۱۰۹- پازل..!

قابل توجه اون دسته از افرادی که رفته بودن دنبال اسم برای من بگردن : “بیخود نگردید! چون تا تموم شدن ِ امتحانات اگه شما رنگ پازل ما رو دیدید من هم دیدم!! ” یعنی احساس می کنم اونقدرها هم که فکر می کردم خودم رو می شناسم، نمی شناسم.
حالا اینش اصلا” مهم نیست، مهم اینه که تمام حس و ذوق و شوقی که برای درست کردن پازل داشتم پریده و حالا من موندم و امتحانای تموم شده و دو تا پازل که احتمالا” باید خاک بخورن!

۸ نظر

۱۰۸- دموکراسیِ اینجایی اونجایی!

یعنی هر چی من از اون اول جلوی همکلاسی هام آبرو داری کرده بودم، امروز به باد رفت!
استاد جدیدمون در مورد ایران اونقدر اطلاعاتش بالا هست که آدم شک می کنه، نکنه طرف یه رگش ایرانی هست! یا چه می دونم شوهری، فک و فامیلی، چیزیش ایرانی هست! که البته انقدر این بهم فشار آورد که یه بار پرسیدم و خیال خودم رو راحت کردم! بنده خدا گفت، به فرهنگ و تمدن ایران علاقه مند هست و یکی از آرزوهاش این هست که سفری به ایران داشته باشه. سال قبل هم انگار می خواسته تصمیمش رو عملی کنه که همون مسائلی که همه می دونیم پیش اومده و بعد هم جرأتش رو نکرده!
داشتم می گفتم! یعنی این همه کلاسی که برای فرهنگ و تمدن ایران گذاشته بودم و جلوی همکلاسی هام از نقطه ضعف های ایران فاکتور گرفته بودم، امروز با بحث در مورد نحوه انتخابات توی هر کشور، به باد رفت!
استادمون توضیح داد که اینجا، انتخابات به صورت آزاد، برابر، همگانی، هر چی تو صندوق بندازی همون در میاد!! و رأی هر کس به خودش مربوطه!!، انجام میشه! یعنی در سایه دموکراسی کامل!
حرفاش که تموم شده نه گذاشته و نه برداشته، رو کرده به من و می پرسه:” توی کشور شما چطوره؟!”
منم کلا” حواسم به این نبود که واقعا” توی کشور ما چطوره! بیشتر به این حواسم بود که اسما” ما هم دموکراسی داریم!!
برگشتم با نیش باز می گم:” مثل اینجا!”
انتظار ندارید کسی که حتی می دونه قبل از ا.ن کی رئیس جمهور بوده و چه مدت بوده و الان چی کاره هست و چه جایگاهی داشته و حالا داره و خمینی کیه و چه کرده و اصلا” چی شد که یهو انقلاب شد و چی شد که یهو اینجوری شد و مفصل پیگیر اوضاع ایران هست و یک بار هم مفصل در مورد عقایدم در مورد اوضاع ایران صحبت کردیم و کامل می دونه چی فکر می کنم، حرفم رو باور کنه و برگرده بگه:” چه خوب! پس تو ایران هم دموکراسی هست!”
برگشته میگه:” شاید انتخابات در ایران دقیقا” مثل اینجا باشه اما نه قسمت ِهر چی تو صندوق بندازی همون در بیاد!”
دقیقا” حس آدمی رو داشتم که مثلا” بچه اش جلوی همسایه یه کار زشتی کرده باشه، بعد حالا همسایه داره موضوع رو جلوی بقیه همسایه ها بازگو می کنه!!
نه می تونستم وایسم بگم دروغ می گه نه وایسم توجیه کنم!!
بدترش اینکه باید وایمیستادم و توضیح می دادم که به عقیده من الان توی ایران دموکراسی هست یا دیکتا.توری!!

۱۰۷- رابطه لاک و ورود ممنوع!

+ آقای هیس: یعنی مِن بعد، هیچ کس تو ایران لاک نمی زنه؟
من: چه ربطی داره؟! مثل این هست که بگی:” یعنی هیچ کس تو ایران ورود ممنوع نمی ره!؟”

+ اینروزها انقدر که به این صفحه وابسته شدم و به روح پدر مادرِ مدیرش صلوات می فرستم به هیچ سایت و وبلاگی وابسته نیستم!

۸ نظر

۱۰۶- سیاست وبلاگی!

یعنی از اون روزی که اومدم همین وسط وبلاگ نشستم و جیغ و داد کردم و بعد هم حسرت ِ آب طالبی و گرمای ایران رو خوردم، هوای اینجا خوب شده بود! یعنی اونقدر خوب شده بود که من مجبور شدم به هوای آلرژی پوستم که با بیست دقیقه زیر آفتاب موندن، شده بود مثل دو روز حموم آفتاب گرفتن، برم دکتر!
بعد در نظر بگیرید، من از ذوق این گرم شدن ِ هوا، اونقدر هول کرده بودم که روز اول به دوم نرسیده، بساط آبدوغ خیار!! راه انداخته بودم اینجا! یعنی خودتون ببینید چه کرده بود خدا!!
بعد حالا! دو روز هست که دوباره همون آش هست و همون کاسه! باز بارون و سرما و… !
تجربه بهم ثابت کرده هر وقت می یام اینجا بساط ِ خودزنی راه می ندازم، شرایط جوی- آب و هوایی تغییر می کنه؛ بر همین اساس فقط خواستم بگم…:” خدا جان! اگه الآن تگرگ هم از آسمونت بباری من دوباره بارونی به تن کن نیستم! حالا خود دانی!!”

