدغه های انسان در فاصله زمانیِ خاص تغییر کند بعد از به اتمام رسیدن ِ فرجه زمانی، باید وقت و انرژی زیادی صرف شود برای تغییر ِ مسیر ِ افکار.
به این نتیجه رسیده ام که تمامی زبانی که من در این مدت یاد گرفته ام به پشیزی نمی ارزد! واقعیت این است که دوره جدید ِ زبانی که شروع کرده ام، به حدی فشرده و سنگین است که فقط چند هفته وقت لازم دارم برای ِ جمع و جور کردن ِ اعتماد به نفس ام!
هر چند که این روزها تراکتور وار به جلو رفتن بیشتر از اعتماد به نفس، به کار می آید.

۱۳۰- کابوس قبض ها

واقعیت این است که تا زمانی که منزل پدر محترم تشریف داریم، دانش مان در حیطه دخل و خرج ِ خانه و حساب کتاب ِ قبض ها و بدهی ها فرسنگ ها زیر صفر است. دنیا را خواب ببرد ما را هم احتمالا” آب ببرد. البته تمامی این تعریف ها در مورد من و هم نسلی های من صدق می کند و الا این روزها به واسطه سیاست های جدید دولت و یارانه ها، حتی نوزادها هم سر رشته ای در همان دانش ِ دخل و خرج دارند.
خود ِ من علارغم اینکه به شغل شریف حسابداری مشغول بودم اما در زندگی شخصی، تنها با واژه بستانکار ارتباط برقرار می کردم و در حیطه مال اندوزی تبحر داشتم و از درک معنای واژه بدهکار نه تنها عاجز بودم بلکه هیچگونه تلاشی در راستای بالا بردن دانش ِ بدهکاری نیز، نمی کردم.
نمی خواهم بگویم در حال حاضر وضع تغییر کرده است و من سخت در تکاپو هستم برای بالا بردن ِ دانش ِ واژگان و یا اینکه مال اندوزی لذت سابق را برایم به ارمغان نمی آورد، که ابدا اینطور نیست. موضوع این است که اینروزها دارد باورم می شود که پرداخت قبض آب و برق چیزی جز پول زور نیست. اینروزها تازه احساس می کنم چقدر درد مشترک دارم با پدرم!! حالا می فهمم چرا در خانه پدری، روشن کردن لوستر کاری تشریفاتی بود و تنها در مواقع حضور میهمان انجام می گرفت. حالا می فهمم چرا آواز خواندن زیر ِ دوش ِ حمام، از دید ِ پدر محترم همردیف با معتاد شدن بود! حالا می فهمم چه ارتباطی بین روشن کردن ِ ماشین خشک شویی به هوای ِ یک پر بلوز و روی ِ ترش پدرم بود.
سال گذشته داغ بودم و تازه وارد، اصلا نفهمیدم آقای هیس علاوه بر پرداخت سالیانه، چند صد یوروی اضافه نیز در جیب ِ دولت ریخت. تنها قبضی که کمی نگرانم کرد، همان قبض زباله بود که با تلاش ِ شبانه روزی چند برابر ظرفیت یک خانواده دو نفره، زباله تولید کردم که پول مفت نداده باشیم! اما امسال…
هیس لبخند می زند و دلداری ام می دهد که این پرداختی های مازاد نرمال است و پول چرکِ کفِ دست است! و فشارِ من بیشتر افت می کند از یادآوری این موضوع که، چقدر سخت است دل کندن از این چرک های دوست داشتنی!!
خوشم می آید این مرد بلعکس ِ من، وقتی صحبت پول خرج کردن وسط می آید، دست و پایش را گم نمی کند. در کل آنقدر که من اینطور مواقع رنگ به رنگ می شوم و یک لیوان چایی نبات احتیاج دارم، او آرام است.
حالا هم که همه چیز در خانه مان قدغن است! قرار گذاشته ایم شب هایمان شاعرانه باشد. شمع روشن کنیم و عود. شمع هایمان هم که ته کشید برویم سراغ ِ گردسوز روشن کردن. مِن بعد به سبک صد سال ِ قبل، شب به شب قبل از غروب آفتاب، باید نفت و فیتیله گردسوزمان را چک کنیم. پرداخت اضافه چهار تا پانصد یورویی خوشرنگ به دولت کار ِ ساده ای نیست!

* هزینه آب و برق و شارژ ساختمان در اینجا به صورت سالیانه محاسبه می شود. در نظر بگیرید ابتدای ِ هر سال با توجه به مصرف سال قبل ماهیانه باید مبلغی پرداخت کنید. حالا اگر در انتهای سال بیشتر از مبلغ پرداختی مصرف کرده باشید، باید انتهای سال هزینه مازاد مصرف را پرداخت کنید و اگر کمتر مصرف کرده باشید اضافه پرداختی به شما برگردانده می شود.

