شهریور ۲۷م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۲۹
(دستهبندی نشده)
نمی دونم ما ایرانی ها تنها قومی هستیم که به تمامی علوم و فنون آگاهی داریم و هر چیز هم که نمی دونیم ادعا می کنیم می دونیم یا این صفت بین جهانیان عمومیت داره!؟
توی این مدت که من اینجا هستم، خدا رو شکر تمام دور و وری های من، زبان آلمانی می دونند در حد زبان ِ مادری. بعد وقتی صحبت می کنند فارسی شون به زور می یاد و خیلی براشون سخت می شه که بخوان بدون استفاده از کلمات و اصطلاحات آلمانی، فارسی رو روان و سلیس صحبت کنند. تنها چند نفر رو می شناسم که با اینکه خوب آلمانی می دونند، اصرار عجیبی دارند که در مکالمات فارسی شون، کلمات آلمانی رو درز بگیرند و این برای من باارزش است!
اینها به کنار… داشتم می گفتم، چون همه آلمانی می دونند و آلمانیِ من عجیب می لنگه و حالا حالا ها هم این روند ادامه داره، وقتی صحبت می کنند همیشه هستند کلمات و اصطلاحاتی که من با معنیشون مشکل دارم، مدام این به ذهنم می رسید که، هر کس اینجا زندگی می کنه آلمانی می دونه جز من. تا اینکه…
امروز سجده شکر بجا آوردم که بالاخره یکی دیگه هم غیر از من توی ِ این مملکت مشکل زبان داره!
به عادت ایران که سر صبح بهترین زمان برای خرید میوه است، شال و کلاه کردم و رفتم فروشگاه نزدیک خونه. موقع حساب کردن ِ اجناس، صندوق دار رو کرد به من و انبه را نشونم داد و با استرس گفت:” وای! من نمی دونم اسم این میوه چی میشه! شما می دونید؟”
یعنی جماعتی باید میومدن و به دست و پای من آویزون می شدند و سنگینی ایجاد می کردند که من از شدت خوشی به آسمان پرواز نکنم!!
بعد از اینکه اسم میوه رو گفتم، مدام خدا خدا می کردم اسم ِ این میوه رو خودش بدونه!
+ میوه دوم physalis است که متاسفانه نمی دونم اسم فارسی ش چیه! به هر حال من هم ایرانی هستم و فارسی م نمی یاد!:دی
۱۷ نظر
شهریور ۱۷م, ۱۳۸۹ در ۲۲:۲۵
(دستهبندی نشده)
پیدا کردن شامپو و ویتامینه ای که با توجه به وضعیت آب و هوایی اینجا و فرم موهای من،با موهام سازگار باشه، یکسال تموم من رو درگیر خودش کرده بود و بالاخره مدتی هست که شامپویی پیدا کردم که همه جوره جوابگوی خواسته من و موهام مشترکا” هست!
اگر از قیمتش بگذریم، تنها مشکلی که داره این هست که مدام این احساس به من دست می ده که، شاه عبدالعظیم و تمام اماکن زیارتی ایران، جمیعا” لای موهای من هستن!
۱۳ نظر
شهریور ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۳۶
(دستهبندی نشده)
بعد از بیست و هشت سال زندگی با انگشتانی که تک تکشان را عاشقانه دوست می دارم مخصوصا انگشت اشاره دست چپ ام که به عقیده خودم بی نظیرترین انگشتم هست از حیث سک.سی بودن و فرم ناخن و کشیده بودنش، دکتری پیدا شده که می گوید انگشتانم مُنگول هستند!!
در اینکه دکترهای غیر ایرانی اینجا همگی جمیعا هیچ نمی فهمند نه شکی هست و نه جای بحثی! نشان به آن نشان که به دکتر داخلی ام می گویم” من تالاسمی مینور دارم” برگشته می گوید ” پس باید قرص آهن مصرف کنی!!” بعد هم رو کرده به من و می پرسد ” چه قرصی می خواهی برایت بنویسم!!” کاری ندارم که لبخندی زدم و بسی خوشحال شدم که قیافه ام به دکترها شبیه است و بعد هم به این فکر کردم که ” چه خوب که هنوز قرص هایی که متخصص های خونی که در ایران هر چند ماه یکبار به زور بابا برای دست بوس شان می رفتم، برایم تجویز کرده اند، ته نکشیده است!!”