۱۱ نظر

۱۰۵- … و … !!

وسط هاگیر واگیر امتحان زبانِ من که ماه دیگه هست و قبول شدن و قبول نشدن در این امتحان که یه جورایی حیثیتی هست و رو کم کنی، من و هیس خوشحال و خرم رفتیم دو تا پازل هم خریدیم! یکی پونصد قطعه ای و یکی پنج هزارتایی که اون پونصد تایی ِ برای دست گرمی هست و اون پنج هزارتایی ِ برای اینکه ما هم توی خونه مون پازلِ پنج هزار قطعه ای داشته باشیم دیگه!!
بعد از طرفی من هم قابلیت عجیبی در پیداکردن هر نوع دلیل برای پیچوندن درس و این حرفا دارم! هیچی دیگه! اگه تا روز قبل از امتحان من این دو تا پازل رو تموم نکنم اسمم رو عوض می کنم! خودشناسیم دیگه به اون مرحله ای رسیده که بدونم می تونم جلوی خودم رو بگیرم و بشینم سر درسم یا نه!! که عمرا” بتونم!! به جای اینطوری نگاه کردن، برو بگرد یه اسم خوب برای من پیدا کن!!

جناب “ سعید آقای زیر تیغ ” من رو به یه بازی دعوت کردن که ترجیح می دم به جای نقد کردن که یا به قربون صدقه رفتن ختم میشه یا گیس و گیس کشی، طوره دیگه عمل کنم و به صورت یه معرف یا مبلغ عمل کنم که سؤالی رو هم عنوان می کنه و بلاگرها هم اگر شرایط جوی- آب و هوایی مناسب بود، بهش جواب می دن اگرم نه که، دلشون نخواسته جواب بدن و ما هم که آخر دموکراسی!!!

زیرتیغ:
هر بار بنده می خوام نگاهی به پست جدید بندازم یه چشمم رو می بندم یه گوشم رو هم می گیرم که حداقل یه چشم و گوشم باز نشه از بس که پست هاش ج.ن.س.ی هست! نه اینکه حالا پرنو باشه اما مثبت هیجده نباشه، مثبت شونزده هست دیگه!! جدیدا” هم داره پدر میشه که امیدوارم این پدر شدن یکم اصلاحش کنه! هر چند که این حرفا اصلا” به قیافه اش نمیاد!! بعد اینکه از دیدِ ایشون من ورژن دختر این آقای زیرتیغ هستم نمی دونم از کدوم نظر!! نه که کلا” من چند شخصیتی هستم الان این برام در ابهام هست که کدوم شخصیت من مدنظر هست؟!

سیاه + سپید + خاکستری :
یعنی من همش فکر می کنم این دختر یه روانشناس هست که جلوش خودسانسوری هم بکنی از دست خطتت می فهمه! بعد هنوز هم این فکرم رو مشغول کرده که اینا که توی عروسی هاشون آجیل هم سرو میشه، چطوری با اون هم آرایش و رژ لب تخمه می شکنن؟!

یادداشت های یک تارای بی پروا:
یعنی تا جایی که چشم می چرخه، بلاگر روانشناس داریم! حالا کاری ندارم که همه ما ایرانی ها، خودمون به تنهایی قابلیتِ یه پا روانشناس بودن هم دارم!! اما تارا و نسرین اورجینالش هستن!! من همین که میام به طنزِ تارا عادت کنم، یهو جدی میشه و یه بحث ِ روانشناسی راه میندازه! یعنی خوشم میاد که یه جا و در یه حالت بند نمیشه! بعد موضوع این بحث ها رو هم از لابلای روزمره ها در میاره! همیشه برام سؤال بوده که وقتی با کسی همصحبت میشه سعی می کنه با دید ِ یه روانشناس به طرف نگاه کنه یا یه آدم عادی!!

گـــــــــــــــره کـــــــــــــــور:
والا ما که گره مره ای ندیدیم! هر چی هم که هست پوست کنده و حاضر آماده ست! می تونید شما بگردید ببینید چیزی پیدا می کنید یا نه! بعد حالا این آقای هادی آقا!رو چه اساسی این اسم رو انتخاب کردن بعد هم شعبه دو رو ازش راه انداختن، چیزی هست که فکر رو مشغول می کنه.