دیدگاه‌ها

۱۲۹- قِر شناسیِ ترانه!

نمی دانم تنها سلیقه من در انتخاب آهنگ های ِ رقص تغییر کرده است یا اینکه این موضوع همه گیر است.
سالها قبل آهنگ های رقص ام در سبک های ِ بابا کرم بود و دل ای دل و اگر می خواستم بیشتر تحرک داشته باشم جونی جونوم! اما حالا نه تنها شنیدن ِ آن ترانه ها کششی در من ایجاد نمی کند برای خالی کردن ِ کمر، بلکه تنها در لایه های درونی وجودم ایجاد ِنوستالژی غریبی می کنند.
کاری ندارم که نه ترانه های ِ شش و هشت آنروزها محتوا داشته و نه ساسی مانکن، سعید کاشانی و تتلوی ِ حالا! فقط اینکه، ترانه های آنروزها به گمانم محترمانه بودند و حرمت داشتند و با اولین بار شنیدنشان، آدم لبش را نمی گزید و یا شروع نمی کرد به قاه قاه خندیدن! هر چه بودند، احساس شرمندگی نمی کردی وقتی در مقابل چهار نفر آدم ِ موسیقی شناس گوششان می دادی اما حالا، همین من، وقتی هیس منزل است رقص را به کل تعطیل می کنم از بس که با شنیدن ِ اینگونه ترانه ها می پرسد:” واقعا” خجالت نمی کشی این چیزها را گوش می دهی!؟”
واقعیت این است ریتم هایشان از آن طورهایی ست که وقتی می شنویشان، بیشتر از اینکه به شرمندگی فکر کنی به این فکر می کنی که چگونه بتوانی باسن محترم را بروی زمین ثابت نگه داری!! بعد اینکه، چه اشکالی دارد هم برقصی و هم به متن ترانه بخندی و از هر دو لذت ببری!! چه اشکال دارد گاهی وقتها به جای زمزمه کردن ِگلنار و می خوام برم کوه و زهره و رشید خان!، ورد زبانت شود:
” وای چقدر جذابی
می خوام ببرمت قصابی
تیکه تیکه ات بُکنم
یه تیکه تو بخورمو
اون تیکه تو نیمکت بُکنم”
نمی خواهم بگویم افتخار می کنم به این نزول سلیقه! که اگر بخواهید منطقی به موضوع نگاه کنید می بینید که اینروزها تنها با همین ترانه ها می توان قری داد و تن و بدنی لرزاند و الا الباقی ترانه ها را باید زمانی گوش داد که شمع و عودی روشن باشند؛ فقط می خواهم بگویم، همین ترانه های ِ بی ریشه و بی محتوا گاهی اول صبح آنقدر انرژی به انسان تزریق می کنند که تا آخر شب کوک می شوی برای گوش سپردن به ترانه های با محتوا و سطح بالا که اگر اتفاقی همسرتان هم بشنودشان، شرمندگی به بار نمی آید!

۱۲۸- دُر افشانیِ سیاسی

این روزها اگر کسی ادعا کند که سیاسی نیست، دروغ است که همه ما خواسته یا ناخواسته جهت های ِ خاص سیاسی داریم. حالا بعضی ها فعال سیاسی هستند و بعضی ها پیگیر ِ سیاسی. در اینکه من انسان ِ سیاسی از نوع پیگیرش هستم، هیچگونه شک و شبهه ای نیست. بر سر این موضوع هم که تمامی اطلاعات سیاسی من برگرفته از اخبار منتشر شده در سایتهای خبری و شبکه های اجتماعی ست و گاهی هم مقالات و مطالب مرتبط و خارج از این حیطه، بنده هیچگونه مطالعه و دانش سیاسی ندارم، بحثی نیست.
چند روز قبل مهمان داشتیم. و همه افرادی بودند که برای خودشان ادعای سیاسی بودن دارند و البته کارنامه.سیاسی. هنوز یک ربع از شروع مهمانی نگذشته بود و چای اول را نخورده بودیم، بحث بالا گرفت و البته تنها بروی سیاست های ایران متمرکز نبودند و کل جهان را تحلیل می کردند. حتی صحبت کمی تا قسمتی به مباحث جامعه شناسی و قانون گزاری های غیر اصولی نیز کشیده شد!:دی
مطمئنا” اگر چنین مهمانی ای در ایران شکل می گرفت و کسی بویی می برد، بعد از مهمانی برای تجدید قوا راهی ِ کهر.یزکمان می کردند.:دی
بحث داغ بود و کل شب از ابتدا تا شام و بعد از شام را به خود اختصاص داد. در نظر بگیرید که من در تمام طول بحث ها شنونده بودم و استفاده می کردم از صحبتها و گاهی موافق بودم و گاه مخالف و صد البته به همان سر تکان دادن اکتفا می کردم. نزدیکی های انتهای مهمانی بود و همه گرم گفتمان که من اجازه خواستم حرفی بزنم و جالب بود استقبال بقیه از وارد ِ بحث شدن ِ من. همه منتظر ِ دُر افشانی من بودند که با تک سرفه ای گلو را صاف کردم و پرسیدم:” همه با چای سیاه موافق اند!!؟” :دی