ماجرای نشان دادن عشق من به آقای هیس و عروس خوب بودن به مادر شوهر محترمه را که می دانید؟! نمی دانید هم کاری نمی شود کرد چون وبلاگش را حذف کرده ام! همینقدر بدانید که آن سالهایی که داغ بودم و می خواستم جای خود را در دل مادرشوهر و آقای هیس تثبیت کنم، پلیوری برای هیس و شالی از نوع سه گوش برای مادر شوهر بافتم! نشان به آن نشان که زد و دست ما دخلش با همین چند تکه بافتنی در آمد و بعد هم عمل و حالا هم خوب که نشده هیچ، هر روز بدتر هم می شود!!
در همین راستا تشریفمان را برده ایم دکتر، نگاهی به دست من کرده و نه گذاشته و نه برداشته می گوید:” این انگشت حلقه شما باید به صورت نرمال بلندتر از انگشت اشاره باشد اما کوتاه تر است! مشکل مادرزادی ست!! ”
حالا این بزرگتر کوچکتری که این دکتر می گوید، چیزی در حد ِ نهایت دو میلیمتر هست که اگر ناخن هایم لاک داشت عمرا” می فهمید!!
به هر حال که کلی با خودم جنگیدم که باور کنم هر مشکلی هست از بدو تولد بوده و چه خوب خودم را با یک مشکل مادرزادی به هیس انداخته ام! اما باورم نشد که نشد، مخصوصا از همان روز که خیلی ها را دیده ام که انگشت حلقه شان از اشاره شان چند میلیمتر کوتاه تر است!!
۱۳ نظر
شهریور ۸م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۴۰
(دستهبندی نشده)
زمانی که آدم بچه است، همیشه آرزوهایی داره که وقتی بزرگ میشه، داشتن اون آرزوها و به خاطر آوردنشون باعث خنده میشه. وقتی به آرزوهای کودکیم فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که وسط دختر موندن و پسر شدن گیر کرده بودم!
من عاشق زورخونه بودم!! فکر کن!! عاشق ِ این پهلوون های زورخونه ای. عاشق لباس هاشون!! عاشق رخست خواستن ِ مرشد و رخست دادنِ پهلوون! بعد می مُردم برای این دَم و دستگاهاشون! میل، کباده، تخته شنا… .بعد می دونید آرزوی من چی بود این وسط؟! این که یه روزی بتونم میل بندازم! انشاالله که همه می دونید میل چیه؟! میل اینه!
بعد مهترین قسمتِ آرزوم این بود که اگر یه روزی تونستم میل بندازم، این میل ها رو بندازم بالا بعد تو اون فاصله که میل ها رو هوان، من چند دور بچرخم دورِ خودم!!
بعد یادمه دلم می خواست مثل ِ پهلوون های زورخونه ای، بتونم با تخته شنا، شنا برم!! حتی شده یه دونه!!
عموی من یه دونه از این تخته شناها داشت، عصرها کار ِ من و پسر عموه بود اگر دعوا نکرده بودیم و مامانامون با هم قهر نبودن، نوبتی با اون تمرین کنیم!! البته این دوره تمرین ما به یکماه هم نرسید. چون من همیچوقت نمی تونستم بدنم رو صاف بکشم پایین و همین باعث می شد پسر عموه بهم بخنده و بعد کتکی نوش جون کنه و بعد هم باز مامانامون قهر کنن! بعد هم اصلا” نفهمیدیدم چی به سر ِ تخته شنای عمو اومد.
باید بگردم یه تخته شنا پیدا کنم! یا یه جفت میل. نه اینکه به آرزوم جامعه عمل بپوشونم، نه!! برای دکور کردن ِ خونه بد نیست!:دی
۱۴ نظر
مرداد ۲۴م, ۱۳۸۹ در ۱۹:۰۷
(دستهبندی نشده)
در راستای اهمیت دادن به این جمله که : “قدیمی ها حتما” یه چیزی می دونستن!”
تصمیم گرفتم برای داشتن موهای هر چه پرپشت تر و براق تر که فرها هر چی بیشتر خودنمایی کنه، یکی از این تجویزهای مادربزرگی رو عملی کنم.
سه تا زرده تخمِ مرغ رو با نصف استکان روغن زیتون قاطی کردم و بستمشون به موهام! فکر نمی کنم لازم باشه بگم بعد از یه دوش آب ِ گرم، تخم ِ مرغ ها چه املتِ بدون گوجه فرنگی شده بودند روی موهام! البته هنوز هم با سه بار دوش گرفتن آثار ِ این املت لا به لای موهام خودنمایی می کنه!
۲۵ نظر