زیگزاگ و زیپ:
جدای از اینکه الان هیچ جوره نمیشه تعریف و این حرفا کرد، چون دوستیم و این حرفا!! بعد کلا” چیزی که عیان هست یه حاجت به بیان هست و اینا! بعد کلا” وقتی همه چیز رو می دونم چی بپرسم و اینا..!! یه سؤال مهم دارم که چند وقتی هست فرصت نمیشه بپرسم!! اگه یه روزی توی این مملکت هیچ اتفاقی نیفته و توی خونه تون هم و آقای زیپ هم بهانه دستت نده و سی سی هم و هیچ بلاگ نویسی هم هیچ بازی راه نندازه و کلا” همه چیز خوش و خرم باشه، چی کار می کنی بدون موضوع!؟

والا اول که شروع کردم به نوشتن یه لیست بیست، سی تایی توی ذهنم بود!! اما حالا هیچی نیست! چه ایرادی داره اصلا” ما قانون گذار باشیم؟! مملکت که هر کی به هر کی شده! حالا اینجا هم هر کی به هر کی باشه! اصلا” پنچ تا سؤال می پرسم و بس!

۱۳ نظر

۱۰۴- مرفه بی درد!

از وقتی که رفتم توی این سایت و درآمد سالیانه مون رو وارد کردم و درصد و رتبه مالی مون رو دیدم، یه حس عجیبِ مرفه بی دردی بهم دست داده که حد و حساب نداره!!:دی

۵ نظر

۱۰۳- مقدس ترین وجود!

آغوش ت با فاصله داشتن، بزرگم کرده. اونقدر بزرگ که وقتی خودم به خودم نگاه می کنم از اینهمه زن شدنِ خودم تعجب می کنم!! از جنس تو شدن بزرگترین آرزوی من بوده و هست! آرزویی که حتی توی خاله بازی های کودکی هم رنگ بابا بودن، نگرفت!! خوشحالم که اگر آغوشت رو ندارم، صدات رو دارم که شاهدِ “من” شدنم باشه.

روزت مبارک مقدس ترین وجود!

۱۰۲- عقدهء حقارت از نوعِ آفتاب!

یه زمانی هیچ جوره این از ذهنم عبور نمی کرد که ” یه روزی شاید دلم هوای آفتاب تهران رو بکنه!”
از هر طرف که به این موضوع نگاه می کنم می بینم این انصاف نیست که شما اونجا برای درست کردن نیمرو کافی باشه، تخم مرغ رو توی ماهیتابه بشکنید و فقط چند دقیقه ماهیتابه رو از پنجره رو به خورشید، بیرون بگیرید و ما اینجا هنوز وقتی می خوایم جلوی تلویزیون لم بدیم و یه فیلم ببینیم، پتو سفری رو صد دور دور خودمون بپیچیم و لیوان چایی یا هر نوشیدنی داغی که آماده داریم، دو دستی بچسبیم!!
این انصاف نیست که شما اونجا هی به مانتوهای با پارچه نازک تر و خنک تر فکر کنید و ما در کمد لباس هامون رو باز کنیم و با حسرت به لباس های تابستونی که به امید تابستون خریده شده زل بزنیم و به این فکر کنیم که:” بالاخره روزی می آید!! ”
یعنی جمع کردن چمدون لباس های زمستونی و دوباره از چمدون در آوردنشون شده برنامه هر هفته من! بعد در نظر بگیرید من اولین سالی هست که وسط درگیریهای جَوی- آب و هوایی، اینجا هستم و واقعا” روم نمی شه آخرای بهار یهو با پلیور پاشم برم بیرون!! یا مثلا” وقتی اونقدر سردم هست که دندونام به هم می خوره، پالتو تنم کنم!!یعنی علاوه بر اینکه در موقعیت سخت ِ آب و هوایی گیر افتادم، وسط هاگیر واگیر ِ روحی- خوددرگیری هم گیر کردم! از یه طرف خودم رو باید با تقویمی هماهنگ کنم که همیشه اواسط اردی بهشتش با کولر همرا بوده و از یه طرف با سرمای اینجا که هیچ جوره ربطی به اواخر بهار و اوایل تابستون نداره!
یعنی حس می کنم یه عقده حقارتی از نوع آفتابی!! توی وجودم داره رشد می کنه که با دلتنگی های عجیب غریب همراهه!! مثلا” این روزها مدام به این فکر می کنم که، چقدر دلم برای آلرژی پوستم که همیشه توی آفتاب عود می کنه تنگ شده !!
این رو گفتم که خودتون بتونید به عمق فاجعه پی ببرید!!
به هر حال این روزها که اونجا دارید عرق می ریزید و آب طالبی تگری می خورید و به آفتاب و گرما و مانتو و روسری و شال و گرونی و ا.ن و این طرح برخورد با مزاحمین نوامیس و… بد و بیراه می گید، به این فکر کنید که اینجا هم، از نظر پوشش دسته کمی از اونجا نداره. حتی وضع شما یه کم بهتر هم هست! حداقل حسرت ِ داشتن ِ آزادی پوشش و نداشتن امکانات و آفتاب، رو دلتون سنگینی نمی کنه! با این اوصاف هم آب طالبیِ بهتون بهتر می چسبه هم اعصابتون راحت تر می مونه!