۱۲۷- خوشبختی…

گاهی گمان می کنم، خوشبختی چقدر به من نزدیک است و من یا نمی خواهم ببینمش یا خودم را به ندیدنش می زنم. در من حل شده و من شده است اما من سرسختانه دست می اندازم به هر سو شاید داشته باشمش.
اما این روزها دارد باورم می شود که من خوشبختم. دارد باورم می شود بهترین ها را دارم. بهترین هایی که هر کدامشان به تنهایی تمامی ِ خوشبختی ست. حالا این وسط اگر اتفاقی می افتد شاید برای این است که باور کنم تمام ِ داشته هایم را.
یادم است روزی که میخواستم بیایم، مدام می اندیشیدم، ” کاش پشیمان نشوم!” واقعیت این است که من می ترسیدم. از دست دادن سخت است. آنهم از دست دادنِ تمامیِ حس هایی که در تو ریشه دوانده اند. و شاید از نو ساختن سخت تر نیز باشد. ماهایی که می رویم، باید از نو بسازیم. همه چیز را. حتی خودمان را! و حالا می خواهم اعتراف کنم که من، با کندن از ایران چیزی از دست ندادم.
مردی را دارم که نه پشت ِ من و نه جلودار من، که مرا در امن ِ آغوشش حفاظت می کند.
من حالا که اینجایم خانواده ام را گرم تر دارم و نزدیک تر. آنروزها اگر تب کردن ِ پدرم را وقتی غم داشتم نمی دیدیم اما حالا تب کردنش را لمس می کنم. می بینم چقدر بی تاب می شود وقتی من اینجا بیتابم. آنجا که بودم، مادرم را زنی مهربان می دیدم و نه با سیاست اما حالا می بینم پا به پای ِ من زوایای ِ هر اتفاق را می سنجد. می بینم مادرم چقدر محکم ایستاده است و حمایتگر است. آنجا که بودم، برادرهایم فقط برادر بودند. نه من چیزی می گفتم نه آنها می پرسیدند اما حالا هر تغییر صدایی برایشان علامت سوال است!
و اینجا…کسانی را در کنارم احساس می کنم که نگران می شوند با نگرانی هایم و خوشحال می شوند با خوشحالی هایم و دریغ نمی کنند هیچ چیز را. کم هستند اما نهایت ِ بودن هستند.
من اینجا خوشبختم با من ِ جدیدم. با تمامی کسانی که کلامشان و نگاهشان حمایتگر است و پرانرژی.
خوشبختی همین است. داشتن ِ کسانی که نگران ِ خوشبختی ات باشند.

۱۲۶- پدرِ روشنفکر!

پدر محترم تماس گرفتن و بعد از احوال پرسی، به اینجا رسیدن که:” شنیدم کارهای ادامه تحصیل ات درست شده!؟”
من با ذوقی که هیچ جوره نمی تونستم پنهانش کنم :” بله! البته باید برای ورود به دانشگاه، یه امتحان زبان بدم، اما در کل همه چیز درست شده.”
با تامل پرسیدن:” حالا چه رشته ای می خوای بخونی؟”
من همچنان با همون حالت قبلی که البته کمی هم تاسف همراهش شده:” والا من دلم می خواست عکاسی بخونم اما دانشگاه ِ شهر ما این رشته رو نداره. فعلا دارم روی رشته فکر می کنم.”
پدر محترم نه گذاشتند و نه برداشتند:” همون بهتر که عکاسی نداره!! توی ایران که یه رشته دهن پُر کن نخوندی؛ لااقل اونجا یه چیزی بخون که من وقتی به همکارام می گم، دخترم داره ادامه تحصیل می ده، روم بشه رشته ات رو هم بگم!!”
این هم از پدر من که ادعای روشنفکری دارند! o-#

۱۲۵- تغییر ذائقه!