۱۱ نظر

۱۰۱- فیلم یا واقعیت؟

دقت کردید که همه ما ایرانی ها به نوعی در عمیق ترین لایه های ذهنمون بر این باور هستیم که شروع تمام علوم و دانش ها ریشه در ایران داره؟!
دیشب وقتی فیلم ” Salami Aleikum ” رو می دیدم مطمئن شدم که همه ما ایرانی ها، جمیعا” مثل هم هستیم و این موضوع اونقدر در ما عمیق رخنه کرده که حتی به فیلم ها هم راه پیدا کرده!
بعد اونقدر توی این مورد اعتماد به نفس داریم که راست راست تو چشمای ملت هم نگاه می کنیم و این رو عنوان می کنیم! یعنی خدا این تمدن هفت هزار ساله رو از ما نگیره که اگه بگیره با چی می تونیم پُز بدیم!؟
حالا اینا به کنار، این لهجهء پدر محسن معده ای از ما ص.ا.ف کرد که بیا و ببین! یعنی آلمانی حرف می زد به سبک ترکی بعد فحش می داد به فارسی!! می گم فحش، یه چیزی می گم یه چیزی می شنوید!
حالا این هم به کنار!! من نمی فهمم با وجود این ایرانی هایی که دست اندر کار این فیلم بودن، چرا تا این حد فرهنگ ایران با عراق و هند و چند تا کشور دیگه قاطی شده!؟ یعنی بهتره بگم از فرهنگ ایرانی فقط فحش هاش و خود بزرگ بینی و قرمه سبزیش به نمایش در اومده!! :دی
این نکته جای بسی شگفتی و تأمل داره!
اصلا” همه اینا رو فراموش کنید! ” شما خوبید؟” :دی

۱۲ نظر

۱۰۰- “نه” گفتن ِ آقایون!

یعنی اگر تا امروز به این موضوع شک داشتم که این کتاب های روانشناسی فقط به درد این می خورن که سطح زیر مبل ها رو باهاشون یه دست کنی یا نهایتا” بذاریشون کنار برای آتش چهارشنبه سوری، از امروز دیگه مطمئن شدم! البته منظورم از کتاب های روانشناسی اون دسته از کتاب های روانشناسی هست که هی میان می گن، آقایون اینطور فکر می کنن و خانم ها اونطور!
بدون استثناء هم تمامی کسانی که خواننده این دسته از کتاب ها هستند انقدر گیج و سر در گم می شن که خودشونم یادشون میره که چطور فکر می کردن و کی به کی هست و چی به چی!! یعنی میان راه رفتن کبک رو یاد بگیرن راه رفتن خودشون هم یادشون میره!
نه قصدم توهین هست و نه می خوام بحث کنم! ابدا” هم یادم نمی ره که خودم من هم تا بیست، بیست ویک سالگی تمامی این دسته از کتاب ها رو درسته با جلد و بدون جلد قورت می دادم!به هیچکدومشون هم رحم نمی کردم!
حالا بحث اینه که توی تمام این کتاب ها ذکر شده:” ” نه” خانم ها ” نه” واقعی نیست و در پس همان ” نه” که عمدتا با مکث گفته می شود، رضایت یا رغبت است! و ” نه” آقایان، ” نه” کامل و بی نقص و با صلابت است!!”
والا ما که چند روزی هست داریم چیز دیگه ای تجربه می کنیم! توی این قسمت که هیس با بقیه مردها فرقی نداره و من هم با بقیه زن ها، احتمالا” شکی نیست! فقط این وسط تعریف روانشناس ها می مونه که عجیب بو دار هست و تو کَتِ من یکی هیچ جوره نمی ره!

من:” هیس! من چهارشنبه امتحان دارم! خیلی هم مهمه. از طرفی سه شنبه از ساعت یک تا پنج آب آپارتمان قطع هست! می خوام تولدت رو دوشنبه جشن بگیرم. از نظر تو ایرادی نداره؟”
هیس در حالی که عمرا” بشه حدس زد چی توی ذهن اش میگذره:” عزیزم من تولد نمی خوام! چرا فکر می کنی حتما” باید برام جشن تولد بگیری؟!”
من در حالی که با تمام وجود با اون خر محترمی که جلوش تی تاپ می ندازن همزاد پنداری می کنم:” یعنی تو ناراحت نمی شی من تولد نگیرم؟”
هیس در حالی که چهره یه شوهر که با همه وجود داره درک می کنه رو به خودش گرفته:” نه عزیزم! تولد نمی خوام! من هر سال هم تولدم اینطور بود که شب بعد از شام خانواده دور هم جمع می شدن و کیک و چای می خوردن. همین!”
من در حالی که هنوز اون شیرینی ِ تی تاپ رو عمیقا حس می کنم:” می خوای دوشنبه همین کار رو بکنیم؟”
هیس:” من اصلا” خوشم نمیاد روز قبل از تولد، تولد رو جشن گرفت! سه شنبه همین کار رو بکن!! اصلا” سه شنبه جشن بگیر!”
یعنی الان من کامل مفهوم :” من تولد نمی خوام” رو با همه وجودم درک می کنم!

۱۷ نظر

۹۹- فوبی لهجه!

تا همین امروز تمامی وقت های پزشکی و غیر پزشکی من توسط آقای هیس گرفته می شد! نه اینکه خودم نتونم این کار رو انجام بدم، اما دروغ چرا! شما که غریبه نیستید! وحشت داشتم از اینکه مثلا” بخوام با مطب یه پزشک تماس بگیرم و برای خودم وقت بگیرم! حالا در نظر بگیرید که اونور خط یه منشی تشریف داره که تمام سعی خودش رو می کنه که با لهجه غلیظ آلمانی صحبت کنه! حالا اگر تو هم اینور خط نفهمیدی، خوب نفهمیدی! مشکل خودت هست!!
این رو هم خاطر نشان بشم که منشی این دکتر من اونقدر لهجه وحشتناکی داره که وقتی روبروش هم هستی چیزی از حرفاش نمی فهمی چه برسه به پشت تلفن که بالاخره آداب منشی گری روی مکالمه تلفنی هم اثر می ذاره!
امروز بعد از کلی من بمیرم، تو بمیری که من و هیس راه انداخته بودیم گوشی تلفن رو برداشتم و شماره مطب دکترم رو گرفتم تا یه وقت برای هفته آینده بگیرم! و البته برای عدم دخالت آقای هیس در حین صحبت من!! تشریفم رو بردم تو اتاق خواب که فقط من باشم و خانم منشی!
کاری ندارم که تا خانم منشی از اونور خط گفت:” سلام! مطب دکتر…!”
من هول شدم و به فارسی گفتم:” سلام! روزتون به خیر!!”
به این هم کار ندارم که موقع خداحافظی هم باز حواسم نبود و به فارسی گفتم:” روز خوش!”
به اینجاش کار دارم که…
با نیش باز از اتاق خارج شدم!!
هیس:” چی شد؟”
من:” هیچی! چهارشنبه هفته دیگه وقت گرفتم!”
هیس با ذوق:” همه حرف های هم رو فهمیدید؟”
من با همون نیش همچنان باز:” خوب آره! فقط یه دو تا جمله من از حرفای اون نفهمیدم! یه دو تا جمله هم اون از حرفهای من نفهمید! که البته زیاد هم مهم نبود!!”
هیس با چشمای گرد شده:” مگه در کل چند تا جمله حرف زدید؟”
من:” شش تا!”
هیس:” حالا مطمئنی که همین تاریخ وقت داد؟”
من با طلبکاری:” وا!! یعنی تو فکر می کنی دیگه چهار تا کلام آلمانی هم بلد نیستم من!؟” :دی

۱۲ نظر

۹۸- خلیج فارس یا خلیج ع.ر.ب.ی.ه!؟

یعنی من هی می خوام سرم تو کار خودم باشه و با این خارجی جماعت!! دهن به دهن نشم، مگه می ذارن! اصلا” انگار در کل این خارجی ها یه استعداد عجیبی دارن توی پیدا کردن یه موضوعی که از هر طرف که وایسی نگاش کنی به ایران ربط داشته باشه! بعد شما که انتظار ندارید وقتی وایمیسن راست راست توی چشمای من نگاه می کنن و اظهارنظر می کنن، من هم لبخند ملیح تحویلشون بدم و بگم:” بله! بله! حق با شماست! اصلا” کل فرهنگ و اون تمدن دو هزار و پانصد ساله ای که ما پُزش رو به عالم و آدم می دیم و البته خاک ِ ایران، مال شما بوده و از صدقه سر شما ما اینی هستیم که شما فکر می کنید نیستیم!!!”
یعنی نوه نتیجه من هم یه روزی اگه با این کشورهای عرب نشین همسایه ایران خوب بشن، خودم رسما” می زنم چپ و راستشون می کنم!
همکلاسی سوریه ایم که معرف حضورتون هستن؟! اگر هم نیست اصلا” خودتون رو ناراحت نکنید چون فرصت آشنایی با آدم خاصی رو از دست ندادید! دختره پررو توی چشم من همینطور راست راست نگاه می کنه و می گه:” اولا” دبی، یه کشور هست!! – اینش اصلا” به جهنم! دبی هر چی می خواد باشه به من ربطی نداره!!- دوما” دقیقا چسبیده به خلیج عربیه!” چسبیده بودن یا نبودنش هم به من ربط نداره اما اینکه خلیج فارس رو خلیج عربیه عنوان کرد دیگه مستقیم و غیرمستقیم با من ربط داره!!
بعد من کاملا منظوری که توی ادای این حرفش بود رو حس کردم چون خلیج عربیه رو به عربی گفت که فقط من بفهمم جریان چیه و بخواد کفر من رو در بیاره!! خیلی شانس آورد جلوی جمع این حرف رو زد والا معلوم نبود چه سرنوشتی در انتظارش بود! من هم دبی و جایی که چسبیده رو کامل ول کردم و نه گذاشتم و نه برداشتم گفتم:” خلیج عربیه نه و خلیج فارس! – به آلمانی هم گفتم که استاد بفهمه جریان چیه! – تو نمی دونی اسم اون خلیج چیه بعد داری در مورد شهرها و کشورهای اطرافش حرف می زنی!!؟”
همچین یهو از جاش پرید که من فکر کردم حواسم نبوده و زدم تو گوشش!! با عصبانیت گفت:” اون خلیج عریبه هست و مال ما عرب ها!” با این حرکتش اگه راه داشت چشم و چال نمی ذاشتم براش به جون خودم! حیف که خارجی بودن دست و پای ما رو بسته! فقط گفتم:” از کی ؟!”
یعنی شانس آورد استاد مداخله کرد و گفت :” تا جایی که من می دونم، خلیج فارس هست نه خلیج عربیه!” یعنی رسما استاد هم شانس آورد!!:دی
حالا کاری ندارم که از کلاس تا خونه دیگه رجال و سیاستمدار ایرانی نمونده بود که من فرهنگ فحش ام رو باهاش سازگار نکرده باشم! ربطش رو هم دیگه باید همه بدونید!
بعد حالا شما هی بیاید بگید:” به اعصابت مسلط باش!!” خوب نمی ذارن! یعنی گاهی پیش خودم فکر می کنم نکنه این پدرکشتگی عرب ها و فارس ها جدی هست و من از غافله عقب موندم!؟