ایران که بودم، گوشی باز نبودم! اما علاقه عجیبی داشتم به داشتن ِ جدیدترین گوشی ها:دی تمام ِ مارک ها را هم امتحان کرده بودم و عقیده داشتم بهترین مارک و پر کاربرد ترینش نوکیای خودمان است.(آن روزها هنوز iphon ها متولد نشده بودند و Nokia خیانت کار نشده بود. )
یادم است هنوز N95 رسما در بازار نبود که من با زور و نه به زبان خوش، از آقای هیس کادو گرفتمش. کاری ندارم که سال بعدش که آمد ایران، گوشی اش را انداخت به برادرم- البته اگر بخواهم صادقانه بگویم، برادرم گوشی اش را از چنگش در آورد!! – و گوشی من را برداشت و راهی دیار ِ کفر شد! – هرطور هم که حساب کنید این وسط من ضرر کردم و نه هیس!-
من دو دو تا چهار تایی کردم و به این خیال که اینجا بیایم بهترین گوشی را می خرم و با اینکه تجربه استفاده از سامسونگ را داشتم و می دانستم آبمان با هم در یک جوی نمی رود رفتم این را خریدم!!
دخلی از من در آورد که همان روزهای اول دنبال مشتری ِ دست به نقد بودم برایش. جالب این بود که هر کس هم برایش پیدا می شد، می ایستادم برایش توضیح می دادم که چه مشکلاتی از دید ِ من دارد؛ چند ساعتی هم می دادم که دستشان باشد تا خودشان ببینند می توانند باهاش کنار بیایند یا نه! هیچ کس راضی به خریدش نشد و ماند بیخ ِ ریش ِ خودم و با من آمد اینور آب!!
این مدت فکر همه چیز بودم الا خرید ِ گوشی. راستش را بخواهید آنقدرها که در ایران وابسته اش بودم، اینجا خبری از هیچ گونه تعلقی نبود. به طوری که گاهی روزها خاموش بود و دوستانم هم می دانستند اگر می خواهند مرا بیابند باید با منزل تماس بگیرند، نه گوشی همیشه خاموش!! در کل به گمانم اینجا، خیلی چیزها را در من تغییر داد و این هم یک موردش که البته این تغییر به حالت قبل بازگشته و در حال حاضر وابستگی دارد از نو، شکل می گیرد!
به مناسبت ِ سالگرد ازدواج، آقای هیس دو گزینه پیش ِ روی من گذاشت. یا خرید نوکیا N8، یا iphon 4
گمان نمی کنم کسی اینجا باشد که از محصولات ِ سیب دار خوشش نیاید! هیچ چیز هم که نداشته باشند که البته دارند، ابهتی دارند که اعتماد به نفس به آدم تزریق می کند! من هم یکی همانند همه! مخصوصا که در سر، خیال ِ دور انداختن ِ نوت بوک ِ فعلی ام و خرید ِ نوت بوک ِ سیب دار را هم دارم:دی
اما دوربین ۱۲ مگاپیکسلی ِ N8 باعث شد که از داشتن سیب ِ بیشتر، منصرف شوم!
حالا گوشی را خریدیم و آمده ایم خانه، هر چقدر عکس می گیریم، هیچ ربطی ندارد به آن شفافیتی که در تبلیغاتش بود!! چیزی بود در حد ِ دوربین ِ پنج مگاپیکسلی ِ همان سامسونگ ِ قبلی ام!
گمان نمی کنم لازم باشد برایتان بگویم که در این دو هفته چندین بار فرهنگ فحش ام را به روزرسانی کردم و تمامی ِ حروف ِ نوکیا به علاوه مدلش را مورد عنایت قرار دادم به خاطر تبلیغات ِ مسمومش!!
تا اینکه دیشب داشتم در منوی گوشی ِ فحش کاری شده می چرخیدم که چشمم افتاد به راهنمای ِ تصویری اش. گفتم، شاید بشود با کمک این، دوربین را تنظیم کرد. وارد قسمت دوربین که شدم، تذکر داده بود که در ابتدا باید برچسب روی ِ لنز را کند!! :دی
واقعا” دوربینش کیفیت بالایی دارد:دی