۱۵ نظر

۹۷- هپروت!

مسافرت نرفتن یه دردسر و رفتن اش هزار تا! یعنی رسما” یه تیم پشتیبانی هم نمی تونه باعث بشه این بادی که پشت اینجانب خورده جمع و جور بشه!
در حال حاضر هنوز بنده در حال و هوای ایران سیر می کنم و حتی نزدیک بودن ِ زمان ِ امتحان زبان هم نمی تونه من رو از حال خوشی که درگیرش هستم، در بیاره! البته هوای عجیب بهاری اینجا هم بر علت مضاعف شده و این روزها یا من خواب تشریف دارم یا در هپروت!
فعلا” این موزیک را داشته باشید که عجیب جان ِ تازه ای به کمر من داد!!

این از وبلاگ سیلوئت

۹۶- سیزده بدر!

در کل از دید من سیزده بدر عذاب آورترین قسمت تعطیلات بهار هست که سه چهار سالی میشه با وجود آقای هیس برام تا حدی دلچسب شده و هیچ سعی ِ خاصی در راستای توی خونه موندن نمی کنم!
امسال هم مثل ِ این چند سال قبل سیزده، بدر شد اما با همراهی عجیب نیروهای ضد.شو.رش و امنیتی که من مونده بودم اگه با اسم نیروی امدادرسانی و این حرفا همه جا به چشم میومدن و همه جوره حواسشون جمع بود که امدادرسانی کنن!! پس این لباس.های زرهی چی بود که به تن داشتن!؟ در حالت خوشبینانه میشه به این نتیجه رسید که امدادرسانی اونقدر امر ِخطرناکی هست که باید تا این حد تجهیز شد!
به هر حال با حفظ امنیت کامل و امدادرسانی این برادرای محترم، ما سبزه مون رو گره زدیم دروغ سیزده رو هم که بارداری اینجانب بود رو با هماهنگی برادر بزرگ گفتیم و کلی هم تبریک تحویل گرفتیم!! برادرای محترم ِ امدادی هم احتمالا” قصد داشتن ما رو به جای سبزه گره بزنن! حالا تا چه حد موفق بشن بعدا” خبرش منتشر میشه!!

+ یعنی من موندم چرا یهویی همه وبلاگنویس ها تصمیم گرفتن توی سیزده بدر رازهای زندگیشون رو فاش کنن!! ما هم که کلا” هیچ اطلاعی در مورد دروغ سیزده نداریم و گیج!
وبگذر هم که انقدر دروغش بزرگه، هنوز خوندن خبر تموم نشده آدم می پره طرف آینه سر و وضعش مرتب باشه حالا که میخواد بره وبگردی!!
کلا” دارم فکر میکنم وبگردی توی سیزده بدر از طبیعت گردی توی سیزده بدر بیشتر به آدم خوش می گذره!!

۲۴ نظر

۹۵- سلام، بیست و هشت سالگی!!

نمی دونم چرا همیشه از دید من بیست و هشت سالگی عجیب ترین سال زندگی هر فرد هست!
این بیست و هشت سالگی از امشب ساعت یک ربع به هشت برای من آغاز میشه! و خودش خوب می دونه که چقدر منتظرش بودم! حتی بیشتر از بیست سالگی!
” سلام! بیست و هشت سالگی!!”

۱۹ نظر

۹۴- اینجا ایران است!

یعنی من موندم این موج سرما که توی کل زمستون به ایران نرسیده بود یهو الآنه از کجا سر در آورده که ما رو خونه نشین کرده! یعنی موقع بستن چمدون من انقده خوشبین بودم که دو تا پیراهن تابستونی هم برای آقای هیس توی چمدون چپوندم اما حالا!!! یعنی کم مونده تو خونه هم با کاپشن و پالتو بچرخیم!!این ها رو گفتم که بگم بنده به همراه آقای هیس الآنه در ایران تشریف داریم و از هوای سرد اینجا لذت می بریم!!