۱۲۴- دکوراسیون

مامان ِ محترمه از اون دسته از افرادی هستند که علاقه عجیبی به تغییر دکوراسیون دارن. شدت این قضیه به حدی زیاد هست که صبح وقتی از خونه بیرون میری، هیچ تضمینی نیست که اگر ظهر برای ناهار به امن ِ خونه برگشتی، همه چیز سر جای ِ قبلیشون باشن! یعنی این وسایل خونه همیشه خدا دارن دور تا دور ِ خونه حرکت می کنن! خوب مسلما” وسایل پا ندارن که! بنابراین باید یه تیمی چیزی مهیا باشه که جابجاشون کنن.
تا وقتی من منزل پدری تشریف داشتم، تا جایی که وجدانم اجازه می داد و شرایط ایجاب می کرد، سعی می کردم با مامان خانوم تیم تشکیل ندم، اما نمی دونم چرا همیشه خدا آقایون ِ برادر بی وجدان تر از من می نمودند و اول و آخر من مجبور می شدم نقش ِ خونه شاگرد ِ مامان خانوم رو اجرا کنم. کلا” الان که به اون روزها فکر می کنم، مدام تصویر خودم در حالی که شلوار کردی!! پوشیدم و یه پیراهن مردونه تنم هست و روسری به سرم بستم و یه کاناپه رو دوشم دارم، برام زنده میشه!
به هر حال که اون روزها، خونه شاگردی ِ مامان چیزی نبود که باعث آزارم بشه که اتفاقا عجیب هم خوش می گذشت :دی اما چیزی که باعث آزارم می شد، تغییر ِ دکوراسیون بود.
این رو قبلا هم گفتم، من از اون دسته از آدم هایی هستم که از تغییر متنفرم. مخصوصا تغییر دکوراسیون. یعنی ابدا” دلم نمی خواد چیدمان ِ خونه رو تغییر بدم؛ چون عقیده دارم هر گونه جابجایی تا در ذهن ِ من ثبت بشه و من باهاش همگون بشم، زمان می بره و در این فاصله زمانی، روحم از آرامش فاصله می گیره! البته این هایی که می گم تا چند روز ِ پیش اعتبار داشت و از چند روز ِ پیش تا به حال من چیزهای جدید رو در خودم کشف کردم که عمیقا متعجب شدم!!
چون کلا فکر می کردم خودم رو میشناسم و خیال می کردم در مقابل تغییر لوازم منزل، عکس العمل نشون می دم، طی ِ یه پروژه دو سه ماهِ تصمیم گرفتم وسایل و دکوراسیون دستشویی و حمام رو از آبی به نارنجی و زرشکی تغییر بدم. حالا کاری ندارم تمام لوازم رو با ترس و لرز و بسیار محتاطانه می خریدم و دعا می کردم که آرامشم رو به هم نزنن!
حالا توی ِ این چند روزی که تغییر کامل انجام شده، یکی باید بیاد من رو از دستشویی و حمام بکشه بیرون! یعنی انقدر که دوستداشتنی شده و بهم آرامش می ده، می خوام دفتر دستک ِ کتابخونی و زبان خونی و اینترنت گردیم رو هم جمع کنم ببرم اونجا!!
توی این چند روز تازه متوجه شدم، مامان چه آرامشی بدست میاورد با حمالی کردن ِ من!!

۱۲۳- خانوادهء فرهنگی!!

کلا” از یه اخلاق ِ آقای هیس خوشم میاد. اینکه هر چند وقت یه بار دست ِ اهل و عیال رو می گیره می بره کتاب فروشی و علارغم اینکه می دونه هیچی از کتاب های آلمانی زبان حالیم نمی شه اما کم نمیاره و به زور ِ بِکِش بِکِش هم که شده می برتم جلوی قفسه های کتاب های روانشناسی و فلسفه و اقتصاد و … و خیلی بخواد بهم ارفاق کنه اجازه می ده یه نیم نگاهی هم به کتاب های رمان بندازم!!
احساس می کنم یه جورهایی می خواد با رشد دادن ِ فرهنگ کتابخوانی ِ غیرفارسی، غیرتم رو تحریک کنه تا شاید بیشتر وقت بذارم برای زبان به امید ِ اینکه روزی بتونم کتابهایی از این دسته رو بخونم. در کل این کتابفروشی گردی ها به دل ِ من می شینه. حتی اون کتابهایی که هر بار با قول شرف برای خوندنش خریداری می شه و اگه شما خونده باشیدشون من هم خوندم:دی
اما خوب دیروز یه روزه دیگه بود و در حال ِ حاضر شما با یک عدد جیغ ِ برانگیخته روبرو هستید.
من عاشق ِ کتابهای Pixi هستم. یعنی هر جا میریم که مجبوریم تو اتاق ِ انتظارش منتظر بمونیم، اگه کتاب ِ کودکان داشته باشن، امکان نداره من Pixi رو ول کنم و برم عکس های مجله نگاه کنم. چیه؟! نکنه شما وقتی مجله خارجی با اون کیفیت ورق و عکس های تبلیغی شیک، بدن دستتون، به جای عکس دیدن، شروع می کنید مطالبش رو خوندن؟!
حالا دیروز توی کتابفروشی، آقای هیس رو کشون کشون بردم جلوی قفسه های کتاب کودک و وسط اون همه بچه که با مامان، باباشون اومده بودن برای کتاب خریدن، دست دراز کردم و یه سری از این کتاب های مورد علاقه ام برداشتم و اصرار که ” من همه این ها رو می خوام!”
خوب حس می کنم خیلی به آقای هیس برخورد که به جای ِ اینکه برای بچه اش از این کتاب ها بخره، باید برای زنِ خرس ِ گندش خرید کنه! چرا که دست من رو گرفت و کشید طرف ِ کتاب های یه کم آبرومندتر و این کتاب رو انتخاب کرد و بعد هم قول داد اگر این یکی رو بخونم، کل سری های Pixi رو یه جا برام بگیره!
فکر می کنم این روش برای بیدار کردن ِ شرف ِ من و تحریک ِ غیرتم جواب بده!!

۱۲۲- دومین سالِ ما!

وقتی ابتدای یک راه قرار می گیری، زمان به نظرت طولانی میاد. حتی یک روز ِ اون.
هیچ وقت فکر نمی کردم وقتی دو سال از ازدواجم بگذره و برگردم به عقب نگاه کنم، باورم نشه که واقعا ” دو سال گذشته. اما امروز داره باورم میشه که حتی بیست سال دیگه باز هم باور نخواهم کرد که زمانی طولانی رو طی کردم. زمانی طولانی که خوشبختانه وقتی به روز ازدواج فکر می کنی هیچ تاثیری در میزان ِ ته دل خالی شدن و لذتی عجیب تمام وجود رو پر کردن، نداره.
خوشحالم که در آستانه دومین سالگرد ازدواجمون، هنوز مهمترین مسئله برای من و هیس، داشتن آرامش هست؛ چیزی که شاید مهمترین دلیل برای ازدواجمون بود. خوشحالم و شکرگزار.

۱۲۱- دسته بندیِ آقایون!

آقایون چهار دسته هستند.

دسته اول آقایونی هستند که کلا” مخالف هر چیزی جز خانه داری هستند!! البته من فکر می کنم دوران ِ حکمرانی ِ این دسته آقایون با دوران ِ جوانی پدربزرگ ِ من یکی بوده! هر چند که پدربزرگ ِ مادری من اصولا” با فعالیت اجتماعی همسرش مشکل نداشته. ولی به هر حال فکر می کنم یه جورهایی مال ِ چند نسل قبل بودند این آقایون!

دسته دوم آقایونی هستند که مخالف پیشرفت علمی همسرشون هستند و ترجیح می دن به جای اینکه پول ِ بی زبون صرف ِ شهریه دانشگاه بشه و وقت ِ گرانبهای همسرشون هم در راه ِ مطالعه دروسی که به هیچ کار نمیاد هدر بره، یه کمی توی قسمت ِ اقتصادی ِ خانواده آستین بالا بزنند و کار کنند. البته این روزها تعداد ِ این آقایون هم انگشت شمار هست، انشاالله!!

دسته سوم آقایونی هستند که کلا” به موضوع دموکراسی و اینطور مسائل معتقد هستند و به کار هم می برند. یعنی اینکه نه در مورد ِ کار کردن سختگیری می کنند نه ادامه تحصیل. یعنی خانوم مختارند کار کنند یا درس بخونند و یا همزمان در هر دو شاخه فعالیت داشته باشند و از هر نظر هم حمایت می شوند. نمی دونم تعداد ِ این آقایون زیاد هست یا نه. البته می شه اینطور در نظر گرفت که، با توجه به اینکه آقایون ِ نوع اول وجود ندارند و آقایون ِ دسته دوم کم هستند- که امیدوارم واقعا همینطور باشه- پس تعداد ِ زیادی باید گروه سوم رو تشکیل بدند!!! چون تعداد آقایون دسته چهارمی از تعدادِ انگشتان ِ دست تجاوز نمی کنند.

و دسته چهارم آقایونی که ادامه تحصیل براشون خیلی مهم هست و برای رسیدن به مقصودشون موقتا” زیرِ بارِ کارکردن ِ همسرشون نمی رن و عرصه رو به همسرشون از هر لحاظ طوری تنگ می کنند که هیچ راهی نداشته باشه جز ادامه تحصیل.