+ سال جدید با تمام بگیر و ببندهایی که من راه انداخته بودم، از راه رسید. در کنار سفره ای که برای اولین بار در خانه من و هیس پهن شد! هیچوقت حتی تصور نمی کردم داشتن یه سفره هفت سینِ دو نفره می تونه تا این حد هیجان انگیز باشه! اینها رو هم گفتم که بگم ” سال نو مبارک!”

+ و  + و +

۱۰ نظر

۹۳- سیزده بدر یا اول بدر؟!

توضیح دادن تمامی سنت های ما اون هم به همون زیبایی و روانی که توی زبان فارسی موجود هست، به زبانی دیگه که هنوز وقتی می خوای صحبت های روزمره ات رو باهاش انجام بدی علاوه بر لب و دهان و زبان، سعی می کنی از دست و پات هم برای تفهیم بهتر استفاده کنی، اونقدر وحشتناک هست که دچار استرس بشی!
چند روز هست به این فکر می کنم که جمعه صبح، چطور از پس تفهیم کردنِ سمبل ها و آیین های عید نوروز بر بیام! حالا کاری ندارم که احتمالا” سخت ترین قسمتش می تونه توجیه کردن ِ اون همکلاسی های کرد عراقی و سوریه ایم باشه که حتی نمی دونن سفره هفت سین چی هست! بعد حالا من باید وایسم اونجا در مورد این توضیح بدم که مثلا” عمو نوروز کیه و حاجی فیروز کدومه! و آخرش هم احتمالا” اینطور ادعا می کنن که همه این ها رو یه زمانی داشتن، اما وقتی ما از گرد راه رسیدیم و نوروز اونها رو به اسم خودمون تصاحب کردیم، چون جواد!! کامبیز!! و یا همون چیپ!! شده بود دیگه بی خیالش شدن و فکر کردن برای اینکه دست پیش بگیرن که پس نیفتن بهتره سیزده بدر رو بجای سیزدهمین روز سال جدید، روز اول عید بگیرن!! خوب این هم ابتکاریه درنوعِ خودش! که من رو همینطور به فکر فرو برده! مخصوصا” وقتی که همکلاس کرد عراقی من، اصرار عجیبی داشت به اینکه روز اول عیدشون سیزده بدر نامداره! بماند که من فکر می کنم کل قضیه از دید اون ها کل و کل بازی هست و از دید من حیثیتی!
اینها رو نگفتم که الآن شما هی خون خون ات رو بخوره و روی اعصاب خودت راه بری! اینا رو گفتم که بدونی من چی می کشم اینجا!!:دی

۹۲- سوغاتیِ فرنگی!

تا حالا اصلا” به این موضوع دقت نکرده بودم که ما ایرانی ها هم از نظر هنری در سطح بالایی هستیم هم از نظر شکمی! یعنی اگر کسی غیر از این فکر می کنه، احتمالا” تا حالا درگیر خریدن سوغاتی نشده!
یعنی وقتی می خوای از ایران سوغاتی بخری، ماشاالله انقدر تنوع زیاده که می مونی چی بخری، تنها قسمت قضیه که یه کمی فکر رو مشغول می کنه این هست که از بین این همه کدوم بیشتر ایرانی هست و بیشتر مورد پسند! چه در حیطه خوراکی ها چه حیطه صنایع دستی!
حالا اینجا! دریغ از یه صنایع دستی ای چیزی یا تنوع در حیطه شکمی! یعنی دو روز من اینجا رو زیر پا گذاشتم که مثلا یه چیزی پیدا کنم که بشه گفت کار هنری اینجا هست و بشه اسم سوغاتی رو روش گذاشت! هیچی!! آخر سر هم مثل بچه آدم رفتم تنها چیزی که موجود بود رو گرفتم! البته این قسمت یه کمی سؤال برانگیز بود چون کلا” صنعت کاکائو و شکلات دو شاخه می شه! یکی مذهبی!! یکی غیر.مذهبی! که باز هم به لطف خدا چون قبلا” هرکس مذهبی یا غیرمذهبی بودنش رو گوشزد کرده بود که یه وقتی خدای ناکرده من اشتباهی توی خرید اقلام شکمی انجام ندم، مثلا” به جای غیرمذهبی، مذهبی نخرم! انتخاب زیاد سخت نبود!:ی

۹۱- استرسِ بهار!