خوب آقای ِ هیس جز این دسته چهارم تشریف دارند:دی

۱۲۰- جنسیت بچه

بعد از کشمکشی چند ماه ِ بین و هیس، در نهایت تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم. در حال حاضر درگیر انتخاب جنسیت بچه هستیم.
من می گم ” گربه”، هیس میگه ” سگ” !!! :دی

۲۳ نظر

۱۱۹- لنگیدنِ زبان!

نمی دونم ما ایرانی ها تنها قومی هستیم که به تمامی علوم و فنون آگاهی داریم و هر چیز هم که نمی دونیم ادعا می کنیم می دونیم یا این صفت بین جهانیان عمومیت داره!؟
توی این مدت که من اینجا هستم، خدا رو شکر تمام دور و وری های من، زبان آلمانی می دونند در حد زبان ِ مادری. بعد وقتی صحبت می کنند فارسی شون به زور می یاد و خیلی براشون سخت می شه که بخوان بدون استفاده از کلمات و اصطلاحات آلمانی، فارسی رو روان و سلیس صحبت کنند. تنها چند نفر رو می شناسم که با اینکه خوب آلمانی می دونند، اصرار عجیبی دارند که در مکالمات فارسی شون، کلمات آلمانی رو درز بگیرند و این برای من باارزش است!
اینها به کنار… داشتم می گفتم، چون همه آلمانی می دونند و آلمانیِ من عجیب می لنگه و حالا حالا ها هم این روند ادامه داره، وقتی صحبت می کنند همیشه هستند کلمات و اصطلاحاتی که من با معنیشون مشکل دارم، مدام این به ذهنم می رسید که، هر کس اینجا زندگی می کنه آلمانی می دونه جز من. تا اینکه…
امروز سجده شکر بجا آوردم که بالاخره یکی دیگه هم غیر از من توی ِ این مملکت مشکل زبان داره!
به عادت ایران که سر صبح بهترین زمان برای خرید میوه است، شال و کلاه کردم و رفتم فروشگاه نزدیک خونه. موقع حساب کردن ِ اجناس، صندوق دار رو کرد به من و انبه را نشونم داد و با استرس گفت:” وای! من نمی دونم اسم این میوه چی میشه! شما می دونید؟”
یعنی جماعتی باید میومدن و به دست و پای من آویزون می شدند و سنگینی ایجاد می کردند که من از شدت خوشی به آسمان پرواز نکنم!!
بعد از اینکه اسم میوه رو گفتم، مدام خدا خدا می کردم اسم ِ این میوه رو خودش بدونه!

+ میوه دوم physalis است که متاسفانه نمی دونم اسم فارسی ش چیه! به هر حال من هم ایرانی هستم و فارسی م نمی یاد!:دی

۱۷ نظر

۱۱۸- عطر شاه عبدالعظیمی!

پیدا کردن شامپو و ویتامینه ای که با توجه به وضعیت آب و هوایی اینجا و فرم موهای من،با موهام سازگار باشه، یکسال تموم من رو درگیر خودش کرده بود و بالاخره مدتی هست که شامپویی پیدا کردم که همه جوره جوابگوی خواسته من و موهام مشترکا” هست!
اگر از قیمتش بگذریم، تنها مشکلی که داره این هست که مدام این احساس به من دست می ده که، شاه عبدالعظیم و تمام اماکن زیارتی ایران، جمیعا” لای موهای من هستن!

۱۳ نظر

۱۱۷- انگشتان ِ دوستداشتنی من!

بعد از بیست و هشت سال زندگی با انگشتانی که تک تکشان را عاشقانه دوست می دارم مخصوصا انگشت اشاره دست چپ ام که به عقیده خودم بی نظیرترین انگشتم هست از حیث سک.سی بودن و فرم ناخن و کشیده بودنش، دکتری پیدا شده که می گوید انگشتانم مُنگول هستند!!
در اینکه دکترهای غیر ایرانی اینجا همگی جمیعا هیچ نمی فهمند نه شکی هست و نه جای بحثی! نشان به آن نشان که به دکتر داخلی ام می گویم” من تالاسمی مینور دارم” برگشته می گوید ” پس باید قرص آهن مصرف کنی!!” بعد هم رو کرده به من و می پرسد ” چه قرصی می خواهی برایت بنویسم!!” کاری ندارم که لبخندی زدم و بسی خوشحال شدم که قیافه ام به دکترها شبیه است و بعد هم به این فکر کردم که ” چه خوب که هنوز قرص هایی که متخصص های خونی که در ایران هر چند ماه یکبار به زور بابا برای دست بوس شان می رفتم، برایم تجویز کرده اند، ته نکشیده است!!”
ماجرای نشان دادن عشق من به آقای هیس و عروس خوب بودن به مادر شوهر محترمه را که می دانید؟! نمی دانید هم کاری نمی شود کرد چون وبلاگش را حذف کرده ام! همینقدر بدانید که آن سالهایی که داغ بودم و می خواستم جای خود را در دل مادرشوهر و آقای هیس تثبیت کنم، پلیوری برای هیس و شالی از نوع سه گوش برای مادر شوهر بافتم! نشان به آن نشان که زد و دست ما دخلش با همین چند تکه بافتنی در آمد و بعد هم عمل و حالا هم خوب که نشده هیچ، هر روز بدتر هم می شود!!
در همین راستا تشریفمان را برده ایم دکتر، نگاهی به دست من کرده و نه گذاشته و نه برداشته می گوید:” این انگشت حلقه شما باید به صورت نرمال بلندتر از انگشت اشاره باشد اما کوتاه تر است! مشکل مادرزادی ست!! ”
حالا این بزرگتر کوچکتری که این دکتر می گوید، چیزی در حد ِ نهایت دو میلیمتر هست که اگر ناخن هایم لاک داشت عمرا” می فهمید!!
به هر حال که کلی با خودم جنگیدم که باور کنم هر مشکلی هست از بدو تولد بوده و چه خوب خودم را با یک مشکل مادرزادی به هیس انداخته ام! اما باورم نشد که نشد، مخصوصا از همان روز که خیلی ها را دیده ام که انگشت حلقه شان از اشاره شان چند میلیمتر کوتاه تر است!!

۱۳ نظر

۱۱۶- آرزوی زورخونه!

زمانی که آدم بچه است، همیشه آرزوهایی داره که وقتی بزرگ میشه، داشتن اون آرزوها و به خاطر آوردنشون باعث خنده میشه. وقتی به آرزوهای کودکیم فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که وسط دختر موندن و پسر شدن گیر کرده بودم!
من عاشق زورخونه بودم!! فکر کن!! عاشق ِ این پهلوون های زورخونه ای. عاشق لباس هاشون!! عاشق رخست خواستن ِ مرشد و رخست دادنِ پهلوون! بعد می مُردم برای این دَم و دستگاهاشون! میل، کباده، تخته شنا… .بعد می دونید آرزوی من چی بود این وسط؟! این که یه روزی بتونم میل بندازم! انشاالله که همه می دونید میل چیه؟! میل اینه!
بعد مهترین قسمتِ آرزوم این بود که اگر یه روزی تونستم میل بندازم، این میل ها رو بندازم بالا بعد تو اون فاصله که میل ها رو هوان، من چند دور بچرخم دورِ خودم!!
بعد یادمه دلم می خواست مثل ِ پهلوون های زورخونه ای، بتونم با تخته شنا، شنا برم!! حتی شده یه دونه!!
عموی من یه دونه از این تخته شناها داشت، عصرها کار ِ من و پسر عموه بود اگر دعوا نکرده بودیم و مامانامون با هم قهر نبودن، نوبتی با اون تمرین کنیم!! البته این دوره تمرین ما به یکماه هم نرسید. چون من همیچوقت نمی تونستم بدنم رو صاف بکشم پایین و همین باعث می شد پسر عموه بهم بخنده و بعد کتکی نوش جون کنه و بعد هم باز مامانامون قهر کنن! بعد هم اصلا” نفهمیدیدم چی به سر ِ تخته شنای عمو اومد.
باید بگردم یه تخته شنا پیدا کنم! یا یه جفت میل. نه اینکه به آرزوم جامعه عمل بپوشونم، نه!! برای دکور کردن ِ خونه بد نیست!:دی

۱۴ نظر

۱۱۵- املت روی سر!

در راستای اهمیت دادن به این جمله که : “قدیمی ها حتما” یه چیزی می دونستن!”
تصمیم گرفتم برای داشتن موهای هر چه پرپشت تر و براق تر که فرها هر چی بیشتر خودنمایی کنه، یکی از این تجویزهای مادربزرگی رو عملی کنم.
سه تا زرده تخمِ مرغ رو با نصف استکان روغن زیتون قاطی کردم و بستمشون به موهام! فکر نمی کنم لازم باشه بگم بعد از یه دوش آب ِ گرم، تخم ِ مرغ ها چه املتِ بدون گوجه فرنگی شده بودند روی موهام! البته هنوز هم با سه بار دوش گرفتن آثار ِ این املت لا به لای موهام خودنمایی می کنه!

۲۵ نظر