یعنی من موندم وسط اینهمه کار چی کار کنم الانه! از یک طرف این امتحانِ کوفتی زبان! که دو هفته هست می خوان بگیرن و هی نمی گیرن که ما رو دق مرگ کنن! از یه طرف این خونه تکونی که گفته بودم یه کارهاییش رو کردم؟ بابا! دروغ چرا!؟ اونی که من انجام دادم به دردِ عمه محترمه ام هم نمی خورد! در نظر بگیرید من از اون دسته از آدم ها بودم که با مامانِ محترمه که به هم می افتادیم، حتی پیچ ها و میخ های توی دیوار رو هم در میاوردیم و توی سوراخِ روی دیوار رو یه دور دستمال کفی و نمدار و خشک می کشیدیم و دو مرتبه پیچ و میخ ها و سرِ جاش می ذاشتیم! حالا من اومدم چی کار کردم؟! هیچی اومدم کریستال های توی دکور رو تمیز کنم، یهو دستم خورد یکی از دکوری ها افتاد شکست! بعد من هم که خودم رو می شناسم در کل! کافیه شروع کنم به شکستن تا همه رو خرد و خاکه شیر نکنم ول کن نیستم، بی خیال کریستال ها شدم و همه رو برگردوندم سر جاشون! حالا این یه گوشه از خونه تکونی من بود! یعنی راه که می رم به این خونه زندگی نگاه می کنم، دلم می خواد همین وسط بشینم خودم رو بزنم! از یه طرف هم این هفت سین که فعلا” فقط ظرفهاش رو دارم و سبزه اش رو آماده کردم که اونم بگیر ببند داره برای خوب و بد شدن! و حس می کنم زیاد نباید به خوب شدنش دلم رو خوش کنم! بقیه سین ها هم خدا بزرگ هست بله! اما من از کجا در بیارمشون؟! حالا اینا به جهنم!
ده روز دیگه مسافرم خیر سرم! نه سوغاتی، چیزی خریدم! نه برای خودم و هیس خرید کردم و نه حتی می دونم برنامه ام چیه! از یه طرف تا روز آخر باید برم کلاس زبان از یه طرف تا روز آخر انقدر استرس همه کارها رو دارم که آخر هم می دونم نه سوغاتی می خرم نه لباسی، چیزی!
این رو گفتم که آب پاکی رو بریزم رو دست ِ کسانی که دلشون رو به سوغاتی ها خوش کردن نه اومدن من!:دی
برنامه ریزیِ قبل از شروع سال جدید و سروسامون دادن به کارهای نیمه تمومِ سال هشتاد و هشت، پیش کش!

۹۰- جلبک یا ته چین!؟

همیشه امتحان کردن ِ غذاهای کشورهای دیگه برای من نه تنها جذابیتی نداشته بلکه با ترس و لرز هم همراه بوده! مخصوصا” غذاهای مربوط به کشورهایی مثل چین، ژاپن، فیلیپین، ویتنام و… ! کلا” با غذاهای دریاییشون مشکل دارم! یعنی حالا بیان بگن این غذا مثلا” همون ماهی سفید خودمونه که خوب هم سرخ شده، اما من مگه می تونم لب بزنم! دست خودم هم نیست! حالا در نظر بگیرید تولد یکی از همکلاسی ها ویتنامی باشه، بعد دوست پسرش چند نوع غذای شیک ویتنامی هم درست کرده باشه و آورده باشه کلاس، بعد این همکلاس ویتنامی از بین همهء همکلاسی ها گیر بده به من که:” جیغ! اول تو باید امتحان کنی!!” یعنی من مونده بودم چی از چهره من خوند که ول کن قضیه نبود! یه نگاه تو ظرف ها کردم و به خیال خودم سعی کردم چیزی رو امتحان کنم که بیشتر به خوراکی های خودمون شبیه هست! یه چیزی بود شبیهِ قطاب!
با سلام و صلوات گاز اول رو زدم! یهو دیدم اون گاز پُف بوده و یه چیزِ خامی شبیه میگو نمایان شد و یه بوی ِ فجیع ماهی درست مثل بوهای ماهی فروش های لاله زار و کوچه برلن!! خورد به دماغم! یعنی کم مونده بود همون وسط بالا بیارم! حالا ملت هم منتظر عکس العمل من! یه لبخند شش دنگ حواله همه کردم و بعد هم رفتم طرف سس که مثلا” ملت دست از نگاه کردنِ من بردارن! بعد هم یه جوری که کسی متوجه نشه اونی که نمی دونم اسمش چی بود رو روانهء سطل زباله کردم! میزبان همین که دید من دستم خالی هست گیر داد بقیه خوراکی ها رو امتحان کنم! ازش خواهش کردم اونی که فقط با سبزیجات آماده شده رو بهم معرفی کنه! خوراکی های سبزیجاتیشون اگه از جلبک بودنشون بگذری زیاد بد نبود! هرچند که کلا” این چیزها با طبع و معده من سازگاری نداره ولی کاریش هم نمی شد کرد! پشت سر همه این ها یک چیزی شبیه چیپس خودمون اما با حجم بیشتر بهم تعارف شد که طعمش درست مثل پفک هندی های خودمون بود!
وقتی مهمونی تموم شد ازش در مورد خوراکی ها پرسیدم! اون اولی که شبیه قطاب بود خرچنگ بود و اون چیپس هم عروس دریایی! سبزیجات هم یک نوع جلبک دریایی!
یعنی از دیروز تا حالا معده دردی گرفتم که بیا و ببین! بعد ملت با چنان اشتهایی اون غذاها رو می خوردن که انگار ما داریم کباب قفقازی و ته چین حاتم می خوریم!